گفتمش: با من از چه ناز کنی ؟

گفت : تا بيشتر نياز كني

گفتمش: در كجاست ماوايت ؟

گفت : در دل چو ديده باز كني

گفتمش: سر به پايت اندازم

گفت : خود را تو سرفراز كني

گفتمش: دل اسير زلف تو شد

گفت : اين قصه چون دراز كني

گفتمش: برده دين و دل ، چشمت

گفت : شكوه ز تركتاز كني

گفتمش: طاق آن دو ابرو چيست؟

گفت : قبله است اگر نماز كني

گفتمش: كعبه ي دل و جاني

گفت : رو از چه  بر حجاز كني ؟

گفتمش: رمز آن نگه دانم

گفت : دعوي اهل راز كني

گفتمش: بر حقيقت آرم رو

گفت : اگر پشت بر مجاز كني

گفتمش: سوختم ز سوز درون

گفت : پرواز سوز و ساز كني

گفتمش: رخنه بر دل سنگت

گفت : با آه جانگداز كني

گفتمش: قانعم به يك لبخند

گفت : بهتر كه ترك آز كني

گفتمش: با مهندست چه نظر ؟

گفت : ز او ، به ، كه احتراز كني