این تعطیلات هم واقعآ اعصاب خرد کن شده به جای اینکه مسافرتی بریم یا حداقل آرامش داشته باشیم نشستیم توی خونه و این زن بداخلاقو تحمل میکنیم اینم که کم نمیاره با ۱۳۰ کیلو هی راه میره هی غر میزنه ( آخر عمری چه بدبختم من .....)
امروز صبح هم شنیدم داره شوهرجانو واسه املتی که درست میکرد سرزنش میکرد میگفت هر چی ...گشاده گیر ما افتاده! همون موقع باید میگفتم پسر شما شوهر بنده عشق آشپزی داره به من چه؟ مگه من خواستم ....وااااای راستی چند روز پیش جلوی دختر از خودش بدترش میگفت:
 (جا ندارم بدبخت شدم اسیر شدم..... منم گفتم از خوشغیرتی پسرتونه که یه جایی اجاره نمیکنه واسه زنش..) لال شدن دوتایی. توقع نداشتن ایندفعه جوابشونو بدم هر چند دلم خنک شد اما از اون روز با هم زیاد حرف نمیزنیم منم اعصابم وقتی میبینمش بیشتر خرد میشه چی کار کنم شوهر جان به هیچ وجه زیر بار مستقل شدن نمیره...

چرا شوهر جان نمیفهمه ۵ سال همخونه بودن با پدرو مادر ۸۰ و ۷۰ سالش زیر یک سقف توی یه آپارتمان منو داغون کرده چرا نمیفهمه من آدم قبلی نیستم چرا راحتی و بیمسئولیتی خودش رو به آسایش من ترجیح میده؟ من نمیفهمم بقیه توی این شهر چه کار میکنن مگه همه باید بالای شهر زندگی کنن؟ یا همه خونه دارن ؟ بابا ما هم مثل بقیه.
با تمام وجودم دلم میخواد امسال برم سر خونه خودم .برم وسیله خونه بخرمو... هزار تا کار دیگه که تازه عروسا انجام میدن و من ۵ سال پیش باید میکردمو نشد!
 از اعماق قلبم خواستم که منم مثل آدمای دیگه زندگی داشته باشم و از دیدن هرروزه ی پدرشوهرو مادرشوهر راحت بشم .
هر وقت دلم خواست مهمون دعوت کنم .
هر چی خواستم درست کنم .
هروقت خواستم برم حموم ومجبور نباشم جواب پس بدم .
هر وقت لباسام کثیف شد بدون ترس و لرز ماشین لباسشوئی رو روشن کنم.
 مجبور نباشم هرروز خواهرشوهرم وبچه هاشو تحمل کنم .
اجازه داشته باشم مادربزرگمو ۱هفته پذیرایی کنم خواهرم و پدرو مادرم بتونن بیان پیشم و من براشون غذا درست کنم دوستام بیان و برن لباسای راحت بپوشم با شوهرم تنها باشیم خدایااااااا کمکم میکنی؟ امسال دیگه منو به آرزوم برسون من دیگه خیلی خسته ام خیلی.
http://selena0cute.blogfa.com/88114.aspx