در زلف بی​قرار تو پیدا قرار حسن

کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد

بی صبر و قرار و بی سکون باد

خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت

کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد

شوخی مکن که مرغ دل بی​قرار من

گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند

یار بازآید و با وصل قراری بکند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

که از تطاول زلفت چه بی​قرارانند

دلی که با سر زلفین او قراری داد

گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

ببرد از من قرار و طاقت و هوش

قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا

که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول

دادند قراری و ببردند قرارم

قراری بسته​ام با می فروشان


مرادبخش دل بی​قرار من باشی

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام