کودکی محسن رضایی و برادرش امیدوار رضایی در ایل

تولد و کودکی
یکی از ایلات قدیمی و اصیل ایرانی ایل بختیاری است، این مردم در رشته کوههای زاگرس مخصوصاً ناحیه مرکزی قرنهاست که به صورت ییلاق و قشلاق در حال زندگی هستند.
پدربزرگم سبزوار نام داشت که در میان این ایل فردی بزرگ و مورد اعتماد بود. برادرش امیدوار از بزرگان طایفه ی بابادی بود که همراه سایر طایفه در حوالی کوهرنگ و شهر چلگرد زندگی می کردند و زمستانها و در هوای بسیار سرد و یخبندان این ناحیه راهی دامنه جنوبی زاگرس و نواحی شمال شهرستان لالی در منطقه ی تنگ حتی و جاستون شَهِ شده، به زندگی عشایری خود ادامه می دادند.
در همان روزها که درگیری و فشار عوامل رژیم شاه از یک طرف و سختی زندگی و طبیعت منطقه، سیر قهقرائی اقتصادی را بر طایفه افزون نموده بود، پدربزرگ فوت کرد وپدرم که نجف نام داشت پس از مرگ پدر به زندگی سخت چوپانی رو آورد.
 نجف در سختی متولد می شود و با دشواری بر طبیعت خشن ولی زیبای زاگرس با اراده غلبه می نماید.
با دختری از این ایل ازدواج می نماید، طولی نمی کشد که توقعات همسر بالا می رود و پدر دیگر جوابگوی نیازهای اقتصادی و فراهم کردن یک زندگی راحت و با رفاه برای او نیست، به ناچار پدرم از او جدا می شود و سالها به زندگی تنها در میان طایفه ادامه می دهد و با همان شغل چوپانی زندگی می کند تا اینکه زنی از فامیل از تیره ی میرکاد (یکی از تیره های طایفه ی بابادی) که شوهرش فوت نموده بود و بی بی زنان نام داشت و سالی از فوت شوهر وی می گذشت را به عقد خود در آورد. با آگاهی و شناختی که بی بی زنان از زندگی سخت پدر داشت، با هم زندگی مشترک خودشان را شروع می کنند و حاصل این پیوند تولد فرزندانی است که متأسفانه به علت سختی، گرسنگی و بیماری یکی پس از دیگری سقط می شوند و مجالی برای ادامه زندگی نمی یابند.
 مادر  به سوی امامزاده ای در اطراف شهرستان لالی به نام باباروزبهان می رود. راه سخت و کوهستانی، ساعت ها پیاده روی و با هر سختی که بود به بارگاه امامزاده می رسد بست می نشیند و دست ها را به سوی خدا بلند می کند و با حالت گریان و زاری و اشک ریزان امامزاده را واسطه قرار می دهد که برایش پسری بماند و گردنش (بیدارشهر:شاید منظور گردنبندش میباشد)را هم نذر امامزاده کند. دعای مادر مستجاب می شود، پسری متولد می شود و سالم می ماند تا نامش را رنجوکی می گذارند . پس از مدتی پسر بزرگ می شود و پدر و مادر احساس می کنند که یک فرزند تنها کافی نیست نه برای خانواده و نه برای فرزندشان، دوباره راهی همان امامزاده می شوند، و از خدا رفیقی برای پسر اول می خواهند.
چندسالی می گذرد، زندگی سخت چوپانی در کوهستان و طبیعت خشن با صخره ها و رودخانه های پرآب بدون پل، که هرچند ماه یکبار باید از منطقه ای به منطقه دیگر جابه جا می شدند. زندگی عشایری در زیر سیاه چادرهایی که از پشم بز بافته می شد در میان باد و باران و حمله حیوانات وحشی چندان ایمن نبود.
در مسیر کوچ وقتی در آغاز بهار از منطقه اندیکا به سمت لالی در ناحیه ای که امامزاده بابازاهد اندیکا قرار دارد، غروب روزی سخت برای مادر است .روز تولد پسر دوم خانواده. او در حین زایمان به دلیل نبودن امکانات پزشکی و حتی قابله ای در محل ناچار خود اقدام به بریدن بند ناف و جداکردن جفت از نوزاد متولد شده می کند. پس از پوشاندن نوزاد از شدت ضعف جسمی از حال می رود و حالت بیهوشی به مادر دست می دهدو همسایه ها پس از مدتی متوجه موضوع می شوند ولی پدر هنوز در بیابان مشغول چوپانی بود و گوسفندان را از چراگاه بر می گرداند..... (امیدوار متولد می شود)
حالا خانواده ی نجف دو پسر دارد و صبح از زمان طلوع فجر باید به سمت شهرستان لالی حرکت نماید. سیاه چادرها را جمع کرده و همراه با گوسفندان و سایر اهالی کوچ را آغاز می کنند. مادر و فرزند کوچکش بر پشت الاغ جای گرفته و پدر و دیگر فرزندش دوان دوان به دنبال گوسفندان به حرکت خود ادامه می دهند و هرازچندگاهی به رودخانه که می رسند پدر فرزند بزرگ خود را بر دوش گرفته و گاه بچه گوسفندی که خطر غرق شدنش در آب رودخانه وجود دارد را نیز در بغل می گیرد و به آنسوی رودخانه هدایت می کند.
سیاه چادرها از چند نقطه سوراخ داشته و پاره شده اند، باران شدیدی که می بارد از پارگی های چادر به داخل راه یافته و پتوها و بالش ها را خیس و سرد کرده وفضای بسیار مناسبی را برای سرماخوردگی فراهم کرده است. شاید این بیماری ساده ترین و مأنوس ترین بیماری بچه های عشایر است.
متأسفانه عمو هم فوت می کند و بچه هایش که یک دختر و سه پسر بودند به همراه دو دختر مادر که از شوهر اول به جا مانده مجبور می شویم که در این زندگی سخت که تنها از راه چوپانی پدر تأمین می شود گذران حیات نمائیم. سختی زندگی آنقدر زیاد می شود که دیگر اداره زندگی به صورت کوچ نشینی امکان ندارد و پدر مجبور می شود به دلیل آبادانی و رونق صنعت نفت در منطقه عنبل یا عنبر در حوالی لالی سکنی گزیند ولی شغل چوپانی را با محل زندگی ثابت ادامه دهد. دختر بزرگ مادر و سپس دختر کوچکتر خیلی زود به عقد دو نفر از اهالی منطقه در می آیند و در سنین کوچکی زندگی مشترک خود را شروع می کنند و دختر عمو نیز با خواستگاری یکی از پسرهای طایفه  راهی زندگی مشترک میشود و می ماند سه پسرعمو و دو پسر که مدتی است با هم زندگی می کنند.
در سال 1341، رنجوکی  7 ساله و امیدوار  که من باشم 5 ساله می شود، در این زمان سجلی که هر چند سال یک بار به محل می آمد برای ما شناسنامه صادر کرد و پدرم برادر بزرگ را به نام سبزوار و مرا نیز امیدوار بر حسب نام های پدر و عمویش نامگذاری کرده و مأمور سجلی که از شهر مسجدسلیمان آمده بود تاریخ تولد برادرم و مرا با نظر خود در شناسنامه جدید ثبت کرد بطوریکه تاریخ تولد من را که به قول مادرم در آغاز بهار سال 1336 به دنیا آمده بودم، در شناسنامه اول دی ماه 1335 ثبت کرده و تقدیر حکم کرد که شب تولد من شب یلدا ثبت شود.
 
آغاز دوران مدرسه
غذای مردم فقیر منطقه دوغ، ماست، آب عدسی، آب قارچ محلی و آب کشک بود، گاه گاهی از طرف رژیم گونی های آردی در میان مردم توزیع می شد که بسیار ناچیز بود، قحطی و خشکسالی عجیب منطقه را گرفته بود.
پدر با راهنمایی یکی از افراد خیر که سبزوار را در حال چوپانی در کنار جاده دیده بود، به سمت شهر مسجدسلیمان راهی شد و در خانه ای محقر اجاره نشین شدیم. پدر مجبور شد چند بز و گوسفند که 4یا 5 رأس می شد را بفروشد و برادرم را به مدرسه ششم بهمن سابق که در محله ی چهاربیشه بود و اکنون به نام دکتر شریعتی تغییر نام یافته است در نوبت شبانه ثبت نام کند. سال تحصیلی شروع شده بود و از آن نیز کمی گذشته بود اما با هوش و ذکاوتی که برادرم از خود نشان داد برای سال دوم دبستان به صورت روزانه و آنهم از ابتدای سال تحصیلی شروع به درس خواندن کرد. پدر هم به جای چوپانی مجبور شد به شغل کارگری به صورت پیمانکاری در یکی از شرکت های پیمانکاری شرکت نفت که مسئول آسفالت جاده های شهر و خارج شهر و جاده های بین چاه های نفت بود مشغول به کار شود. روزانه حدود 56 ریال درآمد داشت و در پایان ماه حدود 150 تومان حقوق دریافت می گرد.
 در مهرماه سال 1343 من به همراه مادرم به دبستان ششم بهمن چهاربیشه رفتم. برای ثبت نام عکس نداشتم، آنوقت ها دانش آموزان سرشان را از ته می تراشیدند در همان دبستان یک نفر موهای سرم را با تیغ از ته تراشید و سپس در داخل یک اتاق مدرسه که یک عکاس در آن بود از من و کسانی که عکس نداشتند عکس شش در چهار گرفتند. ثبت نام انجام شد و من به کلاس اول رفتم و برادرم هم به کلاس سوم.
تاکلاس دوم در این دبستان درس خواندم اما بعد از آن به دلیل تغییر محل سکونت و اجاره خانه در محله ی چشمه علی سال های سوم و چهارم را در دبستان سینای این محله به اتمام رساندم. هنوز پدرم کارگر روزمزد با همان حقوق بود و به دلیل اجاره بها و هزینه های دیگر که فشار زیادی را بر خانواده تحمیل می کرد مجبور شدیم به فکر ساخت یک خانه برای خودمان باشیم. آن روزها شهر در اختیار شرکت نفت و ارتش قرار داشت و تنها زمین هایی برای ساخت باقی مانده بود که در دامنه کوهها و تپه های اطراف شهر قرار داشت و ساخت خانه هم در آنجا غیرقانونی بود.
 زمینی در ناحیه ی سرمسجد پشت کلانتری شماره یک (کلانتری 12 فعلی) را از یکی از اهالی محل به میزان یکصد تومان خریداری کردیم. در یک جلسه ی خانوادگی با حضور پدر، دامادها، پسرعموها، من و برادرم تصمیم گرفتیم شبانه این زمین را محل سکونت خود قرار دهیم ولی پولی برای ساخت نداشتیم. در نتیجه همه بسیج شدیم و با تسطیح زمین و استفاده از سنگ های همان محل و خاک و آب همان جا و سیمان و گچی که از آشنایان قرض کردیم توانستیم یک اتاق بسازیم.
مجبور بودیم از یک گوشه اتاق به عنوان حمام باز(open) و از گوشه دیگر که در زاویه جنوب شرقی آن قرار داشت برای پخت نان و هم ایجاد گرما استفاده کنیم. مادرم به شیوه سنتی تکه های خمیر گرد شده را روی یک صفحه سیاه فلزی که انحناء ملایمی داشت و زیرش هم هیزم بود قرار می داد و با سوختن این تیرهای چوبی و گرمای آنها نان بسیار ظریف و خوش مزه ای بدست می آورد که اگر درهمان موقع پخت همراه هر غذایی خورده می شد بسیار لذیذ بود.
 
http://www.drrezaee.ir/tabid/56/Default.aspx