دو ساعت بود که روی صندلی چسبیده بودم خسته هم شدم و همچنان از عروسخبری نبود . یک دفعه احساس کردم کتم سنگین شده . نگاه کردم دیدم یکی از بچههای فامیل عروس از جیبم آویزان است .

قبل از انجام هر کاری اول خونسردی خودم را حفظ کردم بعد یه دیدی دور و اطرافم زدم بعد آرام یک نیشگون ظریف رفتم رو دست بچه . اما سرتق تر از این حرف ها بود مخصوصا با آن مایعی که از دماغش آویزان بود و تا پشت لبش کش آمده بود .

گفت : اسمت چیه ؟ نیشم را باز کردم که مثلا گرم گرفته ام و با او مهربانم گفتم :

به تو چه آب دماغ !

گفت : خودتی ! و ادامه داد : تو می خوای کلثومو بگیری ؟

تعجب کردم گفتم : کی ؟ کلثوم دیگه کیه ؟ بدو برو دماغتو پاک کن !

نگاهم کرد و بعد از چند لحظه گفت : چرا دماغت آنقد بزرگه ؟ چشم غره رفتم.

فکر کنم ترسید چون سرش را پایین انداخت . بعد از چند لحظه نگاه کردم دیدم بازآنجاست اما دماغش پاک پاک شده بود . گفت : عمه خانم میگه پاشو بیا این اتاق با عروس حرف بزن . از جمع اجازه خواستم و دنبال پسرک راه افتادم .

در زدم . داخل اتاق خانم حجیمی زیر چادر سفید نشسته بود فکر کردم ایشان عمه خانم یا بزرگ ترشان هستند . سلام کردم و عرض ادب و رفتم گوشه ای آرام نشستم .

تقریبا یک ربع همانطور بی حرکت و بی صدا نشسته بودم . خسته شدم رو به آنخانمی که قیافه اش را نمی دیدم گفتم : ببخشین این عروس خانوم کجا موندن پس؟ نمیان ؟

چشم تان روز بد نبیند عین این ساختمانهایی که هنگام زلزله تکان می خورند

ایشان هم تکانهایی خوردند و شروع کردند به خندیدن آن هم شدید .

چانه ام را خاراندم و با تعجب نگاهش کردم .

بعد صدای بسیار ظریفی که اصلا به آن هیکل نمی خورد گفت : میشه بپرسم چرا

منو انتخاب کردین برا ازدواج ؟

هاج و واج ماندم . پیش خودم گفتم : خدایا خداوندا داری منو امتحان می کنی

یا دوربین مخفی چیزیه ؟

گفتم : خب یک سری شرایط لازمه برای اینکه دو نفر با هم بتونند ازدواج کنند و ...

(شروع کردم به زدن حرفهایی که خودم هم نمی فهمیدمشان)

گفت : ببین آقا صابر اول کاری اینو بگم" من دختر خیلی راحتی هستم توی فامیل .

من با داییام فوتبال بازی می کنم "و اصلا هم خجالت نمی کشم ازشون ...

فکر کنم ران پایم کبود شده بود از بس خودم را نیشگون گرفتم که خنده ام نگیرد .

او می گفت و من خودم را سیاه می کردم .

طوری نشسته بودیم که قیافه اش اصلا معلوم نبود . در اتاق را هم باز گذاشته بودندکه نعوذ ب ا... کار بدی نکنیم .پیش خودم گفتم : خداجون بادی نسیم صبایی بفرست بلکه این چادرش یه کم اونورتر بره تا قیافشو ببینم . اما آنقدر چادر را با تمام وجود و از ته دلش گرفته بود باد که سهل است گردباد هم کارساز نبود .

خسته شد از حرف زدن و تعارف کرد که میوه بخورم . خودشم هم یک دیس پر از

میوه جلویش گذاشت . چادر را به دندانهایش گیر داد و دستانش را آزاد کرد .

اولین جمله ام پس از دیدن دستهایش فقط ماشاء ا... بود . مچ دستش اندازه دور

گردنم بود .

با آن دستهای ظریفش شروع کرد به پوست گرفتن کیوی . چنان با ظرافت پوست

می گرفت که خداییش کیف کردم . منتظر بودم ببینم چطور خواهد خورد .

همان طور که چادر به دندانش بود گفت : می خوری ؟! گفتم : نوش جان مرسی .

گوشه چادرش را آزاد کرد تا شروع به خوردن کیوی بکند . می خواستم ببینم تکه

هایش چه اندازه خواهند بود . که یک دفعه دیدم آن کیوی اندازه تخم مرغ را عین

نخودچی به دهانش پرتاب کرد . قطراتی که ناشی از له شدن آن کیوی زبان بسته

بود را در هوا دیدم .

باز گفتم خدایا این چه امتحانی است ؟

چنان با شالاپ شولوپی می خورد که کم مانده بود بالا بیاورم .

دهانم نیمه باز مانده بود که خوشبختانه کیوی پرید توی گلویش و شروع کرد به

سرفه کردن . دنبال دستمال می گشت بهترین فرصت بود تا قیافه اش را ببینم .

زود دستمالم را از جیب کتم در آوردم تا به او بدهم .

دستمال را از من گرفت .

چادرش کنار رفت .

صورتش را با دستمال پاک کرد .

قیافه اش را دیدم .

و هردو همزمان جیغ کشیدیم...

جیغ من که معلوم بود...دوست ندارم زیاد راجع به قیافه و آن تیپ قیصریش توضیح

دهم .

اما جیغ عروس خانم هم بخاطر دستمال من بود . آن بچه سرتق دماغش را با

دستمال من پاک کرده بود و کلثوم خانم هم بی خبر از همه جا آن را به لب و لوچه

اش مالیده بود .

http://avayesokout.blogfa.com/post-101.aspx