Living far from Bidgol
فرزانه ی اربابی بیدگلی هر چند که سالهاست هزاران کیلومتر از ما دورتر زندگی میکند ولی لحظات بسیاری از وقتش را به یاد بیدگل و خانه اشان در محله ی سلمقان میباشد . او از کودکی نوشتن را دوست داشته است.عشق به زادگاهش را میتوان در داستانها و دل نوشته هایش حس کرد.متنی را که ملاحظه خواهید فرمود به تقاضای من ارسال نموده و سلام به همه رسانده اند.
|
Home
Bidgol was my home. When I moved out of Bidgol I became homeless, Although I lived in large, modern houses.
I have moved so many times, City after city— So many countries, Even different continents. But I haven’t found a home yet.
When I was a child in Bidgol, There was kindness and love Even in the midst of chaos.
We were safe at home. We didn’t know about murder, Kidnapping, or child molestation.
The door to our home didn’t have a lock. Everyone was welcome. We didn’t know about robbery. We believed in honesty And each other’s word.
We knew wrong from right; We believed in justice from God.
We honored human life, Even though we didn’t have much to live on.
We knew we would never be forgotten, Even when passing into another life.
Although we had sandstorms, Our home was clean— Not because of a broom But because of our hearts. Our home bloomed with love.
After so many years Living far from Bidgol,
I went back to feel at home, To feel the good feelings I left behind as a child.
But it wasn’t the same Bidgol. There was sadness, and pain. There were curses, and blame.
Everyone was a target. No one was left untouched.
Compassion, kindness, and love— These precious stones Were nowhere to be found.
It made me sick to witness this. To become healthy, I had to give up this home.
When Bidgol became a faded memory, I realized I have been at home all along In my heart.
|
خانه
بیدگل خانه ی من بود.
هنگامیکه از بیدگل رفتم بی خانه شدم
گر چه در خانه های بزرگ و مدرن زندگی کردم.
بسیار سفر کرده ام
شهر به شهر
همینطور به کشورهای زیادی
حتی قاره های متفاوت
ولی من هنوز خانه ای نیافته ام.
زمانیکه کودکی بودم در بیدگل
مهربانی و عشق بود
حتی در میانه ی آشفتگی ها ما ایمن بودیم
ما در باره ی کشتار ، آدم دزدی یا کودک آزاری چیزی نمیدانستیم.
درب خانه امان برای همه باز بود
ما دزدی را نمی شناختیم
ما درستکاری را باور داشتیم
و هر واژه ای مثل آن.
ما دروغ و راست را شناختیم.
ما به دادگری خدا معتقد شدیم.
ما زندگی انسانی را محترم شمردیم.
...............................................
..................................................
..........................................................
گر چه ما طوفان شن داشتیم
خانه مان تمیز بود.
نه به دلیل جاروب کردن
بلکه به خاطر قلبهایمان
خانه امان با عشق زیبا بود.
پس ازسالهای بسیار زندگی دور از بیدگل
من باز گشتم تا حس کنم خانه را
آن حس های خوب
حسهای دوران کودکی.
بیدارشهر:
کوشش کردم ترجمه ای داشته باشم ولی چون از بیان احساسات واقعی نویسنده خویش را ناتوان یافتم ادامه ی ترجمه مقدور نگردید .















دارم اما شما هستید و شهید مصطفوی و اصغر استادیان . انشاالله برای ماجرای این عکس خدمت خواهیم رسید که برایمان تعریف کنید .