همه جا روی شاش بقيه میشاشند ...ديگر قلمرويی وجود ندارد.
خانهام نزديکِ يک پارک است.
عصرها آدمهای زيادی سگهايشان را برای هواخوری میآورند.
سگها از سگدو زدن در خانههای کوچک خسته شدهاند و هيجان آنها از رسيدن به فضای باز ديدنی است.
بعضی سگها به پای هر درخت که برسند بو میکشند، و يک نم میشاشند.
شايد در عالم وحش، رايحهی اين نم شاش برای تعيين يک قلمروی وسيع برای يک حيوان کافی بودهاست.
اما در سگسارانِ امروزی پارکها، سگها از تنوع بوهای مختلف، از آميختگی قلمروها سرگيجه میگيرند.
همه جا روی شاش بقيه میشاشند و گويی به تجربه نهايتاً فهميدهاند که ديگر قلمرويی وجود ندارد.
غريزهی تعيين قلمرو ديگر صرفاً يک تفريح است برای گفتنِ اين که «من هم هستم».
سگها در بين نشانهها گم میشوند و با اعلام وجود خود به گمگشتگی ديگران میافزايند.
سگهايی هم هستند که هيجانزده میدوند،
آنها که قلاده به گردن دارند گاهی صاحبشان را دنبال خودشان میکشند
و آنها که از قلاده رها هستند اغلب به صدا زدنها و سوت زدنهای عصبی صاحبانشان بیاعتنا، دوستی همگون خود میيابند و در حال جست و خيز او را میبويند.
مصراع: چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است؟
در نزديک بودن، تمايل به اعلام وجود و تعيين قلمرو ديگر نيست. يا لااقل آن طور رمزنگاریشده نیست.