ماشینو توی خونه ی داش رضا گذاشتم از کوچه ی پشت محقق اومدم .از جلو خونه ی برخوردار و آقا هاشم گذشتم و بعد پیچ حسین الماس.کوچه ی اوسا حسین تمیز و اسفالت بود.خونه ی قدیمی قهرمانی و مغازه ی عباس بابا سوت و کور بود.برای عباس ستاره دست بلند کردم او هم سری تکان داد .فکر نکنم مرا شناخته باشد.اینجا مغازه ی عنایتی و خانه ی عباس چراغی بوده و مهلقا.حرکتم را طوری تنظیم میکنم که بعد از خروج جمعیت برسم.کفشم را جای مشخصی در می آورم تا در برگشت گمش نکنم.چندتایی را با خم کردن سر رد میکنم.با علی پسر حاجی امیر دست میدهم .برای سمیع الله سر پایین می آورم. یادم میاد در کودکی چه قدر دوست داشتنی بود.به دنبال تکیه گاه می پیچم سمت چپ.مینشینم.آقای محدث می آید.دست چپم می نشیند .آقای روحانی می آید دست راستم می نشیند.پرده ها را تا آنجا که در چشم رس هستند می خوانم.عکس حاجی امیر می گرید. عکس رهبر میخندد.چهار تا ساعت بالای ستون نصب است .روبروی درب ورودی پرده ای با عکسهایی یادآور عاشورا .سری با گردنی کلفت بالای نیزه.اخباری می خواند .تمام میشود.از محدث خداحافظی میکنم راه میفتم .با هوشنگ و ابوالفضل و رضا و تمسکی خداحافظی میکنم.کفشم را پا میکنم.نگاهی به صحرای کربلا میکنم.لب در هم علی اصغر را سوار بر اسب با تیری در گلو در دامان پدر.از کنار مسجد کریم وارد کوچه ی احمد عنایتی میشوم.همانجا که دوچرخه تعمیر میکردم و موتور گازی عمو را.چند قدم جلو می روم خانه ی استادی ها.عکسهایشان بالای درب آهنی بسته نصب است.هیچکس نیست.کوچه خیلی تمیز است.ولی خانه ها ویران.دلم میخواد همه را خراب کنم .خونه ی نو بسازم . میترسم بر سرشان خراب شود.پول ندارم.انگار بالای درب اول حمام تابلویی بود و شماره ی موبایلی .اینجا آپاراتی!!همان درب چوبی خونه ی اوسا ممدلی سر جایش بود.چقدر دالان خانه ی فاضل سیاه بود.کاش سفید کنند.پدر گفت : این انارا را برای بچه ها ببر.خیلی غمگین به خانه برگشتم.