آدما از هم بي خبر

دل و دماغ ندارن.

بعضيا رفته اند سفر

اينجا چراغ ندارن.

اطاقا بسته دراشون

خاكه

روي اثاثاشون.

گنجشككاي بي خيال

تو آب سبز خونه شون

مي شورن

بال و پرشون

تو تركاي ديوارا

قايم شدن شاپركا

ترسي نداره دلاشون

از ملخا

 گنجشككا

گچاي پوك ديوارا

نشسته رو خاطره ها

خط اونا كه رفته اند

قلبايي كه شكسته اند...