برای من دستی تکان داد و رفت و گفت برو من رفتم...
امروز 20 اسفند است، تقریبا همین ایام بود که حسن به جبهه اعزام شد.
سپری کردن اسفند ماه و فروردین ماه برای خانواده ما سخت و سنگین است
بزرگ ِ ما ، محبوب ِ ما ، عزیزِ ما یعنی حسن در اسفندماه 1362 از کنار مارفت و در روز اول فروردین 1363 به خانه برگشت اما چگونه ....
یادم نمی رود ، کلاس اول راهنمایی بودم ار مدرسه آمدم که دیدم حسن از کوچه بیرون آمد و با من روبوسی کرد و گفت که فقط به فکر درس باشم . بعد به طرف دیگر خیابان رفت همین مکانی که الان درب اصلی مدرسه ابریشمچی است ، و منتظر مینی بوس شد تا به اصفهان برود چون قرار بود از طرف دانشگاه اصفهان اعزام شود برای من دستی تکان داد و رفت و گفت برو من رفتم
بسیار برای من غم انگیز است آن لحظه و الان هم نمی توانم آن را بیان کنم. نمی دانم چه بگویم نمی دانم ....
http://akhedmati.blogfa.com/post-117.aspx
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 14:51 توسط اکبر ستاری
|