روزها ی سخت سربازی می گذشت و من کم کم داشتم با فضای پادگان عادت می کردم. تا اینکه یک روز به ما گفتند که تا دو روز دیگر همه ی سربازها باید لخت شوند و همه جای بدنشان را بازدید می کنند.

 ولوله ای دربین بچه ها افتاد. همه به نوعی در وجودشان استرس دیده می  شد. گفته شد که زیر بغل ها وجاهای حساس دیگر هم باید از مو، مبرا باشد و گرنه سخت گیری شدید از جمله نگهبانی سخت در انتظار آنها خواهدبود. 

با چند تا از بچه ها شب آن روز تصمیم گرفتیم به حمام عمومی گردان برویم .

ما هم در فرصت کوتاهی که داشتیم با اجازه ی سرگروهبان به حمام رفتیم.

 فضای پادگان همان فضای حمام های قدیمی را داشت .

 بسته های واجبی ( دارونظافت ) کله ی هم چیده شده بود.

 ما سربازها هنوز از این دارو استفاده نکرده بودیم ودر خانه هم که بودم با تیغ این نظافت را انجام می دادم.

 چشمتان روز بد نبیند براثر استفاده زیادی وزود پاک نکردن آن ، همه ی قسمت های حساس بدنمان زخم شد وبه این واسطه به دکتررفتم وبقیه ماجرا.....

هفته سوم در پادگان صفرپنج کرمان بیشتر با نظام جمع می گذشت.

 اولین مرخصی شهرستان را من درنظام جمع از افسر گروهانمان گرفتم بواسطه اینکه خوب وصاف پاهایم را بالا می آوردم ودستور آن درصبحگاه گروهان خوانده شد.

شب های نگهبانی شروع شد.پادگان همانطور که گفته بودم شب های سردی را داشت. شب ها حتما" باید جوراب هایمان را می شستیم وروی تخت آویزان می کردیم چون گروهبان نگهبان آن ها را بازدید می کرد وکلاه ها وپوتین ها هم باید ازسمت راست در یک راستا باشند.

در هفته ی چهارم در یک روز جمعه به ما مرخصی شهری دادند وبه داخل شهر کرمان رفتیم .

 کرمان در آن موقع که من دیدم شهر بسیار کثیفی بود وتنها جای دیدنی که ما توانستیم دیدن کنیم موزه یا همان حمام معروف آن بود.

 و با دوستان بستنی وفالوده ای را خوردیم وبه پادگان برگشتیم.

داشتیم یک ماهگی سکونت در پادگان را سپری می کردیم ومی خواستند به ما مرخصی شهرستان بدهند که این اتفاق افتاد.........