بانو مرضیه

بانو مرضیه
دیدی که رسوا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
در پیش بی دردان چرا
فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل
با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم
از فتنه ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخنها نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون
شمع خود سوزی چو من در میان انجمن گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد
یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم
تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دل خوش با همین دنیای خویشم
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخنها نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون
مِی زده شب چو ز میکده باز آیم
بر سر کوی تو من به نیاز آیم
دلداده ی رهگذرم
از خود نبوَد خبرم
ای فتنه گرم
مِی زده شب چو ز میکده باز آیم
بر سر کوی تو من به نیاز آیم
دلداده ی رهگذرم
از خود نبوَد خبرم
ای فتنه گرم
شب ها سر کوی تو
آشفته چو موی تو
می آیم تا جویم
خانه به خانه
مگر از تو نشانه
میخانه به میخانه
پیمانه به پیمانه
راه تو می پویم
این می و مستی
بوَد بی تو بهانه
می سوزم، شب ها با شمع رخ تو با سوز نهان
می سازم، با این آتش دل خود با کاهش جان
تشنه ای به راه سرابم
به لب رسیده جان چو حبابم
مستم و خرابم
فارغ از غمم چه نشستی
چرا دل مرا بشکستی
همچو من تو مستی
مست از باده یا از آن نگه
بر تو عاشقم یا بر روی مه
من بر تو عاشقم
بر تو عاشقم
قلب من نشد
شاد از عشق تو
داد از عشق تو
مِی زده شب چو ز میکده باز آیم
بر سر کوی تو من به نیاز آیم
دلداده ی رهگذرم
از خود نبوَد خبرم
ای فتنه گرم
به رهي ديدم برگ خزان پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا بود
چو زگلشن روكرده نهان در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود
اي برگ ستم ديده ي پاييزي
آخر تو ز گلشن ز چه بگريزي
روزي تو هم آغوش گلي بودي
دلداده و مدهوش گلي بودي
اي عاشق شيدا دلداده ي رسوا
گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفايي باشد نه وفايي
جز ستم ز وی نبرده ام
آه بار غمش در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم
تا شد نو گلِ گلشن و زیب چمن
رفت آن گل من از دست
با خار و خسي پيوست
من ماندم و صد خار ستم
وين پيكر بي جان
ای تازه گلِ گلشن
پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی
پژمرده و لرزان




























«ساکاشويلي»




