برداشتن چادر و روسری در 1314 شمسی قسمت پنجم
سید میران موهای سرش را رنگ کرده ، صورتش را برای اولین باردر عمرش با تیغ تراشیده بود .پالتو و کلاه گرانقیمت به او ابهت و جاذبه ای اعیانوار داده بود .ناراحتی اش چنان بود که در تمام طول کوچه تا رسیدن به سر خیابان و درشکه نشستن مثل اینکه زنا کرده باشد و در حال با معشوقه ی گناهکارش او را به خارج شهر می برند تا سنگسار کنند ، صد بار مرد و باز زنده شد.
حتی برای خود هما مثل کسانیکه تغییر جنسیت داده اند ، مردند زن یا زنند مرد شده اند.بیرون آمدن از خانه با آن ریخت و ترکیب ناهنجار به طرز وحشتناکی غریب بود.با همه ی بی پروائی و قابلیتش در استقبال از چیزهای نو، رنگ رخسارش از حالت عادی وی گفتگو نمیکرد .فکرش را بکن ، یک زن در مقابل چشم هزاران نامحرم سر برهنه به کوچه بیاید!در انجمنی شرکت کند که صد جور مرد ، پیر و جوان ، آشنا و غریب در آن حاضر باشد!او از پیران بیشتر شرم داشت تا جوانان.
اینها همه یک طرف ،اینکه می باید روسریش را بردارد و آن کلاه اکبیر فرنگی را که از زور شرم در دستمال پیچیده وبه دست شوهر داده بود بر سر بگذارد یک طرف.
همائی که اینک آن شخصیت را یافته بود تا دوش به دوش شوهر برود و در انجمن مردان شرکت جوید با همه ی احوال دور افکندن آن .......آرزوی دیرینش بود.اگر فقط یک سال پیشتر از آن، این رسم در کشور جاری شده بود مسلما اکنون او به جای سید میران پیر و زن و بچه دار دست در دست مردی داشت که خورند خودش بود.