اي به دست تو اختيار همه

نظري كن به حال زار همه

بسته بر ما ، نگر ، ره اميد

رفته از دل، ببين ، قرار همه

شام هجران رسان به صبح وصال

كه سيه گشته ، روزگار همه

پرده از روي ماه خود بردار

روشني ده ، به شام تار همه

گره از زلف خويشتن برگير

تا گشايي گره ز كار همه

به تبسم گشاي غنچه ي لب

اي گل روي تو بهار همه

تو شهنشاه كشور جاني

بندگي ي تو افتخار همه

تا نهي پا به خانه ي دلها

به رهت چشم انتظار همه

نفس ، چون مار ، با هزاران سر

خواهد آرد برون دمار همه

تو بكش نفس ما ، به سايه ي خويش

كه توئي پير و پاسدار همه

ما همه مضطر و پريشانيم

بر طرف ساز اضطرار همه

ما نداريم غير تو ياري

كه توئي يار و غمگسار همه

كارسازا ، تو كارسازي كن

كه خراب است كار و بار همه

شرم دارد موفق از رويت

كه به دوشت فتاده بار همه