توی یک عصر پاییزی و بارونی نشستیم داریم قهوه میخوریم…

قهوه بدون شکر میخوره

میگه خیلی وقته که شیرینی جات نمیخورم،

از توی کیفش پاکت سیگارش رو درمیاره و فندکی میزنه زیرش و دودش رو میفرسته توی هوای پذیرایی،

ازم میخواد زیرسیگاری بهش بدم منم با خجالتی هر چه تمامتر میگم که توی خونه زیرسیگاری نداریم

و کلی توی دلم به خودم فحش نثار میدارم که ایندفعه یادم باشه دو سه تا زیرسیگاری بخرم!

پزشکه،سطح درامدی عالی داره،شوهرش یکی از بازاریهای معروفه،

مسافرتهای خارجش هر ۶ ماه پابرجاست،

مهمونیهاش رو توی ویلای بسیار زیباشون توی یکی از شهرکهای شمال برگزار میکنه،

جواهراتش رو از معروفترین جواهر فروشیها سفارش میده و خیلی چیزای دیگه که خیلیها ارزوش رو دارن…اما،اما…

میگه درونش زنی زندگی میکنه که دوست داره صبح به صبح بعد اینکه با شوهرش نون و پنیر لیقوان و چای شیرین و نون گرم شده روی بخاری رو خوردن،

شوهرش رو راهی اداره کرد،

سبد خریدش رو برداره از این سبدها که زیرش چرخ داره بره دم ایستگاه اتوبوس و بازار تره بار نزدیک خونه شون پیاده بشه…

با کارگرهای غرفه ها سر ریز و درشتی میوه ها کل کل کنه،

نگران مقدار پول خرج شده روزش باشه،

بره توی صف مرغ و تخم مرغ بایسته و با آدمای توی صف از گرونی و این مسائل حرف بزنه،

توی فکرش همش نگران اجاره سر ماه،قسط ماشین و هزار جور مسئله دیگه باشه و …

میگه توی دوگانه گی و تضاد درونی هستم ،

زنی مرفه در ظاهر ولی زنی دردمند و زحمتکش در درونم،میگه نمیدانم کدوم هستم؟

http://drdeljeen.com/