از پا و سر بریدی بیپا و سر به رقص آ
اول بار که چند لحظه بیشتر طول نکشید نویسنده ی وبلاگ روزنوشتــــ ـهآیِ من را در کانون بنی طبا دیدم معرفی هم کردند خودشان را ولی یادم رفته است.
بر عکس دوستشان نویسنده ی وبلاگ سطری به یادگار که خیلی پررنگ و درشت و فاصله دار می نویسد ایشان خیلی ریز و توپر می نویسد نمیدانم دانش آموز هم که بوده به خاطر صرفه جویی در قلم و کاغذ اینگونه می نوشته .
قلمشان خیلی روان و خودمانی است و جزئیات را می نویسد و زیاد هم.
مصرعی که در عنوان گذاشته ام از آهنگ وبلاگ دختر هابیل است که اسم مستعارشان است.
قسمتی از پست آخرشان را آنطور که من دوست دارم ببینم اینجا می گذارم.
هرجور حساب کنی نمیشه از ندادن شام عروسی طفره رفت.
یادمه موقع عروسی شرایط جوی جیبی مجید به طرز شدیداللحنی نامساعد بود و بی خیال شام دادن شدیم .
اما مگه این داماد فولکلور ما بی خیال میشد .
در هر مناظره مسئله ی شام رو وسط میکشید.
امان از دست این باجناق های سمج.
شرایط به گونه ای پیش رفت که نشد زودتر این شام رو بدیم،ایام فاطمیه،امتحانات بچه ها،حماسه سیاسی و قس علی هذا.
تا اینکه گفتم تا برچسب نخوردیم و منشوری نشدیم این شام وامونده رو بدیم.
قرار شد پنج شنبه باشه اما مثل همیشه پنج شنبه ها همه میخوان برن روستا.
دایی و خاله رفته بودند روستا و مادرم دوست داشت جشن حضرت علی اکبر(ع)که کنار پارک خونه برگزار میشد رو بره .
و دوباره کنسل شد.
جشن خوبی بود ولی ضعف هایی هم داشت. اما همینکه تونسته بودند تا حدود ساعت دو نیمه شب ملت رو نگه دارن و همه شاد باشند خداییش خیلی جای تحسین داره،اگه شهرما یه فرهنگسرای مجلل داشت و شب های جمعه یا اعیاد چنین جشن هایی باشه کلی مردم سرحال میشن،بگذریم...
دوستان اعلام کرده بودند که دوباره اون هفته همه میخوان برن مشهد اردهال بهترین موقع همین جمعه است...