از روی ناچاری
خانم بخر قشنگ است ..گيتار مي فروشم
باور کنيد اين را ناچار مي فروشم
آقا بخر اصيل است؛ يک عمر (دست) من بود
چون کار نيست ناچار آچار مي فروشم
آقاپسر مضرّ است اين را نخر عزيزم
- لعنت به من که ناچار سيگار مي فروشم-
همسايه آش نذري آورده است امشب
مردم ! زنم مريض است، افطار مي فروشم!
يک ذره شيميايي ست اما هنوز خوبند
حرّاج!!.. کليه هاي بيمار مي فروشم
بچه گرسنه مانده.. جز آبرو نمانده..
لعنت به آبرو .. آي شلوار مي فروشم
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر ۱۳۸۸ ساعت 18:27 توسط اکبر ستاری
|