در دوران دبیرستان(۵۵-۵۰) خواننده ای به نام ستار به جمع سایر خواننده ها پیوست .صدای گرمش را وقتی میخواند :

همسفر تنها نرو  ویا  دشمن من بودی ای رفیق رهم

دوست داشتم و ترانه هایش را در اطاق و در حیاط میخواندم و یا در دفترم مینوشتم .

تا اینکه  دیپلم گرفتم و به مدرسه ی عالی بازرگانی رفتم .شنیدم که آقای ستار هم آنجا درس میخواند . یکی دوبار در محوطه او را دیدم . دوستانی داشت که با هم بودند و در حیاط با هم صحبت میکردند .دختر های مغرور هم اطراف پراکنده بودند و زیر چشمی او را می پاییدند .

شایع بود که استادانی که از سوی او به کاباره دعوت میشوند به او نمره های خوب میدهند .

یک بار که به قفسه ی نامه ها سر زدم چون نام خانوادگیمان هر دو با سین بود دیدم دختری نامه ای برای او فرستاده است . متاسفانه حس کنجکاویم باعث شد تا نامه را بردارم . نامه در دو روی یک برگ کاغذ دفتر مشق معمولی نوشته شده بود و دخترک قربان صدقه ی ستار رفته بود . نامه را با خود به بیدگل بردم . برای دخترها و پسرهای فامیل جالب و پند آموزبود .

تا اینکه انقلاب شد و پس از بازگشایی دانشگاه ها عکس و مشخصات خبر چین ها و ساواکی ها و بد اخلاق ها را روی پوشه های بزرگ چسباندند و بالای دیوارهای راهرو مدرسه نصب کردند .

عکس ۴*۶ پرونده  ابوالحسن یا عبدالحسن ستار پور هم بود که به جرم بد اخلاقی اخراج شده بود .و عکس یکی از دوستانم که ساواکی از آب در آمده بود . و چند تا استاد و کارمند دیگر .