هر كشاورزي كه كود انساني ميخواست ميرفت سراغ ماشال.

ماشال را همه مي شناختند.

او حساب مستراح هاي ده را  داشت. 

بيا برويم خانه ي مش غلام معرفي ات كنم.ماشال به علي اكبر گفت.

علي اكبر خوشحال شد.

در خانه ي مش غلام

مشدي ماشال:مش غلام ! اين علي اكبر 9 سر عائله دارد .ميخواد مستراح شما را اجاره كند.دلم ميخواهد اجاره اش سبك باشد.

مش غلام: خودت ميداني من از مشتري قبلي 15 تومان مي گرفتم .گفتم از امسال 20 تومان كه قهر كرد.

مشدي ماشال: مگر چقدر ميخواهيد تو اين مستراح بخوريد؟همون 15 تومان را از اين بگير .ثواب دارد.

مش غلام:باشد ولي بايد قول بدهد موقع آبكشي مستراح آبش را توي كوچه ول نكند و ببرد توي چاجه خالي كند.

علي اكبر:مشدي قول ميدم.

مشدي ماشال:صلوات بفرستيد.

.................................................

مشدي به پسرت بگو بيايد كاغذش را بنويسد.

.....

......

از خانه ي مش غلام بيرون آمدند .پشت ديوار مسجد تو سينه ي آفتاب اسفند هفت هشت نفر نشسته بودند و چپق مي كشيدند.

ابراهيم اوسا مراد تا چشمش به مشدي ماشال افتاد از جايش بلند شد و به سوي او رفت.

ابراهيم:وايسا مشدي .....سلام.

مشدي ماشال:عليكم السلام.

ابراهيم:مشدي امسال ميخواهم بروم سراغ زمينم.يك مستراح برايم زير سر بگير.

مشدي ماشال:اي به چشم.

بيدار شهر : كاش كشاورزان متحد ميشدند و سراغ مالك مستراحها نمي رفتند تا آنها مجبور ميشدند در قبال پرداخت دستمزد به كشاورزان مستراح هايشان را تخليه نمايند.