بقچه ي بيدي رنگ را باز كردم و حوله ي سفيد و لنگ و لباسها را روي آن گذاشتم و چهارگوشه اش را رويهم گذاشتم و شامپو وكيسه و ليف را داخل پاكت نايلوني قرار دادم و بعد بقچه را زير بغل و پاكت را در دست ديگر گرفتم .از مغازه ي اوسا علي و قصابي اوسا حسين گذشتم و پيچيدم تو كوچه ي صابري و از جلو حسينيه ي كوچك به طرف خونه ي اوسا ممدلي رفتم .از بازار فاضل كه رد شدم به حمام رسيدم .از روي پشت بام حمام گذشتم و از پله ها پايين رفتم .روی تخگاه بزرگ ، کنار چند بقچه ی دیگر ، لباسهایم را در آوردم و از راهروی گذشته و وارد  گرمخانه شدم .در کنار هر شیر یکی دو نفر نشسته بودند و اوسا علی اکبر هم سیگار هما بر لب مشغول کیسه کشیدن بود .( سال ۱۳۴۵ - حمام حاج عباس عنایتی)

حاج عباس عنایتی انسان فوق العاده مهربان ، فوق العاده زحمتکش و پرهیزکاری بود که سالهای متمادی به تنهایی مسئولیت اداره ی تنها حمام عمومی محله های دروازه و فخارخانه را عهده دار بود و با خانواده اش در محل همین حمام  سکونت داشت و شرافتمندانه زندگی مینمود. هرگز فراموش نمیکنم زمانی را که کودکی  هفت - هشت ساله بودم و به تنهایی به حمام میرفتم و گاهی دل او برایم میسوخت و می آمد روبروی من کنار شیر آب می نشست و دست کوچکم را با دست بزرگش  میگرفت و کیسه میکشید .من این حمام را از زمانی که هنوز دوش و لوله کشی آب نداشت و مردم از خزینه استفاده میکردند به یاد دارم .

از خداوند میخواهم که  آقای حاجی عباس عنایتی هر کجا هستند سلامت و شاد باشند.