این تغییری که در وضع زنان کشور پیدا شده بود و میشد بی شک روزگار بهتری در انتظار آنان بود .( با این صراحت نمیتوان گفت.) زیرا فی المثل وقتی اسب را زین و یراق میکنند و از اصطبل بیرون میکشند مسلم است که مسافرتی در پیش است . هما با فکر عقب مانده ای که داشت نه احساس میکرد و نه میتوانست بفهمد که این مسافرت به کجا ، چگونه و از چه راهی خواهد بود . در لحظه ای که پیشاپیش شوهر قدم به سالن شهرداری نهاد و میزبانان جشن یعنی شهردار و خانم بلندقدش با استقبال گرم و خوش آمدگویان آنها را به سر جای مربوطه هدایت کردند هیجان شکوهمندی سرتاسر وجود هما را فرا گرفت . راه آینده به نظر او راه قطعی شخصیت زنان ، راه تساوی کامل حقوق آنها با مردان بود. مجلس جشن ساده تر از آنچه در تشویشش بودند برگزار شد .سالن بزرگ شهرداری مثل کشتی نوح از مخلوقات جفت جفت و رنگ به رنگ خدا پر شده بود .لباس و آرایش زنها عموما و حتی زن خود  شهردار ساده و اغلب خنده آور بود. از مدعوین کسی به خوشگلی و بدگلی دیگران توجهی نداشت و در مقام چنین ارزیابی نبود .لااقل ظاهر امر اینطور نشان میداد .به جز عده ی معدودی که گوئی ماده ی مستعدتری داشتند مابقی در درون لباسهای خود هیجانزده و ناراحت مینمودند و اگر بدانیم که این اجتماع ، گروه ناگهان تشکل یافته ای بود از نمایندگان صنفهای مختلف و از همه رنگ شهر آنگاه به نامتجانس بودن آن از هر نقطه نظر پی خواهیم برد.