"او مردي شجاع ،دلير ،کاردان،با درايت، وظيفه شناس، صريح الهجه، زير بار حرف زور نرو، مدافع مظلومان و...است"

جملات بالا رو در وصف رحمان همکار اداريم براتون نوشتم که وقتي گوشي تلفن زنگ زد و يک نفر از پشت خط با او شروع به صحبت کرد رحمان در جوابش گفت:"چشم. حق با شماست .من شرمنده ام. کوتاهي از من بوده. در اسرع وقت جبران ميکنم. فقط دستم به دامنتون!!! اين موضوع رو به مقامات بالا گزارش نکنيد. قول ميدم ديگه تکرار نشه"!

بعد از گفتن اين جملات بود که رحمان گوشي را گذاشت و زير لب شروع به غر غر کردن کرد و گفت:"زنيکه نفهم حرف حاليش نيست.خودش رو گم کرده .همش اداي آدماي روشنفکر اهل کتاب رو در مياره ،در حاليکه فقط اسمشون روحفظ کرده.از کوت عبدالله بلند شده آمده به خاطر يک پرس کله پاچه مجاني حاضره هزارتا فيلم بازي کنه.هر روز با يکي ميپره .اونم با کسائي که در حد کوپن فروشهاي ميدون انقلابند.

 صداي پلک زدن همکارها رو ميشد شنيد چه برسه زمزمه هاي رحمان رو. همه گوشها و چشمهاي همکارها با تعجب رحمان رو دنبال ميکرد.همه نگران يک حادثه شوم بودند.به رسم معمول از پشت ميز بلند شدم و به طرفش رفتم و در حاليکه بازو هاش رو گرفته بودم توي چشماش زل زدم و عينهو فيلمهاي خارجي سرم رو تکون تکون دادم و بهش گفتم:"چي بود؟کي بود؟ چيزي شده رحمان؟. مشکلي پيش آمده رحمان؟.من ميتونم کمکت کنم رحمان؟بگو من طاقتش رو دارم رحمان؟. من رفيقتم رحمان. من تنهات نميزارم رحمان. ميتوني رو من حساب کني رحمان..."

به رسم معمول رحمان دستم رو از روي بازوش انداخت و گفت:"کي؟ تو؟دکي(دال به کسره)من خودم به ديگرون کمک ميکنم.حالا تو ميخواي کمکم کني؟. پشت خط خانم رئيس بود.حرف زور ميزد منم که زير بار حرف زور نميرم و خيلي محکم بهش گفتم خوب کردم. تو هم هيچ ...(بوق)نميتوني بخوري.هر (بوق)خواستي بکني بکن. همه ميدونند که چه عفريته اي هستي.و" هر رو از بر" تشخيص نميدي.فقط نون  خالي بندي و فيلم بازي کردنت رو ميخوري.و گرنه هيچ... (بوق)نيستي...."

رحمان همچنان ادامه ميداد که بهش گفتم:رحمان جان ما نشنيديم که خانم رئيس از پشت خط به تو چي گفت اما حرفهائي رو که تو بهش ميزدي رو شنيديم ولي هيچکدام از اينهائي رو که الان گفتي توش نبود تو مطمئني همين حرفها رو زدي؟!!!

همين جمله کافي بود که خنده همکارهاي نا بکار مثل توپ صدا بده بطوريکه رحمان از اون روز به بعد با من قهر کرده. اون معتقده که من توي جمع مسخره اش کردم و دستش انداختم.

بعضي ها در ذهن و درونشون يک پا رابين هود و زاپاتا و تارزان و سوپر من هستند اما در عالم واقع فقط يک پلنگند البته از نوع صورتيش!!!

پي نوشت: لطفا بلند بلند فکر نکنید!!!

ایضا: مصداق واقعي اين جمله آخر خودم هستم!

روز نوشت: به يادگاريهائي نگاه ميکنم که قرار بود يک روزی خاطره انگيز باشه اما الان شده آيينه دق!

دلنوشته ترقه:میگن خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد منم میگم خدا ما رو شناخت که خیلی چیزها بهمون نداد!!!

کلام ترقه اي: مشکل دنيا در اين است که احمقها کاملا از خود يقين دارند و آنها که دانا ترند سرشار از شک و ترديدند(راسل)

ايضا: کينه و تنفر را به کساني واگذار کنيد که نميتوانند دوست بدارند.(ويکتور هوگو)

وانت نوشته ترقه: فقط خودتو عشقه!

ترانه ترقه اي: تا با غم عشق تو مرا کار افتاد/ بيچاره دلم در غم بسيار افتاد/ بسيار فتاده بود اندر ره عشق/ اما نه چنين زار که اينبار افتاد(يادگار دوست شهرام ناظري)

ترانه آنتي ترقه : آره این خاله ریزه/که نصفش زیر میزه/با این یک ذره قدش/ واسم عشوه میریزه!!!

ديالوگ فيلم ترقه اي: شبهاي زاينده رود(محسن مخملباف) استاد علاقه مند(منوچهر اسماعيلي):قبل از اينکه کسي رو بشناسي درباره اش قضاوت نکن!

پارسال ترقه همین روزها(10 ترانه...)

تفالی بر دیوان حضرت سعدی

لینک ترقه ای: متن کامل کتاب جاودانه دائی جان ناپلئون

ایضا: ماجرای جالب خواستگاری کلاغ از قناری(تصويری)+نتیجه اخلاقی!

ایضا:  1۰ قانون از سخت ترین قانونهای جهان

http://taraqe.blogfa.com/