برخی از نویسندگان دوست میدارند با بیان عقاید و افکار خصوصی خود آنچه را درست میپندارند منتشر کنند و همفکری بیابند و یا همفکری بسازند و برخی خیلی دوست میدارند حتی با اخبار داخل خانه ی خود هم اگر شده مخاطب خود را سرگرم کنند  و یا فضای مرد سالارانه ی جامعه را با تجلیل از زحمات همسرشان تلطیف نمایند و بیاموزند که دیگران نیز چنین نمایند. اخیرا چند مورد از گروه اخیر را در مطالب وبلاگ نویسان شهرستان خوانده ایم مانند آقای علوی در وبلاگ باران که نوشته است:

چیدمان اسباب و وسایل هم چند روزی طول کشید..و یا:

مردان، انگار که برای حضور در معرکه‌ی سیاست به دنیا می‌آیند؛ اما زنان، بر این میدان منت می‌گذارند که پا در آن می‌نهند. هر جا زنی هست که به خاطر عدالت می‌جنگد، آن‌جا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز .

و آقای بیدگلی در وطن من بیدگل:

یک هفته ای میشد که چادر همتش را به کمر بسته بود، از تک تک آجر های زبر حیاط خانه  تا کاشی های سرد آشپزخانه و در و دیوارها را غبار روبی ودستمال کشی میکرد...

ناهید تاساعتی بعد از نصف شب مشغول شستن و آبکشی ظرفها بود و بعد هم خشک کردن . توی صورتش دیگه رنگ و رمقی نبود گفتم بزار بقیه شا فردا ،گفت نه فردا خیلی کار دارم نخوام رسید.

و جناب عنایتی در و اما بعد...:

تمام لوازم آشپز خانه به میان حیاط ریخته وشسته شده است.کتابخانه و تک تک کتاب های مرا گرد گیری کرده و آجر به آجرخانه را در این هوای غبار آلود شهری سوخته چون آران وبیدگل، گُل آنداخته است.آب کولرها باردیگر تخلیّه و نمک زدایی گردیده است. اگر بگویم هیچ زاویه ای از خانه نبوده است که از تیر رس نگاه او پنهان مانده باشد،اغراق نکرده ام.

و همینطور سایرین مثل:

لازمه بگم كه من ساعت 5.5 صبح بيدار مي شم برنج براي ناهار پسرم و همسرم رو مي شورم و نمكش را اندازه مي زنم و چون همسرم ديرتر از من بيرون مي ره اونو آماده مي كنه  خورش هم كه ديشب پختم غذاي خودش و پسرم رو تو ظرف مي كشه و آماده مي كنه. من ساعت 6 بيرون مي يام و وقتي بر مي گرديم ساعت حدود ۱۷و من تقريبا ساعت بين ساعت ۲۲ تا ۲۲.۳۰ شب مي خوابم بنابر اين تو اين فاصله به هر كاري يه توك مي زنم مثلا وقتي ديكته ي شب مي گم بلوز پسرم را مي بافم تا چاي بخوريم روزنامه يا كتاب مورد نظرم را ورق مي زنم و...... اگه خونه نياز به نظافت داشته باشه همسرم جارو مي كشه و من سرويس ها و آشپز خونه رو تميز مي كنم و يا بالعكس البته لازمه بگم همه ي خريد خونه با همسرمه و اين كار سخت رو من خيلي به ندرت انجام مي دم كار سختي نيست...

و یا این یکی که مقداری ساز مخالف میزند و به شکلی دیگر دلش برای بعضی ها سوخته:


این تابلو را به دیوار می زنی، آن قالیچه را جلوی پلکان می اندازی، راهرو را جارو می زنی، مبل ها به هم ریخته است، هنوز اتاق پذیرایی را گردگیری نکرده ای، مهمان ها دارند می رسند و هنوز لباس عوض نکرده ای. در آشپرخانه واویلاست و هنوز کارهایت مانده است. یکی از مهمان ها که الان می آید نکته بین و بهانه گیر و حسود است و چهارچشمی همه چیز را می پاید. از این اتاق به آن اتاق سر می کشی، از حیاط به توی هال می پری، از پله ها به طبقه بالا می روی، برمی گردی، پرده و قالی و سماور و میوه و گل و سفره و چای و شربت و شیرینی و میوه و حسن و حسین و  مهین و شهین... . غرقه در همین کشمکش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالاتی و می روی و می آیی و می دوی و می پری که:

 ناگهان، سر پیچ  پلکان، جلویت آینه است، از آن رد مشو!‌ لحظه ای همه چیز را رها کن، خودت را خلاص کن، بایست و با خودت روبرو شو،‌ نگاهش کن، خوب نگاهش کن، او را می شناسی؟ دقیقاً وراندازش کن، کوشش کن درست بشناسی اش، درست بجایش آوری، درست فکر کن، ببین این همان است که می خواستی باشی؟ اگر نه پس چه کسی و چه کاری فوری تر و مهمتر از این که همه این مشغله های سرسام آور و پوچ و روزمره و  تکراری و زودگذر و تقلیدی و بی دوام و بی قیمت را از دستت و دوشت بریزی و به او بپردازی؟ او را درست کنی! فرصت کم است، مگر عمر آدمی چند هزار سال است؟
چه زود هم می گذرد! مثل صفحات کتابی که باد ورق می زند. آن هم کتاب کوچکی که پنجاه شصت صفحه بیشتر ندارد. تازه چقدرش مانده است؟ جلد دومی هم ندارد. هر صفحه ای هم که ورق می خورد باد می برد!