مصاحبه با ابولوء لوء ( ابولولو )

 

ستاري-  قبلا از اينكه اين فرصت را به من داديد تشكر ميكنم . بفرماييد آيا ايراني بودن شما صحت دارد ؟

 

ابولوء لوء- بله .

 

ستاري-  قبل از تصرف ايران توسط سپاه خليفه دوم شغل شما چي بود؟

 

ابولوء لوء- نجاري ، آهنگري و مسگري .

 

ستاري-  و بعد از تصرف ؟

 

ابولوء لوء- پس از پيروزي سپاه خليفه بر ايرانيها من اسير شدم و در تقسيم اسرا من غلام يك عرب بلند قد چاق آبله رو به نام ( مغيرة بن شعبه ) شدم  كه بعداً حاكم شهرهاي بين دجله و فرات و قسمتي از ايران شد . بعد از اينكه غلام شدم وقت بيكاريم را به دستور او صرف كارهاي صنعتي ميكردم .

 

ستاري - از وضع جديد راضي بودي؟

 

ابولوء لوء-  ابداً. معلومه كه نه .

 

ستاري- بله واقعاً براي استاد كاري مانند شما سخت بوده كه نوكري بكند .

 

ابولوء لوء- حالا نوكري هيچي . من به حساب خدمتكار حاكم ! بودم  نارضايتي من از حاكم منصوب خليفه اين بود كه حقوقي به من نميداد كه هيچ ، ماهي صد درهم نقره از من ميگرفت ! و هر چه اعتراض ميكردم به حرفهايم توجه نميكرد .

 

ستاري- درست است كه شما خليفه ي دوم را به قتل رسانديد ؟

 

ابولوء لوء-  بله .

 

ستاري-  چرا و چگونه ؟

 

ابولوء لوء - حاكم به مدينه رفته بود تا به خليفه گزارش كارهايش را بدهد و من را هم با خود برده بود. در يك فرصتي كه به دست آمد نزد خليفه رفتم و ماجراي ظلم حاكم را براي او شرح دادم .

 

ستاري-  عكس العمل خليفه چه بود ؟

 

ابولوء لوء - خليفه گفت : تمام اوقات يك غلام متعلق به مولاي اوست و اگر مولائي موافقت كند كه غلام او مشغول كار گردد بايد چيزي به مولاي خود بپردازد و غلاماني هستند كه بيش از افراد آزاد كار ميكنند.

 

ستاري - شما چي گفتي ؟

 

ابولوء لوء- گفتم : يك غلام هر قدر كار بكند نميتواند مانند يك مرد آزاد به كار مشغول شود ولي خليفه گفت: شما ارزش كارت بيش از برخي از مردان آزاد است !!

 

ستاري :- جوابت به خليفه چه بود؟

 

ابولوء لوء- از او خواهش كردم به حاكم دستور بدهد از من ماهي ده درهم بگيرد . خليفه گفت : تحقيق بكنم بعد به تو ميگويم .

 

ستاري - خوب . بعد ؟

 

ابولوء لوء - روز بعد از خليفه پرسيدم كه چي شد ؟ گفت: حاكم ميگويد تو يك صنعتگر ماهر هستي و به خصوص در ساختن آسيابهاي بادي مهارت داري لذا كنار گذاشتن ماهي صد درهم براي تو دشوار نيست !

به خليفه گفتم : كه ماهي صد درهم براي آزاد كردن من كافي نيست ؟ خليفه گفت : من نمي توانم مولاي تو را مجبور به اين معامله بكنم !!

من به او گفتم : كه تو از ستم طرفداري ميكني .حداقل به مولايم بگو موافقت كند من ديگر كار صنعتي نكنم و ماهي صد درهم را هم ندهم .

 

ستاري - خليفه چه گفت ؟

 

ابولوء لوء - خليفه گفت : كه حاكم شما را براي كاركردن خريداري كرده است ! من نميتوانم از او بخواهم كه شما را از كاركردن معاف كند . اگر حاكم نمي دانست كه شما صنعتگر ماهري هستي كه شما را نمي خريد .

 من گفتم : كه مرا نخريده و نميدانست كه من چه كاري بلدم بعداً كم كم متوجه شد .

خليفه گفت : به هر حال براي شما از من كاري ساخته نيست . حاضري در مدينه يا مكه يك آسياب بادي بسازي ؟

گفتم : اي خليفه من براي شما  يك آسياب بادي خواهم ساخت كه تا آخرين روز دنيا گندم را آرد كند !؟

 

ستاريحالا جريان حمله ات به خليفه و كشتن او را بگوييد.

 

ابولوء لوء- چند روز بعد به مسجد رفتم و در طرف چپ صف اول ايستادم . خليفه آمد و به نمازگزاران سلام كرد و در جايگاه قرار گرفت و از تمام آنهايي كه در صف اول نشسته بودند و ميتوانست با آنها صحبت كند احوال پرسي كرد و سپس نماز شروع شد . قبل از اينكه خليفه سوره ي فاتحه را تمام كند من از صف خارج شده و به خليفه نزديك شدم و بعد دشنه ام را از زير لباسم بيرون آوردم و محكم بر پشت خليفه زدم و بعد ضربت دوم و خليفه و نمازگزاران  نمازشان را نشكستند چون خليفه بارها سفارش كرده بود كه اگر در موقع نماز ضربت شمشير هم بر شما وارد بيايد نبايد نماز را بشكنيد .

من شش ضربت به او وارد آوردم و او نمازش را نشكست . بعد از ضربت ششم نتوانست به ركوع برود و بر زمين افتاد و خون از بدنش جاري شد و يكي از نمازگزاران مرا و دو دستم را از پشت گرفت و بعد جاي شما خالي ! باران ضربات چاقو و دشنه بود كه بر بدن من ميباريد .

 

ستاري دوستان به جاي ما .آخرش كار خودتان را كرديد . يكبار ديگر از شما تشكر ميكنم از وقتي كه به من داديد . اجازه ميفرماييد اين مصاحبه را در وبلاگم بگذارم تا دوستان من در شهرستان آران و بيدگل آن را بخوانند ؟

 

ابولوء لوء- حتما . سلام من را به مردم شريف آران و بيدگل و كاشان برسانيد .