نويسنده:ابوالفضل مقری بیدگلی

تنظيم متن:مسيبي بيدگلي

روی نیمکت کنار دریاچه نشسته بودم و به او نگاه میکردم.
به آرامی توی آب شنا میکرد.
لخت لخت بود بسیار زیبا و جوان و چشمانش درش تر از حد معمول
هر چند کمی با او فاصله داشتم اما نگاهش طوری بود که میتوانست هر کسی را مجذوب کند
حرکاتش داخل آب آنقدر موزون،نرم و خیال انگیز بود که بیشتر به رقص شباهت داشت تا شنا
شناگر ماهری بود. گاهی به زیر آب میرفت و گاهی طوری روی آب قرار میگرفت که تمام بدنش را در معرض نمایش قرار میداد.
چند پسر جوان بالای پل چوبی دریاچه با ولع به او نگاه میکردند.
یک لحظه بالا تنه خود را از آب بیرون آورد و دوباره توی دریاچه شیرجه زد.
موقعی که در آب فرو میرفت پشتش چند ثانیه بیرون از آب قرارگرفت.
پسرها شروع کردند به سوت زدن و هورا کشیدن
او اینبار روی آب به پشت خوابید و ساکن ماند.
یکی از پسرها چیزی زیر گوش دوستانش پچ پچ کرد و همه با صدای بلند خندیدند.
چند زنی که روی پل ایستاده بودند سرشان را پایین انداختند و رد شدند و او دوباره شروع کرد به شنا کردن و به پل نزدیک شد.
از زیر پل عبور کرد و از طرف دیگر آمد بیرون.
جوانها حالا که تعدادشان خیلی زیاد شده بود، برگشتند و به آنطرف پل رفتند.
یکی از جوانها که تازه رسیده بود با صدای نخراشیده ای گفت: «خیلی خوشگله»
پیر مردی که در جلو دهانش یک دندان بیشتر نداشت در حالیکه با دقت به حرکات او نگاه میکرد شروع کرد به خندیدن
جمعیت یک لحظه به پیرمرد نگاه کرد و دوباره به آب دریاچه و به او که بدن زیبای صیقلی اش را به نمایش گذاشته بود.
یکی دیگر از جوانها که هوس شنا به سرش زده بود لباسهایش را درآورد.
چند لحظه او را تماشا کرد.
دستهایش را به هم مالید و رفت بالای نرده پل تا بپرد توی آب.
یکی دو بار عقب و جلو رفت ولی در آخرین لحظه دوستانش دست و پایش را گرفتند و او را از بالای پل پایین آوردند و دورش را احاطه کردند تا هر چه سریعتر لباسهایش را بپوشد و او که از حرکات و شلوغی بالای پل به وجد آمده بود شروع کرد به بالا و پایین پریدن در حالیکه صداهایی از خودش در می آورد.
در همین لحظه بلند گوی پارک اعلام کرد که تا چند دقیقه دیگر عملیات موتور سواری آغاز میشود.
جمعیت به سرعت دریاچه را ترک کرد و به طرف دیوار مرگ! به راه افتاد.
من ماندم و دلفین جوان تنها و غمگین در حالیکه جیغ میکشید و به جمعیت چشم دوخته بود.