Living far from Bidgol

فرزانه ی اربابی بیدگلی هر چند که سالهاست هزاران کیلومتر از ما دورتر زندگی میکند ولی لحظات بسیاری از وقتش را به یاد بیدگل و خانه اشان در محله ی سلمقان میباشد . او از کودکی نوشتن را دوست داشته است.عشق به زادگاهش را میتوان در داستانها و دل نوشته هایش حس کرد.متنی را که ملاحظه خواهید فرمود به تقاضای من ارسال نموده و سلام به همه  رسانده اند.

Home

 

Bidgol was my home.

When I moved out of Bidgol

I became homeless,

Although I lived in large, modern houses.

 

I have moved so many times,

City after city—

So many countries,

Even different continents.

But I haven’t found a home yet.

 

When I was a child in Bidgol,

There was kindness and love

Even in the midst of chaos.

 

We were safe at home.

We didn’t know about murder,

Kidnapping, or child molestation.

 

The door to our home didn’t have a lock.

Everyone was welcome.

We didn’t know about robbery.

We believed in honesty

And each other’s word.

 

We knew wrong from right;

We believed in justice from God.

 

We honored human life,

Even though we didn’t have much to live on.

 

We knew we would never be forgotten,

Even when passing into another life.

 

Although we had sandstorms,

Our home was clean—

Not because of a broom

But because of our hearts.

Our home bloomed with love.

 

After so many years

Living far from Bidgol,

 

I went back to feel at home,

To feel the good feelings

I left behind as a child.

 

But it wasn’t the same Bidgol.

There was sadness, and pain.

There were curses, and blame.

 

Everyone was a target.

No one was left untouched.

 

Compassion, kindness, and love—

These precious stones

Were nowhere to be found.

 

It made me sick to witness this.

To become healthy, I had to give up this home.

 

When Bidgol became a faded memory,

I realized

I have been at home all along

In my heart.

  

 خانه

بیدگل خانه ی من بود.

هنگامیکه از بیدگل رفتم بی خانه شدم

گر چه در خانه های بزرگ و مدرن زندگی کردم.

بسیار سفر کرده ام

شهر به شهر

همینطور به کشورهای زیادی

حتی قاره های متفاوت

ولی من هنوز خانه ای نیافته ام.

زمانیکه کودکی بودم در بیدگل

مهربانی و عشق بود

حتی در میانه ی آشفتگی ها ما ایمن بودیم

ما در باره ی کشتار ، آدم دزدی یا کودک آزاری چیزی نمیدانستیم.

درب خانه امان برای همه باز بود

ما دزدی را نمی شناختیم

ما درستکاری را باور داشتیم

و هر واژه ای مثل آن.

ما دروغ و راست را شناختیم.

ما به دادگری خدا معتقد شدیم.

ما زندگی انسانی را محترم شمردیم.

...............................................

..................................................

..........................................................

گر چه ما طوفان شن داشتیم

خانه مان تمیز بود.

نه به دلیل جاروب کردن

بلکه به خاطر قلبهایمان

خانه امان با عشق زیبا بود.

پس ازسالهای بسیار زندگی دور از بیدگل

من باز گشتم تا حس کنم خانه را

آن حس های خوب

حسهای دوران کودکی.

بیدارشهر:

کوشش کردم ترجمه ای داشته باشم ولی چون از بیان احساسات واقعی نویسنده خویش را ناتوان یافتم ادامه ی ترجمه مقدور نگردید . 

9 شهید عزیز دفاع مقدس در دو عکس .

گزارش مفصل و مصور در باره ی شهید بنی طبا

http://aranvabidgoldefe.mihanblog.com/post/35

آخرین عموی نیلوفر صاحب نمایشگاه ماشین سر کوچه‌شان بود.

نیلوفر سی و سه ساله بود. از خواب که بیدار شد، به این حقیقت پی برد که تا آن روز پسری را نبوسیده است. همه‌ی مشکلاتش از آن روز شروع شد. فکرش یکراست رفت سراغ مادرش. با حرص پتو را از روی خودش کنار زد و از رختخواب بیرون آمد و رفت توی اتاق نشیمن و به عکس عروسی مادرش نگاه کرد. مادرش وقتی بیست سالش بود، یکی دو سالی بود که ازدواج کرده بود. یک دخترخانم بیست ساله ی خوشگل با لب­های قیطانی و چشم های بادامی و پوست مهتابی. در عکس مامان، بابا را که ده سال از خودش بزرگتر بود می‌بوسید. مامان نیلوفر وقتی بیست و یک سالش بود، نیلوفر را زایید و دو سال بعدش هم ماهان را زایید و بعد از آن‌که ماهان به‌دنیا آمد، درش را تخته کرد. از آن به بعد تا وقتی که بیست و هفت سالش شد، آنقدر خون بابا را توی شیشه کرد و سر هر چیز کوچکی بهانه گرفت و فضاحت بالا آورد که آخرش بابا خودش را کشت.

البته روانپزشک­ها اعتقاد دارند که باعث و بانی مرگ پدر نیلوفر مسائلی پیچیده­تر از دعواهای روزانه‌ی مادر نیلوفر با پدر نیلوفر بوده است. اما نیلوفر با این نظر به شدت مخالف است. چون بارها خودش در آن سن کم از دهن پدرش شنیده بوده: زن بس کن زن! تو رو خدا بس کن! بیچاره­ام کردی! آخرش از دست تو خودم رو می‌کشم!

 بابا قبل از اینکه خودش رو از سقف انباری حلق‌آویز کند، یک ساعت قبلش با مامان حرفش شده بود. هنوز هم صدای بابا توی گوش نیلوفر طنین می‌اندازد که می‌گوید: زن بس کن زن! تو رو خدا بس کن! بیچاره ام کردی! آخرش از دست تو خودم رو می‌کشم!

 بابا چند سالش بود، وقتی خودش را از سقف انباری حلق‌آویز کرد؟ سی و هفت هشت سالش بود انگار. هر چی بود، از آن به‌ بعد دیگر هیچکس در انباری را باز نکرد.

 مادر نیلوفر بعد از آنکه در سن بیست و هشت سالگی بیوه شد، بارها با مردهای دیگری روی هم ریخت. نیلوفر تا آنجایی که یادش می‌آید هر شب جمعه با یک دایی و یا یک عموی تازه آشنا می‌شد. آخرین عموی نیلوفر صاحب نمایشگاه ماشین سر کوچه‌شان بود. هر وقت از مامان سوال می‌کرد کجا می‌رود، می‌گفت: «مامانی داره می‌ره، یه بنز بخره»

 مادر نیلوفر ده سالی‌ست به دین و مذهب روی آورده و دور مردها را خط کشیده و از صبح تا شب در محافل خیرخواهانه سخنرانی می‌کند و نمی‌گذارد چشم مردی به چشم‌هاش بیفتد. مادر هر بار تلفنی با نیلوفر که الان در خارج از کشور زندگی می‌کند صحبت می‌کند؛ به مردها فحش می‌دهد و به نیلوفر توصیه می‌کند که از نزدیک شدن به مردها اکیدا! خودداری نماید.

نیلوفر اما مدتی‌ست دچار بحران روحی شده. مدام می رود روبروی آینه و دانه­های سفید موهاش را می­شمرد و دست می­کشد به چروک­های ریز زیر چشم‌هایش. نیلوفر از دست همه عصبانی­ست. از پدرش که خودش را از سقف انباری حلق‌آویز کرد، عصبانی است. از مادر پتیاره‌اش که دارد جانماز آب می‌کشد، عصبانی‌ست. از عموها و دایی­های واقعی و قلابی­اش، عصبانی‌ست. از برادرش که گیتار برقی می­زند و سال به سال حالی از او نمی­پرسد، عصبانی‌ست. اما از همه بیشتر از هر چی ماشین بنز و ماشین‌فروش است، عصبانی ست.

نیلوفر، از رختخواب بیرون آمد، در انباری را بعد سال ها باز کرد. نیلوفر در فرانسه، در یک اتاق دانشجویی محقر زندگی می‌کرد. اما، با این حال در این مدت، هر جا که رفته بود و در هر خانه‌ای که زندگی کرده بود انباری که پدرش از سقف آنجا خودش را حلق‌آویز کرد با او بود. کافی بود از رختخواب بیرون بیاید، یا در آپارتمانش را باز کند. اگر اراده می کرد، می‌توانست در انباری را باز کند. در انباری چیزی نبود جز مارها، عقرب‌ها و رتیل‌هایی که می‌خواستند او را ببوسند.

-   آمدی بابا؟ کجا بودی این همه سال؟

http://peerdokhtar.blogfa.com/post-114.aspx

خاتمی 67 ساله شد.تصویری از جشن تولدش با قابی از کاریکاتورش در دست در کنار کاریکاتوریست

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=126034

گفتگوی امشبم ...

امشب به تنهایی پای صحبتهای شیرین حاجی محمود فرزانگان در منزلم نشستم.صحبت از مرحوم آقا حسین صدیقیان دایی ی ایشان و عموی باجناق بزرگوار دیگرم شد در جستجویم برای نام آن مرحوم به مطلبی از مسعود رسیدم که اینجا به یادگار میگذارم.

یلدای سال 1384 در خانه قدیمی واصف بیدگلی جان تازه ای را برای یک شب در تن مردم این شهر جاری کرد که شاید اثر آن سالها بماند . در آن شب خانم مسن و موقر - ریزنقش و چابکی پذیرای میهمانان بود که چند روز پیش به رحمت ایزدی پیوست.

 او به راحتی قبول کرده بود که خانه اش برای چند روز در اختیار انجمن دوستداران میراث فرهنگی باشد و خود نیز در آن چند روز علیرغم سن بالا و بیماریی که داشت همپای بچه های انجمن برای آماده کردن جشن یلدا تلاش می کرد مدیریت او در چیدن آجیل ها ، دکور و... قابل تحسین بود .

خانه اش مملو از جمعیت شده بود تمام اتاقها و حیاط و دالان و تا کوچه پر بود از مردم . خودش هم در اتاق نشیمنش از میهمانان خودی تر پذیرایی می کرد . شادمانه و مغرور به میهمانان سر کشی می کرد و خود را میزبان اصلی می دانست و می خواست همه چیز به خوبی برگزار شود . چند صحنه عکس و فیلم از او در آن شب سرد گرفتم که به یادگار دارم . در پایان میز منبت کاری منقوش به شعر حافظ که کار استاد برجسته خراطی استاد صفرعلی بیدگلی بود و به یادگار در خانه صدیقیان بیدگلی مانده بود به رسم یادبود به من هدیه داد . که آن را نیز در گنجینه خویش خواهم داشت . 

 خانه صدیقیان ( واصف) در محله توی ده بیدگل ابتدای کوچه دربند قرار دارد و اکنون خیابان تازه احداث "واصف " آن کوچه و خانه را از لابلای کوچه ها درآورده است .

این خانه که از دوران صفوی و قاجار به جای مانده است روزگاری مرکز تصمیم گیری های سیاسی و اجتماعی و ادبی شهر بوده است واصف در آن خانه به دنیا آمده و در همان خانه چشم از دنیا برگرفته ، استاد ابوالقاسم صدیقیان د رآن خانه سختی ی برامده از قحطی زمان نایبی را برای مردم با کمک های بسیار آسان کرد .

 آقای حسین صدیقیان نوگرایی و تجدد را همراه الهیارخان صالح در آن خانه آغاز کرد . میرزا علیمحمد صدیقیان آخرین بازمانده ی آن خانه سالها در جامعه خوش درخشید ( با خط خوش و رفتار و کردار و ...) اکنون این خانه با مرگ صاحبانش خالی است اما می تواند فروغ آن ادامه داشته باشد اگر...

بیدارشهر:شادروان حسین صدیقیان قبل از انقلاب به نحو فجیع و مشکوک در دفتر کارش در نزدیکی ی میدان فوزیه ی تهران به قتل رسید و خبر این حادثه از تیترهای درشت اخبار حوادث مطبوعات در آن روزها بوده است.آرامگاه ایشان در گورستان ابن بابویه تهران است.


سیلی نماینده ی فارس در مجلس به نماینده ی دیگر فارس در مجلس


 محمدرضا تابش دبیر كل فراكسیون خط امام مجلس شورای اسلامی در دیدار با علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی به هتك حرمت نماینده شیراز و اعمال محدودیت در ایفای وظایف نمایندگی نمایندگان ملت اعتراض كرد.

وی در این دیدار با اشاره به تخریب و به آتش كشیده شدن دفاتر نمایندگان اصلاح طلب در حوزه‌های انتخابیه تصریح كرد: اگر هیأت رئیسه مجلس نسبت به این رفتارهای غیرقانونی واكنشی به موقع نشان می‌داد و مسئولان امنیتی و انتظامی مسببان این حوادث را مجازات می‌كردند، كسی در خانه ملت شاهد هتك حرمت وكلای مردم نبود.

 افرادی كه در مباحث منطقی كم می‌آورند دست به چنین رفتارهای سخیفی می‌زنند و كار را در مجلس سخت‌تر می‌كنند.

در این مجلس با این فضای بعضا خیابانی نمی‌توان آزادانه ادامه ی فعالیت داشت و این فضای كاری نمایندگان اقلیت را كه به رغم مشكلات و مسایل بسیار جامعه به واسطه ی سوء‌استفاده ی دشمنان سكوت كرده و درتنگنا هستند را با محدودیت بیشتری در ایفای وظایف نمایندگی روبرو می‌كند.


دبیركل فراكسیون خط امام همچنین از رئیس مجلس خواسته است  تا با پروژه هتاكی به نمایندگان مجلس به منظور تشدید فضای محدودیت برای نمایندگان به شدت برخورد كند.


تابناک

نصرالله کوهی

سیداحمدرضا دستغیب

دو دانشمند محترم معمم شهر آران و بیدگل

دکتر عبدالله موحدی محب

تاریخ تولد: 3/2/1330

محل تولّد: بیدگل

عضو هیأت علمی گروه معارف اسلامی، دانشکده علوم انسانی، دانشگاه کاشان 

    سوابق تحصیلی:

کارشناسی: رشته الهیات و معارف اسلامی، دانشگاه، کشور سال ورود

کارشناسی ارشد: رشته پیوسته الهیات، دانشگاه قم، کشور ایران، سال ورود 67، سال فراغت از تحصیل71

دکتری: رشته الهیات علوم قرآن و حدیث، دانشگاه قم، کشور ایران، سال ورود 75، سال فراغت از تحصیل81

http://movahedimoheb.persianblog.ir

دکتر محمد تقی دیاری بیدگلی

فرزند غلامرضا در سال 1338 هجری شمسی در شهرستان آران و بیدگل چشم به جهان گشودم، تحصیلات ابتدایی و دوره راهنمایی و متوسطه را نخست در زادگاه خود و سپس در کاشان سپری نمودم، در سال 1354 قبل از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، افتخار حضور در حوزه مقدسه علمیه را پیدا نمودم؛ دروس مقدمات و سطوح عالی حوزه را نزد استادان گرانقدر حوزه علمیه کاشان و قم و هم زمان با تحصیلات حوزوی، دوره کارشناسی ارشد را در مرکز تربیت مدرس دانشگاه قم و دوره دکترای تخصصی علوم قرآن و حدیث را در دانشکده‌ی الهیات دانشگاه تهران به پایان رساندم . از سال 1371 تا کنون به عنوان عضو هیأت علمی گروه آموزشی علوم قرآن و حدیث دانشگاه قم، اشتغال به فعالیت‌های آموزشی و پژوهشی دارم.

http://diyari.parsiblog.com/

سوگند فرهنگ وگویش مردم دشتی

به ای ( این) مغرب قسم

به ای (این) قبله قسم

به ای (این) نور چراغ قسم

به ای (این) نعمت خدا قسم( بیشتر هنگامی که سر سفره هستند می گن)

به ای (این) شب عزیز قسم ( شب های مهم مثلا شب های ماه رمضان)

به جدم قسم ( مخصوص سادات هست)

به جده ات فاطمه زهرا قسم ( به سادات چنین گویند)

به ریش باپیرم قسم

به قبر باپیرم قسم

ارواح قبر آغام

به ای گنبد سفیدو قسم( گنبد مقبره حاج سید محمد امین)

به سی جزم (جزو) کلام الله قسم

به سیدالشهداء قسم

بینی بین الله

عندالله و عندالرسول

حضرت عباسی (عواسی)

به بند کمرم قسم (بند منظور همان شالی هست که به دور کمر می بندند)

کت کور واوم اگه درو هاکنوم (چشمام کور بشه اگه دروغ بگم)

صبح نکشوم  اگه درو هاکنوم (اگه دروغ گفتم تا صبح بمیرم)

http://www.mesile65.blogfa.com/

شکست های تلخ ایرانیان از اعراب

  • اولین شکست در نزدیکی خلیج فارس و شهادت هرمز در محرم سال ۱۲

 در حفیر که یکی از مناطق مهم سرحدی ایران نزدیک خلیج فارس بود، جنگی واقع شد که معروف به جنگ زنجیر است. «هرمز» در مبارزه با خالد پسر ولید کشته شد و بر لشکر او شکست وارد آمد.

  • دومین شکست در الیس واقع در ساحل رود فرات 

فتح نصیب خالد شد.

  • سومین شکست در حیره بالاتر از الیس در ساحل فرات

مرزبان آنحدود، آزادبه بدون اینکه اقدام بجنگ کند، در مقابل لشکر عرب فرار اختیار کرد.

  • چهارمین شکست در انبار بالاتر از بغداد

 در جنگ انبار نیز شیرزاد فرماندهٔ ایرانی شهر مجبور به صلح شد.

  • شکست اعراب در جنگ پل در ساحل فرات به فرماندهی رستم فرخزاد

 

کشته شدن رستم فرخزاد

عمر پسر سعد

عمر بن سعد (نام کامل وی: عمر بن سعد بن ابی وقاص بن حفص بن عبید زهری مدنی) از تابعین محمد پیامبر اسلام است که در کوفه می‌زیست.

پدرش سعد بن ابی وقاص در نبرد قادسیه فرمانده سپاه اسلام بود.

 عمر پسر سعد از طرف ابن زیاد مأموریت یافت که امام حسین و همراهانش را به قتل برساند.

عمر پسر سعد، کاروان امام حسین را از آب رودخانه محروم کرد. مذاکرات عمر پسر سعد با امام حسین به نتیجه نرسید و وی حاضر به بیعت با یزید نشد. لشکر عمر سعد در دهم محرم ۶۱ هجری به امام حسین و خانواده اش حمله کرد و وحشیانه وی و بیش از هفتاد تن از یارانش را کشت. پس از آن ابن زیاد حکومت ری را به او نداد و عمر بن سعد از کار خویش پشیمان شد و تا زمان قیام مختار خانه نشین شد.

 

جهد حافظ

هزار جهد بکردم که یار من باشیچراغ دیده ی شب زنده دار من گردیچو خسروان ملاحت به بندگان نازنداز آن عقیق که خونین دلم ز عشوه اودر آن چمن که بتان دست عاشقان گیرندشبی به کلبه احزان عاشقان آییشود غزاله خورشید صید لاغر منسه بوسه کز دو لبت کرده​ای وظیفه منمن این مراد ببینم به خود که نیم شبیمن ار چه حافظ شهرم جوی نمی​ارزم مرادبخش دل بی​قرار من باشیانیس خاطر امیدوار من باشیتو در میانه خداوندگار من باشیاگر کنم گله​ای غمگسار من باشیگرت ز دست برآید نگار من باشیدمی انیس دل سوکوار من باشیگر آهویی چو تو یک دم شکار من باشیاگر ادا نکنی قرض دار من باشیبه جای اشک روان در کنار من باشیمگر تو از کرم خویش یار من باشی

خورشید موسیقی ایران خاموش شد.نامت  در تاریخ موسیقی ملل جاودان خواهد ماند.

بزرگ بانوی موسیقی

اشرف السادات مرتضایی

تجاوز محکوم است .متجاوز هر که باشد.

 

  • تجاوز به آب و خاک
  • تجاوز جنسی
  • تجاوز مرزي
  • ضد تجاوز
  • مشکل تجاوز
  • قربانیان تجاوز
  • تجاوز به عنف
  • تجاوز جمعی
  • تجاوز به محارم

 

 

اولین تجربه حضور من در کویر

http://rasulrezaie.blogfa.com/post-699.aspx

تور یک روز و سه ساعته کویر مرنجاب اولین تجربه حضور من در کویر

با بهره برداري از جاده قم -گرمسار مسافت آران و بیدگل - گرمسار ۱۰۰ كيلومتر کم میشود.

  • وزير راه و ترابري گفت: آزاد راه قم - گرمسار از پيشرفت فيزيکي بالايي برخوردار است واميدواريم که تا پايان سال 88 به اتمام برسد.
  • وزیر راه و ترابری اعلام کرد: عملیات احداث فاز نخست محور قم - گرمسار تا پایان شهریور امسال به پایان می رسد.
  • جاده قم - گرمسار در انتظار حمايت مسوولان است .
  • معاون دفتر منطقه دو شركت ساخت و توسعه زيربناهاي حمل و نقل گفت: در صورت تأمين اعتبار لازم، محور قم - گرمسار تا پايان تابستان به اتمام ميرسد. ...
  • مدير كل راه و ترابري استان قم با اشاره به اهميت پروژه راه قم-گرمسار گفت: اميدوارم اين پروژه تا پايان سال جاري به بهره برداري برسد. ...
  • مدیرکل راه و ترابری استان سمنان از اتمام عملیات اجرایی احداث محور قم ـ گرمسار در حوزه استحفاظی استان سمنان خبر داد.
  • -با بهره برداري از جاده قم -گرمسار مسير دسترسي قم به مشهد 93 كيلومتر كاهش مي يابد.
  •  آزادراه قم - گرمسار مسيري است كه راه هاي مواصلاتي پنج استان كشور را بدون گذر از تهران به مشهد مي رساند. ...
  • طول اين جاده ۱۵۰ كيلومتر است و مسافت گرمسار تا قم را ۱۰۰ كيلومتر نزديك مي كند. هم اكنون مسافت قم - گرمسار ۲۵۰ کیلومتر است. ...



  •  

آبها کو؟

دریاچه مهارلو بی آب(اکنون)

دریاچه مهارلو با آب

و اما بعد 

مدت مدیدیست که باران نباریده است .

برای فردای بهتر صادق و شروین حالا چه کنیم؟

صادق صباغی

شروین صدیقیان بیدگلی

سرگذشت کوتاهی از نیمایوشیج

عكسي از خانه پدري نيما يوشيج پيش از بازسازي

خانه ی پدری نیمایوشیج پس از بازسازی و آرامگاه نیما

شهر بلده، مركز بخش بلده از توابع شهرستان نور است كه در ميان دره اي زيبا و خوش آب و هوا در جهت شرقي – غربي قرار گرفته است. در حال حاضر ۳ راه جهت دسترسي به اين منطقه موجود است:

۱- از جاده چالوس، پس از گذر از تونل كندوان و قبل از روستاي سياه بيشه در محلي به نام پل زنگوله تابلويي شما را به سوي جاده اي به سمت شرق و آرامگاه نيما يوشيج راهنمايي ميكند. در چند كيلومتر اول، جاده با شيب نسبتا زيادي به سمت بالا ميرود تا به گردنه لاوش كه به قولي با ۳۱۵۰ متر ارتفاع، بلندترين گردنه ماشين رو ايران است ميرسد. در ادامه مسير با شيب ملايمي در مسير دره اي باريك و در كنار رودخانه اي كوچك به سمت بلده ميرود. طول اين مسير از پل زنگوله تا بلده حدود ۶۵ كيلومتر است كه با رانندگي متعارف پيمايش آن حدود ۷۵ دقيقه زمان ميبرد. چشم انداز قله آزادكوه در سمت جنوب اين جاده مناظر زيبايي را ايجاد كرده است.

۲- از جاده هراز، در حدود ۴۰ كيلومتري آمل در محلي به نام "هر دو رود"، با عبور از پل فلزي بزرگي در سمت غرب جاده وارد مسير بلده شده و با طي مسافتي در حدود ۵۵ كيلومتر در داخل دره اي زيبا و در كنار رودخانه پر آب آن در زمان يك ساعت به مقصد ميرسد.

۳- از شهر رويان در ۵ كيلومتري شهر نور جاده اي به سمت جنوب رفته كه با عبور از مسيري جنگلي و زيبا پس از عبور از آبشار آب پري و روستاي گلندرود به سمت گردنه سياه سنگ با ارتفاع ۲۹۷۰ متر رفته و پس از طي مسافتي نزديك به ۸۰ كيلومتر كه حدود دو ساعت زمان ميبرد به بلده ميرسد. لازم به ذكر است در چند نقطه از اين مسير به علت ريزش كوه و رانش زمين جاده آسيب ديده است كه دقت و هوشياري زياد در حين رانندگي را طلب ميكند.

شهر بلده حالت مركزيت اين منطقه را داشته داراي امكانات لازم يك شهر كوچك، من جمله بانك، پاسگاه و بیمارستان ميباشد. طبيعت سرسبز و وجود آب فراوان در اين منطقه مكاني مناسب جهت گذران اوقات فراغت و كسب لذت از طبيعت بوجود آورده است. رودخانه اين منطقه محل زندگي ماهي قزل آلاي خال قرمز است كه با تهيه پروانه روزانه از پاسگاه محيط زيست منطقه در فصل مجاز قابل صيد ميباشد. همچنين به علت حفاظت مطلوب اين منطقه توسط محيط بانان سازمان محيط زيست، ارتفاعات منطقه محل زندگي جمعيت قابل قبولي از پستانداران شامل قوچ و ميش، كل و بز، خرس قهوه اي و پلنگ ميباشد.

در ارتفاعات مشرف به شهر بلده قلعه اي قديمي به نام قلعه پولاد قرار دارد كه با نيم ساعت پياده ميتوان به آن رسيد.

در ۹ كيلومتري غرب بلده، روستاي يوش قرار دارد كه محل تولد و مدفن شاعر بزرگ و صاحب سبك ايران نيما يوشيج است.

 نيما يوشيج

در ۲۱ آبان سال ۱۲۴۷ هجری خورشیدی در روستای یوش از توابع بخش بلده شهرستان نور كودكي به دنیا آمد كه او را علي ناميدند. پدرش ابراهیم‌خان اعظام ‌السلطنه از خانواده‌ای قدیمي در مازندران بود و به كشاورزي و گله‌داری مشغول بود. پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسب‌سواری را به وی آموخت. علي تا سن دوازده سالگی در زادگاهش روستای یوش و در دل طبیعت زندگی کرد. او خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را شكنجه می‌داد و در كوچه باغ‌ها دنبال مي‌كرد.

دوازده ساله بود كه به همراه خانواده به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. پس از مدتی با تشویق یکی از معلم‌هایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد. پس از پایان تحصیلات در مدرسه سن‌لویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد.

علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا می‌کرد. در نخستین سال‌های صدور شناسنامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده است.

نیما در سال ۱۳۰۰ منظومه قصه رنگ پریده را که یک سال پیش سروده بود در هفته‌نامه قرن بیستم ميرزاده عشقي به چاپ رساند. این منظومه مخالفت بسیاری از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم مانند ملك الشعراي بهار و مهدي حميدي شيرازي را برانگیخت.  شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند.

نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه‌های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه‌هایی چون مجله موسیقی و مجله کویر پرداخت.

نیما در ارديبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی با عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار ميرزا جهانگير صوراسرافيل ازدواج کرد. حاصل این ازدواج که تا پایان عمر دوام یافت فرزند پسری بود به نام شراگیم که در سال ۱۳۲۴ خورشیدی به دنیا آمد.

سر انجام نیما در نيمه شب ۱۳ دي ۱۳۳۸ (يا بامداد ۱۴ دي) درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانه پدريش در یوش منتقل کردند. در حال حاضر مزار او در کنار مزار خواهرش، بهجت الزمان اسفندياري (درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶) و مزار سيروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته است.

خانه پدری نیما یوشیج واقع در یوش، بنایی است که قدمت آن به دوره قاجار می‎رسد. این بنا به  شماره ۱۸۰۲ از سوی سازمان میراث‎فرهنگی به عنوان اثر ملی ثبت شده است و حفاظت می‎شود. بازدید از خانه نیما برای عموم آزاد است.

http://davasaz.blogfa.com/post-37.aspx

5 شهید در یک عکس

http://aranvabidgoldefe.mihanblog.com/post/32

دوستان گل من آقای محمود صابری و آقای مرتضی کریمشاهی هم آنقدر خوب و پاکند که از نظر من مانند شهیدان محترم و دوست داشتنی هستند.

دستگیری اراذل

به راستی اینها که هستند؟

همینها نیستند که در راهپیمایی های مسالمت آمیز آب را گل آلود میکنند تا ماهی بگیرند؟

شیشه ی فروشگاهی شکسته شود تا مالی ببرند؟طلایی ببرند؟

اینها حاصل کدام خانواده ها هستند؟

پدران و مادران معتاد؟

بی پدر بزرگ شده؟ بی مادر؟ بی پدر و مادر؟

وضعیت اجتماعی محله؟

به هر حال در همه ی کشورها آدمهای اینجوری است.

آمریکا امثال اینها را در ارتش استخدام میکند .حقوق مکفی میدهد و می فرستد عراق و افغانستان.

هم از گیرشان راحت میشود و هم یه چیزایی در عراق و افغانستان گیر می آورد.تعدادی از اینها هم کشته میشوند که آنهم برایشان نعمتی است.

به هر حال در کشوری مثل کشور ما فعلا انگار چاره ای جز این کاری که میبینید نیست.

در عملیاتی دستگیر شوند . پیراهنهایشان در آورده شود تا اندامهای قوی و خالکوبی شده اشان نمایان شود.جیبهایشان تخلیه شود .محتویات روی میزی چیده شود. چند روزی زندانی شوند و احیانا تنبیه بدنی شوند و سر انجام ضامنی و تعهدی و  دوباره بازگشت به دامان اجتماع با دوستانی تازه و تجربیاتی بیشتر.

 

 

یكبار خانمم گفت:نرو قم. اینجا بمون. كشاورزى كن.

على اكبر اجاقى یکی از خادمان حرم منوراست وی خاطرات خود را اینگونه آغازمی کند :

 اهل قریه (ینگى قلعه) شهرستان ساوه هستم.

 29 سال است ‏خادم ‏حرم حضرت معصومه(س) هستم.

 آخرین پسر خانواده بودم.

پدرم فوت كرده بود و زمان سربازى رفتنم رسیده بود.

 دلم نمى‏خواست ‏به سربازى بروم.

شنیده بودم ‏سربازها را اذیت مى‏كنند و به آنها فحش مى‏دهند.

خیلى ناراحت‏ بودم.

 آمدم قم منزل برادرم .

یك روز رفتم حرم حضرت معصومه(س) ده تومان نذر كردم و درضریح انداختم و با التماس گفتم: «بى بى! تو رو به حق مادرت منو از این‏ سربازى رفتن نجات بده.»

 چند روز بعد به ساوه برگشتم.

قرعه كشى كرده بودند ومن معاف شده بودم.

150 تومان دادم و برگه معافى را گرفتم. دوباره به قم ‏آمدم. خبر معاف شدنم را به برادرم دادم.
بعد براى زیارت به حرم بى بى رفتم.

درآنجا على اكبر صفرى یكى از اقوام‏ را كه خادم حرم بود دیدم. پیش او رفتم و سلام و احوالپرسى كردیم.

 از من پرسید:دلت مى‏خواد در حرم حضرت معصومه(س) استخدام بشى؟

 گفتم: من كجا، حرم حضرت معصومه(س) كجا؟

گفت: همراه من بیا دو دل نباش!

آقاى صفرى دست مرا گرفت و به اتاق خدام مسجد بالاسر برد. در آنجا مرا به آقاى حسین مسعودى، معاون تولیت كه اهل مشهد بود، معرفى كرد. آقاى مسعودى اسم مرا در دفتر نوشت و گفت: تو استخدام شدى. حالا برو پرونده تشكیل بده بعد بیا دم در نگهبانى. گفتم:

الان مادرم دهاته. گریه و زارى مى‏كنه. باید برم اونو ببینم! پاسخ داد خیلى خوب تواستخدام هستى. من یه ماه بهت مرخصى مى‏دم.  برو مادرت را ببین و برگرد.

رفتم دهات. مادرم تا منو دید گفت: على اكبر از سربازى فرار كردى؟

گفتم: نه معاف شدم.

 یك ماه در ولایت ‏بودم. ازدواج كردم. همه فهمیده بودند در حرم حضرت معصومه (س) ‏استخدام شده‏ام. یكبار خانمم گفت:

نرو قم. اینجا بمون. كشاورزى كن.

 یك روز شخصى آمد و گفت: آقاى صفرى مرا فرستاده و گفته بهت ‏بگم چرا نمى‏آیى؟ مرخصى یك ماهت تموم شده. اگه نمى‏خواى بیایى، خودت بیا اینجا بگو. من نمى‏تونم به جاى تو بگم منصرف شده.

آمدم قم. رفتم حرم. مى‏خواستم بگم منصرف شدم. اما زبانم نچرخید دلم نیامد. گفتم: آمدم سركار.

آنها هم به من لباس دادند و گفتند برو دم در كوچه حرم نگهبانى بده! الان‏29سال از اولین روزى كه نگهبانى دادم مى‏گذرد.

http://karimeh86.blogfa.com/post-70.aspx

آنقدر بچه می آورند تا بمیرند

بین همکارانم چندتاییشان اهل آفریقای جنوبی هستند. اخیرا هم گروهی از همکارانم که برای کمک به تهی دستان از فیجی برگشته بودند را ملاقات کردم. با دوست دیگری نیز از آفریقا سخن می گفتم و از فقر. همه صحبتها تقریبا یک حور هستند. به طور رک و خلاصه، آنها توانایی نگهداری از خودشان را ندارند همین و بس.


از آفریقا شنیدم که قبایل محلی در بهترین، سرسبزترین و غنی ترین نقطه  ی حهان وحشیانه همه حیوانهای یک منطقه را می کشند، درختهایش را آتش می زنند و سوخت می کنند و وقتی جایی را نابود و برهنه کردند از آنجا می روند جای دیگر.
     

از آفریقای جنوبی شنیدم که بعد از ماندلا کشوری به آن عظمت به خاک سیاه نشسته و امروز فقر و فلاکت، اعتصاب و بی کفایتی همه جا را فرا گرفته است و پنج ملیون سفید  بار مالیات 30 ملیون شهروند آفریقایی  دیگر را بر عهده دارند. ظاهرا اقوام محلی اصلا اهل کار نیستند. مزارع سفیدها همیشه سرسبز سرسبز است و مزارع محلی ها خشک خشک. همیشه به امید گیاههای خودرو و دیم روزگار می گذرانند.


فرزند آوری نکته مشترک همه ی بدبخت هاست. آنقدر بچه می آورند تا بمیرند و هیچ مدل جلوگیری ندارند. دوستی می گفت که بچه ای را تحت سرپرستی قرار دادم. فورا پدر و مادرش بچه دیگری درست کردند و دیگر به بچه قبلی اصلا توجه نمی کردند.

گفتم چرا بچه می آورند زمانی که نمی توانند پولش را بدهند؟ گفت: بچه و مخصوصا دختر برای قبایل ثروت است و بعدها پول زیادی از آنها در می آورند.

رابطه جنسی بی حد و حصر و بدون در نظر گرفتن هر چارچوب اخلاقی و حتی  عقلانی ایدز را به بیماری 20 درصد از مردان تبدیل کرده و همچنان قربانی می گیرد. مذهبی هایشان هم از مذهب ،منع جلوگیری را فراگرفته اند و دایم بر این دور باطل می افزایند.

دوستی در گروههای کمکرسانی بود می گفت: توالت و جوی آب برایشان می ساختیم. خیلی از جوانان هیکلمندشان به ما نگاه می کردند. خسته شده بودم. به زبان محلی ازشان کمک خواستم که همه شان رفتند چون نمی خواهند کار کنند.

به آنها آموزش مرغداری میدادیم. و به هر کدامشان مرغ های تخم گذار می دادم. اما بیشترشان صبح که تخم مرغ ها را می خوردند بعد هم حیوانها را می کشتند و می خوردند و تا عصری هیچ نداشتند که بخورند پس ما ناچار دوباره  به آنها می دادیم اگرهم نمی دادیم گرسنه می ماندند.

البته در شهرهای بزرگ هم می شود نمونه ی این افراد را دید. خیابان خوابهایی که تمام پول دولت را یکشبه مصرف می کنند و برای گذران بقیه عمر گدایی می کنند.

با توجه به بهتر شدن شرایط بهداشتی و کاهش مرگ و میر و از طرفی کنترل جمعیت در طبقه های مرفه و باهوش جامعه و فرزندآوری بی حد در بین فقرا با سرعت باورنکردنی دنیا به سمت فقر و تباهی می رود. 

http://images.blogfa.com/post-608.aspx

ايران چون شيري است

احمدي‌نژاد  در سفري اخير به آنها گفتم ايران چون شيري است كه مدتي خوابيده بود و موش‌ها صحنه گردان شدند، اما در حال حاضر اين شير بيدار شده و ديگر اين موش‌ها نمي‌توانند مقابل آن عرض اندام كنند ، البته شير ما نظامي و مادي نيست ، بلكه يك شير بزرگ فرهنگي، علمي و هنري است.

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=124095

سه روز آب فرات خون آلود بود

وقتی داشتم درباره ناصر خسرو تحقیق می کردم در تاریخ اسلام به چیزهایی برمی خوردم که سرم به قول امروزی ها سوت می کشید؛ از برخوردی که اعراب با ایرانیان کرده اند و به زور شمشیر چه کارها که نکرده اند. یادداشت هایی از آن برخوردها برداشته ام که به مرور در اینجا منتشرشان می کنم.
این روزها مشغول تحقیق روی موضوع دیگری هستم که به نوعی باز با اسلام مرتبط است. دیشب داشتم کتاب «تاریخ هزار ساله اسلام در نواحی شمالی ایران» را می خواندم، آنقدر حالم بد شده بود که با سردرد خوابم برد. همیشه گمان مان بوده ایرانیان با آغوش باز، اعراب بادیه نشین و تازه مسلمان را در آغوش گرفته و اسلام آورده اند؛ البته این چیزی بوده که سال های سال در گوش مان خوانده اند و هنوز هم می خوانند اما تاریخ چیز دیگری می گوید.
در همان صفحات آغازین کتابی که دیشب می خواندم، به یازده جنگ اعراب با مسلمانان طی سال های 12 هجری تا 21 هجری اشاره ای شده بود. تاریخ می گوید ایرانیان 9 سال با اعراب مسلمان جنگیده اند و سرانجام در جنگ یازدهم پیروزی نصیب اعراب بادیه نشین می شود و مثل مور و ملخ وارد سرزمینی می شوند که برای آن ها مثال بهشت بوده و پیامبر اسلام هم نویدش را داده بود که اگر ایمان بیاورید ایران و یمن و سوریه از آن ایشان خواهد بود (احمد کسروی – شهریاران گمنام. ص 125)
خلاصه در صفحه 43 «تاریخ هزار ساله اسلام در نواحی شمالی ایران» یکی از برخوردهای رئوفانه و پر از مهر و بخشش مسلمانان نسبت به ایرانیان شکست خورده از اعراب و اسیران جنگی آمده است:

«چهارمین جنگ به نام الیس در کنار رود فرات روی داد که آن هم جنگ سختی بود و سرانجام ایرانیان مغلوب شدند و خالد بن ولید، فرمانده سپاهیان اسلام همه اسیران را گردن زد و خون کشته شدگان را در فرات ریخت که سه روز آب آن رود خون آلود بود.» (سال 12 هجری)

http://www.tadaneh.com/2008/10/eslam-and-persian.html

پيامبر هيچ گاه اسلام را با جنگ به مردم تحميل نكرد.

سوال:یکی از شبهاتی که اسلام ستیزان ایجاد میکنند قتل و غارت اعراب در ایران است استاد مطهری کتابی نوشته به نام خدمات متقابل ایران واسلام ولی در این مورد کافی نیست وپاسخگوی اسلام ستیزان نمیباشد ایا دلیل دیگری برای رد این شبهه وجود دارد یا نه؟

پاسخ:اين مسئله حقيقت دارد اما نتيجه اي كه بي خدايان از اين واقعه مي گيرند درست نيست.

ايران در طول تاريخ خود سه بار مورد هجمه ی نظامي-فرهنگي بيگانگان قرار گرفت.
هدف مهاجمين در اين سه جنگ علاوه بر تصرف ايران ايجاد تغيير فرهنگي نيز بوده است.

  • هجمه ی اول توسط اسكندر مقدوني قبل از ميلاد مسيح صورت گرفت. هدف اسكندر نشر و گسترش فرهنگ هلنيزم يا يوناني در كل دنيا بود. هر چند اسكندر موفق به فتح ايران شد اما از آن جايي كه مردم ايران فرهنگ خود را از فرهنگ مهاجم برتر و متعالي تر مي ديدند تحت تاثير فرهنگ يوناني قرار نگرفتند. چه اين كه اين دشمن بود كه در فرهنگ غني پارسيان هضم و ذوب شد تا آنجا كه آمده است اسكندر به شدت تحت تاثير خلق و خوي و عطوفت ايرانيان قرار گرفت به گونه اي كه اين تاثير كاملا در رفتار و گفتار او مشهود بود.
  • حمله ی دوم حمله اعراب به ايران و رويارويي با فرهنگ اسلامي بود. مردم ايران پس از اين كه با فرهنگ متعالي اسلام آشنا شدند و به برتري آن نسبت به آيين خود پي بردند به آن را به عنوان آيين جديد خود پذيرفتند و در عرض كمتر از 300 سال اسلام به دين اول ايران تبديل شد.

    حمله ی سوم حمله مغول به ايران بود. مغول ها علاوه بر قتل و غارت ايران در صدد  از بين بردن دين اسلام و گسترش آيين خود بودند. اما اين بار كه ملت ايران به كمال و برتري اسلام نسبت به ساير آيين ها و مذاهب ديگر پي برده بود نه تنها فرهنگ مغولان را پس زد بلكه اين مهاجمين بودند كه بعد از مدت كوتاهي اقامت در ايران تحت تاثير مردم ايران به اسلام گرويدند.

    همان طور كه آورده شد ملت ايران هر بار در رويارويي با مهاجمين  هوشيارانه دست به انتخاب زد. در جايي كه فرهنگ يوناني مأبي و فرهنگ مغولان را پست تر و مادون آيين فعلي خود مي ديد آن را پس زد و در جايي كه دين اسلام را كامل تر و متعالي تر ديد آن را پذيرفت و ساليان دراز علي رغم تلاش بيگانان براي از بين بردن اين آيين انسان ساز بر عقيده خود استوار ماند.

    در ضمن اين نكته را در ياد داشته باشيد كه حمله ی اعراب به ايران در زمان عمر خليفه ی دوم صورت گرفت كه از نظر شيعيان غاصب جايگاه خلافت بود. مطمئنا در صورت اين كه خلافت به صاحبانش اصليش رسيده بود، جنگ و خونريزي وسيله اي براي گسترش اسلام قرار نمي گرفت. همان گونه كه پيامبر هيچ گاه اسلام را با جنگ به مردم تحميل نكرد.

منبع قبلی

بزرگترین اشتباه عمر ابن خطاب

 از نظر من بزرگترین اشتباه عمر ابن خطاب حضور متجاوزانه اش در ایران بوده است که باعث شده است با گذشت زمان نفرت مردم نواحی مرکز ایران از او ( و نه از اسلام)افزایش یابد .

 


چند مطلب از منابع فیلتر نشده

نامه عمربن الخطاب به یزدگرد سوم ساسانی ، شاهنشاه پارس
( اصل این نامه در موزه لندن نگهداری می گردد )

از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین
به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس
یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد می کنم. شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است. ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم ، او که خدای حقیقی است. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب می باشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.

الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید. اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه می باشد.

الله اکبر

(محل امضای عمر)
خلیفه المسلمین
عمربن الخطاب


پاسخ یزدگرد سوم به عمر بن خطاب
از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و ديگر نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی.
به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی
به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را بسوی خداوندت الله اکبر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش می نماییم!
شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!
مردک! تو به من پیشنهاد می کنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت می نمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است.
زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ” پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک “ را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی می کردید ، سوسمار می خوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!
مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن می زنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز می کنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم می کنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب می شوید؟
تو به من می گویی پرستش آتش را متوقف کنم!   ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده می نماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر می سازد تا نور حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک می کند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر می سازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.
خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید. اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک می کینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین می گسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار می دهید
شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟
آیا این الله است که به شما فرمان می دهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟
شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما می خواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه می خواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند می باشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا می خواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟
افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی از ارتش شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما می باید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر و او را به عربی عبادت نمایند . پیشنهاد می نمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی می کردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمین های حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این ”جانوران قسی القلب “ را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.
آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.
من از تو درخواست می کنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ” خیلی مهیب “ و رفتارت ” بسیار وحشیانه “ می باشد.
(محل امضای یزدگرد سوم )

شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی
منبع

http://www.askquran.ir/showthread.php?t=4807

نام سایت: کانون گفتمان قرآنی

اندر معنی تعطیل

آوا :

ت َ

نوع :

ع مص

 

شرح :

 

  • فروگذاشتن .(تاج المصادر بيهقي ) (زوزني ) (ترجمان جرجاني ترتيب عادل بن علي ).
  • خالي کردن و ضايع و مهمل گذاشتن چيزي را و منه : و اذا العشار عطلت . (منتهي الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء).
  • ترک کردن چيزي را و خالي و ضايع گذاشتن آن . (از اقرب الموارد).
  • رها کردن شتر و بي چراگاه گذاشتن آن . (از اقرب الموارد).
  • ضايع و متروک گذاشتن چاه و جز آن چنانکه تعطيل غلات و مزارع ; عمران و کشاورزي نکردن آن . (از اقرب الموارد).
  • تعهد ناکردن . (تاج المصادر بيهقي ).
  •  بي تيمار گذاشتن . (يادداشت بخط مرحوم دهخدا).
  •  متوقف کردن کاري و عملي: حاکم اين سخن را عظيم پسنديد و اسباب معاش ياران فرمود تا بر قاعده ماضي مهيا دارند و مونت ايام تعطيل وفا کنند. (گلستان ).
  • بي زيور کردن . (تاج المصادر بيهقي ) (زوزني ) (دهار) (ازاقرب الموارد).
  • زيور برکشيدن از کسي و منه حديث عايشه رضي اللّه عنها في امراءة توفيت فقالت عطلوها; اي انزعوا حليها و اجعلوها عاطلة. (منتهي الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
  • بي وتر ساختن کمان را. (از اقرب الموارد).
  • بيکار کردن کسي را. (غياث اللغات ).
  • (اِ) بيکار. (آنندراج ).
  • بازماندگي از کار. بيکاري . زمان فراغت و بيکاري . (ناظم الاطباء).
  • متوقف . متروک:
    چو خط يار دمد درس عشق تعطيل است
    مگر کنند سبقهاي خوانده را تکرار.شفيع اثر (از آنندراج ).

    ج ، تعطيلات : تعطيلات تابستاني ، تعطيلات مدارس .
  • (اصطلاح بديع) نزد بلغا قسمي از حذف است و آن اين است که منشي يا شاعر، نثري يا نظمي نويسد که تمام حروف آن معطل بود، يعني هيچ يک از حروف آن نقطه دار نباشد.
    مثال :
    محمد احمد و محمود عالم
    محمد سرور و سردار عالم .(از کشاف اصطلاحات الفنون ).

     
  • عقيده گروهي که از خداوند نفي صفات مي کردند و آنان را معطل و معطله مي ناميدند:
    بدين دولت زيادت شد به اسلام اندرون قوت
    بدين دولت پديد آمد به تعطيل اندرون نقصان .فرخي .

    حکمت از حضرت فرزند نبي بايد جست
    پاک و پاکيزه ز تشبيه و ز تعطيل چو سيم .ناصرخسرو.
     
  • آن شناخت خداست سبحانه و تعالي بوحدانيت محض و اثبات توحيد مطلق دور از تشبيه و پاک از تعطيل . (جامعالحکمتين ناصرخسرو چ کربن ص 30).
  • يکي فرقت دهريان اند که اهل تعطيل اند و گويند عالم قديم است . (جامعالحکمتين ايضاً ص 31).
  • علم تعطيل مشنويد از غير
    سر توحيد را خلل منهيد.خاقاني
    و رجوع به معطله و معطل و کفر و کشاف اصطلاحات الفنون و خاندان نوبختي تاليف عباس اقبال ص 118 ذيل شماره 2 و ص 259 و 264 شود.
  •  

    با تشکر بسیار از آقای عباس جندقیان

    از سمت راست اصغر استادیان - اکبر ستاری- شهید سید اصغر مصطفوی


    شهيد سيد اصغر مصطفوي 7/5/61

    معلم شهيد حسن خدمتي 27/ 12/ 62

    منبع

    داستان یافتن این عکس:
    ستاری
    شنبه 3 مهر 1389 18:33
    با سلام آخرین باری که شهید مصطفوی اعزام میشد در محل درب ورودی پادگانی در تهران عکسی به یادگار توسط فردی از من و شهید اصغر و شهید حسن خدمتی گرفتند. داری؟
    پاسخ عباس جندقیان : اکبر آقا سلام
    دارم اما شما هستید و شهید مصطفوی و اصغر استادیان . انشاالله برای ماجرای این عکس خدمت خواهیم رسید که برایمان تعریف کنید .
     

    سه شنبه 6 مهر1389 ساعت: 15:12 توسط:جندقیان
    اکبر آقا سلام
    عکس در خواستی شما در آدرس زیر آپلود شده . به اختیار خودتان ، یا پستی را به عکس و توضیحات آن اختصاص دهید یا توضیحات را برایم ارسال کنید .

    http://667534.20upload.net/files/sh1/12856703151.jpg

     وب سایت   پست الکترونیک

    (نظر خصوصی)


    شهید حسن خدمتی یکسال و هفت ماه و بیست روز پس از شهادت پسرخاله و برادر همسرش شهید  سید اصغر مصطفوی  به شهادت رسید.

    من در تابستان سال  ۶۱ به دلیل تعطیلی دانشگاه بیدگل بودم .یکروز در روبروی مسجد محقق حسن را دیدم . سوار خودرو رنو ی خود بود .گفت : اصغر از تهران به جبهه اعزام میشود .من کمرم درد میکند نمیتوانم رانندگی کنم اگر کاری نداری بیا با هم به تهران برویم. یادم نیست در طول راه چه صحبتهایی کردیم .فقط یادم است که مرتبا میگفت چه سفر بی گمونی داری میکنی!به تهران که رسیدیم فکر کنم رفتیم بزرگراه افسریه. نام لشکر و پاذگان اعزام کننده یادم نیست ولی درب ورودی آن را در عکس فوق میبینید.در اینجا من به اصغر گفتم از رفتن منصرف شو.نگاهی عمیق و غمگین و سکوتی سنگین تمامی پاسخ او به من بود.یادم نیست عکاس که بود.بعد از خداحافظی به منزل مرحوم حسن قهرمانی رفتیم و ناهار را آنجا خوردیم. هیچ چیز از بازگشت از این سفر یادم نیست.آگاه نیستم آقای اصغر استادیان کجاست و اکنون چه میکند؟

    وام 20 میلیون تومانی مسکن مهر و محبت

    تا آخر وقت اداری امروز ۲۲۵۷ نفر جهت دریافت وام 20 میلیون تومانی مسکن مهر با نرخ ۴ درصد در شهر کاشان ثبت نام کرده اند و تا کنون ده ها تن از آنها موفق به دریافت آن شده اند. من از آمار بنیاد مسکن که همین وام را در شهرهای زیر ۲۵۰۰۰ نفر ثبت نام میکند خبر ندارم . این وام که موجب افزایش تقاضا برای کالاها و خدمات ساختمان و گرم شدن بازار خرید و فروش و ایجاد اشتغال شده است اندکی هم قیمتها را افزایش داده است و در مجموع بازار در حال رکود مسکن و زمین را به ویژه در شهرهای کوچک و متوسط رونق بخشیده است.از همه مهمتر تاثیر بسیاری در کسب محبوبیت برای دولت داشته است که پیش بینی میشود روی انتخابات آینده هم تاثیر بگذارد.هر متاهلی که دارای زمین پروانه دار باشد شانس زیادی برای دریافت این وام کم سابقه دارد.بانک عامل این وام بانک مسکن و شعب آن میباشد.فرصت ساخت ۱۸ ماه میباشد و پرداخت اقساط پس از آن آغاز میشود.پرداخت این وام صدور و تمدید پروانه ها را افزایش داده است و با افزایش درآمد شهرداریها منابع عمرانی شهرها افزایش یافته است.البته زحمت کارکنان ادارات بنیاد مسکن و مسکن و شهرسازی و بانک مسکن و شهرداریها هم بیشتر شده است بدون آنکه حقوقشان افزایش یابد. در آمد دفاتر اسناد رسمی هم بیشتر شده است چون با هر وام مبلغی نزدیک به ۲۰۰هزارتومان دریافت میکنند.بانک مسکن هم علاوه بر نفعی که از پولهای در اختیار برای توزیع می برد به هر وام گیرنده دستور میدهد یک حساب دفترچه و یک حساب کارتی جمعا به مبلغ ۲۰ هزار تومان افتتاح کنند و از وام پرداختی مبلغ ۱۰۰ هزارتومان را در حساب نگهداری میکنند و مبلغ ۳۰ هزار تومان هم بابت کارشناسی دریافت میکنند.

    جاده ی باریکه( درج مجدد یک پست با کمی تغییر)

    این عکس مربوط به نوروز حدود سال ۱۳۴۰ شمسی میباشد.

    مکان : مسعود آباد آران و بیدگل (فعلا خیابان شهدا/حدودا  محل فعلی بازار شازده هادی.)

    آن زمانها کشاورزان برای آنکه آب چشمه ی شابلبل بر اراضی مسعود آباد ( مسیاباد ) سوار باشد ( اختلاف ارتفاع ایجاد شود )، خاکبرداری نموده و از انباشتن خاکها چندین تپه بلند به وجود آمده بود که از بالای تپه ها شهر پیدا بود .

    در محلی که اکنون خیابان شهدا نام دارد .( حد فاصل فروشگاه فاضلها  تا نرسیده به میدان شهید بهشتی) به عرض حدود ۵ متر خاکبرداری انجام نشد ه و در نتیجه جاده ای خاکی و دیوار مانند به وجود آمد ه بود که به جاده ی( جده ی ) باریکه معروف و اراضی را به دو بخش تقسیم نمود ه بود .بخش شرقی در بیدگل و بخش غربی در آران بود . ما در این عکس پشت به جاده ی باریکه و در بخش شرقی (طرف بیدگل )نشسته ایم . شما جاده ی باریکه را به خوبی میبینید . البته آن زمان هم این قسمت را ما جزو مسعود آباد حساب نمیکردیم.

    درست روبروی شازده هادی ( روبروی درب و دالان غربی شازده هادی ) آب از زیر جاده توسط یک تونل ( کوره ) از غرب به شرق در جویی جریان داشت .کنار جوی هم درخت وجود داشت .زمانی که من به یاد ندارم آب تا داخل دیوار شهر در باغ علوی تا مختص اباد امتداد داشت . تا زمان ما آثار اراضی کشاورزی در باغ علوی هنوز بود . حتی کوچه ی پشتی منزل پدری هنوز به کوچه ی باغه معروف است .اگر از زیر سابات ( سباته ) جنب حسینیه محله ی دروازه بگذرید به کوچه ی باغه میرسید .کوچه ای که حجره ی حاجی ستاری و منزلش هم در آن واقع شده بود .در حقیقت منزل و باغ پدر بزرگ ادامه ی اراضی کشاورزی مسعود آباد و شازده هادی بوده است که خریداری و باغ و خانه و مدرسه و کارگاه شعربافی میشود.در داخل برج و بارو ی روستا هم کشاورزی وجود داشته است و به تدریج تعداد خانه ها و مساجد و شهرسازی آن زمان بر اراضی کشاورزی غلبه کرده است .در داخل این گندمزاری که ما نشسته ایم گلهای آبی رنگی به نام ململوسی بود که ما خیلی دوست داشتیم . هم چنین از ساقه ی تو خالی گندم هم نی لبکی به نام ( سی بی بی ) درست میکردیم .

    ما لباسهای نو عید مانرا پوشیده ایم و برای گردش به مسعود آباد رفته ایم .عیدها واقعا جالب بود . در پای گلدسته های شازده هادی فالوده ی برفی می فروختند . و بساط اسباب بازی فروشی هم در دو غرفه ی ورودی زیارت گسترده بود عروسک - شیپور و... در محله ی دروازه هم آب ترشاله و فالوده و خشکبار به فروش می رسید .و یکی از سرگرمی ها سکه درون استکان داخل سطل پر آب انداختن بود . اگر سکه داخل استکان نمی رفت متعلق به صاحب سطل بود و اگر نه به برنده جایزه داده میشد .در این ایام گوش دادن به برنامه های ویژه ی رادیو هم بسیار لذت داشت .

    از راست به چپ :

    1. اکبر
    2. عباس
    3. حسن ( شهید حسن خدمتی)
    4. پرویز
    5. بهرام
    6. شادروان ایرج

    احتمالا عکاس شادروان فرامرز بوده است .

    اولین پارک آران و بیدگل

    این عکس را احتمالا سال ۵۸ با دوربین آگفا گرفتم.حالا به جای این پارک ساختمانیست که جمعه ها در آن نماز میخوانند و تعدادی فروشگاه.

    مقبره ی مسعودیها پشت نرده ها پیداست و هنوز ساختمان مخابرات ساخته نشده است. مرحوم عمو مندی را میبینید که باغبان پارک بوده است  و خیاری را که محصول همین پارک بوده نشان میدهد.نمیدانم اولین خانه ها را که ساخت .در این عکس این خانه ها هم پیداست.این عکس را هم قبلا گذاشته بودم و حالا تقدیم به دوستان جدید.