انار نگد
|
از پله هاي ايوون رفتم پايين . به درخت انار توي حياط نگاه كردم . انارها هنوز كوچك و نارس بودند . نگد بودند . يكيشو چيندم .داد آقابزرگ.آره آقابزرگ داد زد . يعني فرياد زد . و بعد ردم گذاشت يعني به سرعت به من نزديك شد . در رفتم يعني فرار كردم . از پله ها بالا رفتم .خيلي ترسيده بودم .آقابزرگ بالا نيومد . از تو حياط يه لنگه از گيوه هاشو در آورده بود و اينطور نشون ميداد كه ميخواد به سوي من پرت كنه .من هي اين ور و اون ور ميرفتم تا اگه گيوه پرت شد به من نخوره . از سر و صداي آقابزرگ زن عمو م از اطاق اومد بيرون . اومد و خودشو سپر من كرد و گفت : عمو ببخشش . دگه اي كارو نميكنه و در ضمن با هم به طرف دالون حركت ميكرديم . وقتي به دالون كاملا نزديك شدم فرار كردم .از زير سباته گذشتم و تندی خودمو به خونه ي خودمون رسوندم .مادر تو اطاق بود .گفت : چي شده ؟ گفتم : انار چيندم آقابزرگ ردم گذاشته ميخواد بشم زنه .مادر گفت : برو تو دولاب . رفتم تو دولاب و درا بستم . فكر نميكردم تا اي خونه بياد ولي شايد هم بياد . صداي آقابزرگ را شنيدم .اومد در اطاق . گفت : اي كترسگ (kotressag) نیومد اینجا ؟ مادرم گفت: نه و او رفت .( حدودا سال ۴۰ ) آقا بزرگ خسیس نبود او میخواست انارها برسد . از چیدن میوه نارس خیلی ناراحت میشد .ولی وقتی انارهای توی حیاط و باغ می رسید بین همه تقسیم میشد . |