وای اگر از پس یلدا نبود فردایی

و اگر سر نزند از سر کوه بلند جام طلا 

و  ستاره های سرد سو سو بزنند آن بالا

  و هر لحظه فزونی بگیرد سرما

و ابرهای سیاه ببارند و پذیرند پایان 

و یخ بزنند در آغوش یکدیگر آدمها

و پدید آید دنیایی از مجسمه ها

و آنگاه ...

 که تماشا خواهد کرد ما را ؟

روی این توپ یخی