توی این کوچه ها

خبری نیست

از سلامتی

اثری نیست

اثری اگر هست

همان اثرهای قدیمیست...

توی سرها همان حرف و حدیث هاست

قصه ی حواس پرتی و درد پاهاست.

قصه ی دخترای زود پیر شده

دومادای زجر کشیده

از زندگی سیر شده.

قصه ی همساده ی تنها شده

با گوش کر

یه گوشه رها شده...

قصه ی تنگ نفس

جوجه های توی قفس.

قصه های تکراری مرد پیر

از حماقتهای آن مرد دلیر!

مریضا اینجا حرف آخر را می زنند

به جای محبت ، بچه هاشونا می زنند.

اون عکسای بالایی برادرامن ، مرده اند

بچه هاشونا

به من سپرده اند.

این عکس شوهرمه

وقتی که رفته کربلا

کمرش زخمه حالا

از اینجا تا اون بالا...