در سالهای قدیم که من یادمه در ابوزیدآباد وسیله ماشین نبود مرحوم حاج عباس قندی یه ماشین جیپ ارتشی قدیمیا را داشت هر روز صبح از ده حرکت می کرد به سمت کاشان این وسیله هم مسافر می برد هم بار .بعضی موقا تعداد مسافر که بیشتر می شد روی کاپوت ماشین سوار می شدند یادمه ظرف ماست برای فروش به کاشان میبرد روی سپر جلو ماشین جاسازی میکرد جاده ها همش خاکی و ماسه بادی زیاد بود همیشه یه بیل دنبال خودش داشت چون بعضی موقع طوفانی که می شد ماسه بادی جاده را می گرفت ماشین تو ماسه ها می موند به وسیله همون بیل جای عبور ماشین را باز می کرد .

دکتر و درمانگاهی نداشتیم بعضی ها مریض می شدن نه دکتر و دارویی نه وسیله ای بعضی ها از بین می رفتند زندگی سختی را داشتیم . وسیله بیشتر اهالی ده الاغ بود با این وسیله در کارهای کشاورزی وایاب وذهاب رفت و برگشت به شهر را انجام می دادند.

یه خاطره برادون بگم از اون زمانا به گفته ي مادرم . پدرم اهل ابوزید آباد بود مادرم اهل کاشان این دوتا فامیل بودند باهم ازدواج کردند پدرم مدتی با پای پیاده به دیدن مادرم به کاشان می رفت حتی بار و بندیل هم با خودش می برد تا زمانیکه وسیله ي عروسیشون فراهم شد حالا بابام می خواد مادرمو به خونه بخت بیاره حالا به چه وسیله ای مادرمو بیاره چنتا الاغ تیز رو خوب رفقای بابام براش تهیه می کنند و الاغها را آذین بندی چند نفری به سمت شهر حرکت تا می رسند منزل پدر بزرگم یه استراحت کوچک واجازه از پدر بزرگم مادرم را سوار بر الاغ و پدرم پیاده دنبال الاغ و دو سوار جلو عروس و دو سوار عقب عروس  و پدرم فقط مواظب مادرم بود که خدای نکرده از الاغ نیفته چون عادت به سوار شدن الاغ را نداشت.

فاصله کاشان تا ده  30 کیلومتر راه است اینا که حرکت می کنند در بین راه بزن و بکوبشان برقرار بود تا نزدیک ده که می رسند مادرم روی الاغ خیلی خسته شده بود خوابش می بره تا اینکه از روی الاغ می افته پایین پدرم فوری اونو بلند می کنه همه ي لباساش خاکی میشه پدرم ناراحت چاره ای نداشت راهی دیگه نمونده بود به خونمون. فامیلامون در میدون اول ده منتظر عروس بودن تااینکه سرو کله شون پیدا میشه همشون به بدرقه میان ومادرمو به خونه ي پدرم می برند. این بود خاطره ازدواج پدرم .