رستم چه کرد؟

خراشید روی /همی زد به سینه /همی کند موی/خاک بر سر نهاد/چند سالی دلش شادمان نگشت

مادرش تهمینه چه کرد؟

برآورد بانگ و غریو و خروش

زمان تا زمان زوهمی رفت هوش

به سر برفکند آتش و برفروخت

همه موی مشکین به آتش سوخت

سر ِ اسب ِ او را به بر در گرفت

بمانده جهانی بدو در شگفت

گهی بوسه زد بر سرش ، گه به روی

زخون ، زیر سمّ اش همی راند جوی

ز خون  ِ  مژه ، خاک را کرد لعل

همی روی مالید بر سُمّ  ِ و نعل

بیاورد آن جامه ی شاهوار

گرفتش چو فرزند ، اندر کنار

در  ِ کاخها را سیه کرد پاک

ز کاخ و زایوان برآورد خاک

بپوشید پس جامه ی نیلگون

همان نیلگون غرقه گشته به خون

به روز و به شب مویه کرد و گریست

پس از مرگ سهراب ، سالی بزیست