خاطرات حاجي مرتضي شجري (ادامه )
یاد مه پدرم چند روز مونده بود تا ایام 28 صفر مادرم آذوغه 10 روزو آماده میکرد و پدرم وسیله الاغو مرتب می کرد رفقای پدرم عمویم وهمسایه ها مون وخونواده خودم با هم نماز صبح که می خو ندند دسته جمعی حرکت می کردن روی الاغها خورجین پر از آذوغه وروی خورجین توشک نرم برای نشستن.
هر الاغی دونفر سوار بودند من خیلی شیطون بودم پیاده می شدم دنبال الاغ می دویدم الاغها را اذیت می کردم منو دعوا می کردن بیشتر سوار الاغم میکردن .
بین راه به روستای یزدلان می رسیدیم یه استراحت یه نهار حرکت میکردیم شب می رسیدیم روستای ( فمی ) پای چشمه فمی ا طراق می کردیم اجاقو بر پا می کردیم وسیله چایی وشام بر قرار بود از نور مهتاب اون شب فمی استفاده می کردیم شب اونجا می خوا بیدیم صبح زود نماز که می خوندند پس از صرف صبحانه به سمت ا مام زاده آقا علی عباس حرکت می کردیم از فمی تا ا مام زاده راهی نیست سا عت 9 یا10 دقیقا یادم نیست می رسیدیم اونجا زیارت ا مام زاده قدیمی بود مثل ا لان نبود دور تا دور ا مام زاده تپه های ما سه بادی بود پشت بام ساختمان زیارت از ضلع جنوبی با کف زمین یکسان بود به علت ما سه بادی . ما بچه که بودیم می رفتیم روی پشت بام زیارت بازی می کردیم وحتی زائران روی پشت بام از کمبود جا وشلوغی زائر ا طراق می کردند در ضلغ شرقی ا مام زاده یه حیاط بزرگی داشت که دور تا دور اون ا طاق زیادی داشت که هر ا طا قی چند نفری مشترک 10 روزی که قصد می کردن می موندن چه صفایی داشت دور همی بودیم هر کسی یه نوع غذا داشت سفره پهن می کردن نهار یا شام میل می کردیم .