مردی که دوست داشت دیارش را
دل بسته بود ایل و تبارش را

در اوج و در حضیض جهان هرگز
از کف نداده بود وقارش را

زان سالهای دور که مردانه
بر دوش برد چوبه دارش را

تا آن شبی که رفت و به پایان برد
با عشق راه دامنه دارش را

هرگز نبرد لحظه ای از خاطر
با این کهن دیار قرارش را

هر جا نشان و نقشی از ایران دید
با آب دیده شست غبارش را

او دوست داشت وسعت ایران را
دریا و دشت و کوه و کنارش را

جز سینه ای که مامن ایمان بود
بخشیده بود دار و ندارش را

مردی که در نهایت استغنا
حتی نداشت خاک مزارش را

چیزی از این دیار به نامش نیست
مردی که دوست داشت دیارش را!

جمعه 20 بهمن1391 محمدرضا ترکی