خاطره ای از اللهیار صالح
امروز یکی از کارمندان بازنشسته ی آرانی بانک کشاورزی را در اداره ملاقات نمودم که اکنون اسمش را به یاد ندارم و بزودی اسم او را خواهم نوشت .او در چند سال اواخر عمر صالح در دوران دانشجویی و سپس کارمندی به منزل صالح واقع در خیابان فخر رازی تهران رفت و آمد داشته است.
گفت: صالح در هفته چند ساعت درب خانه اش به روی دوستانش و آنها که از آران و بیدگل و کاشان به دیدارش می رفته اند باز بوده است.
گفت: قبل از انقلاب یکی از اهالی آران که صالح محبت خاصی به او داشته است در مسیر منزل ایشان به داخل کلانتری سرک کشیده و افسری به گوشش سیلی زده و بازداشتش میکند..وقت اداری تمام میشود و افسر مزبور به منزل میرود .افسر بعدی دلش به حال فرد آرانی می سوزد و به او میگوید : آزادی .برو هر جا می رفتی.مرد آرانی می گوید : می روم ولی قبل از رفتن باید افسر خاطی بیاید و من سیلی را به او پس بزنم.افسر به او میگوید :امکان ندارد.میگوید :پس اجازه بدهید یک تلفن بزنم و بدانید تا سیلی را پس نزنم از اینجا نخواهم رفت.اجازه میدهند.به صالح تلفن می زند و ماوقع را میگوید و خواسته اش را هم.صالح به او میگوید :همانجا بمان تا به خواسته ات برسی.صالح از طریق مقامات بالاتر ، افسر خاطی را احضار میکند و افسر مزبور به او میگوید بیا سیلی ات را بزن.مرد آرانی سیلی را میزند و از کلانتری خارج میشود.


