ناز و نياز - زنده ياد مهندس نصرت الله اربابي بيدگلي ( موفق )
|
گفتمش: با من از چه ناز کنی ؟ |
گفت : تا بيشتر نياز كني |
|
گفتمش: در كجاست ماوايت ؟ |
گفت : در دل چو ديده باز كني |
|
گفتمش: سر به پايت اندازم |
گفت : خود را تو سرفراز كني |
|
گفتمش: دل اسير زلف تو شد |
گفت : اين قصه چون دراز كني |
|
گفتمش: برده دين و دل ، چشمت |
گفت : شكوه ز تركتاز كني |
|
گفتمش: طاق آن دو ابرو چيست؟ |
گفت : قبله است اگر نماز كني |
|
گفتمش: كعبه ي دل و جاني |
گفت : رو از چه بر حجاز كني ؟ |
|
گفتمش: رمز آن نگه دانم |
گفت : دعوي اهل راز كني |
|
گفتمش: بر حقيقت آرم رو |
گفت : اگر پشت بر مجاز كني |
|
گفتمش: سوختم ز سوز درون |
گفت : پرواز سوز و ساز كني |
|
گفتمش: رخنه بر دل سنگت |
گفت : با آه جانگداز كني |
|
گفتمش: قانعم به يك لبخند |
گفت : بهتر كه ترك آز كني |
|
گفتمش: با مهندست چه نظر ؟ |
گفت : ز او ، به ، كه احتراز كني |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۶ ساعت 8:50 توسط اکبر ستاری
|