جلسه ی باشکوه وبلاگنویسان شهرستان آران و بیدگل
هم دیشب خوب خوابیدم هم بعد از ظهر امروز.قصدم این بود که راس ساعت 19 سالن شهید بنی طبا باشم ولی پسرم زنگ زد که بیا عوارضی که اونجا ماشین گیر نمیاد.دیر رسیدم ولی سرحال رسیدم.باور نکردنی بود با آنکه همه ی وبلاگنویسهای شهرستان نیامده بودند تعداد زیادی نشسته بودند که اگر آقای عنایتی را نمی دیدم فکر میکردم اشتباهی آمدم.قسمت جالب این دیدار زمان معرفی بود که از دستم رفت.چقدر آدم دوست داشتنی اونجا بودند.حیف که صندلی ها را دایره نچیده بودند تا همه را قشنگ ببینم.این جلسه طوری بود که ادم میخواست تا صبح ادامه داشته باشد.
وامابعد در حوالی کویر چه گذشت؟
کنار چکاوک نشستم .در وطنم بیدگل.چهل حصاران.جای مرغ سحر خالی بود. روبرویم گنگ خواب دیده و شیدای شب.و چه خوشگل بود این شیدای شب.هزار نکته هم بگویم کم گفته ام .فکرش را هم نمی کردم دختر هابیل را ببینم تا انرژی بگیرم و بتوانم سطری به یادگار از این همبودگاه با شکوه بنویسم.
هر کس به این سرا درآید،کتابش بدهید و از ایمانش مپرسید.
عموماشال چقدر ابراز محبت کرد.اونی که فقط برای شما می نویسد نبود.تحرک نبود ولی حرکت بود .چای و کیک بود. هر چه بنویسم باز ناگفته ها زیاد خواهد بود.نباید چشمها را بر واقعیتها ببندیم.سالن را مدیون آقای معتمدی هستیم. و البته همت بلند امید من علیرضا توحیدی.علیرضاجان خدا تنت را سالم نگهدارد و عمر طولانی عطا نماید که همه از صمیم دل دوستت دارند.خسته نباشید.
دیدار آقای میرزاجانی برایم سعادتی بود .مدعوین از کاشان و نوش آباد آمده بودند.همه عاشق.نویسنده .متفکر.منتقد.خبرنگار.معلم .کارگر.کارمند .پزشک.مهندس.تازه داماد.کهنه داماد.همه جور بودند و چه جور بودند.بقیه ی ماجراها را در وبلاگهای سایر دوستان بخوانید.