بیدارشهر

عاشقی و نیکنامی سعدیا سنگ و سبوست

ضرب المثل های ایرانی

 

 گردآوری: ساراستوده

بیدارشهر:اشتباه تایپی ممکن است داشته باشد .

آب  ازدستش نمی چکد!

آب  ازسر چشمه گل است!

 آب ازآب تکان   نمی خورد !

 آب در کوزه و ما تشنه لبا ن میگردیم !

آب زیرپوستش افتاده !

آب ، سنگهارا  میساید!

آب که یه جابمونه، میگنده،

 آبکش  به کفگیر میگه  تو سه تا سوراخ داری !

آب که ازسر گذشت چه یک وجب چه صد وجب!

آب  که سربالا بره قورباغه  ابوعطا  میخونه!

 آب نمیبیند ورنه شناگر قابلیست!

آب ازاو گرم نمیشود!

آتش که الو گرفت خشک و تر   میسوزد!

آتش نشاندن و اخگر گذاشتن کار خردمندا ن نیست !

آخر شاه منشی  کاه کشی است !

آخر شوخی به دعوامی کشد!

 

آدم تنبل، عقل چهل وزیر را دارد!

 آدم  پول را پیدا میکند  نه پول آدم را!

آدم خوش معامله ،شریک مال مردم است!

آدم دست پاچه ، کار را دوبار  انجام میدهد!

آدم دروغگو کم حافظه است .

 آدم زنده زندگی میخواهد!

آم گدا و این هم ادا؟!

آدم گرسنه  خواب نان سنگک میبیند!

آدمی رابه ادب بشناسند

آدم ناشی  سرنا را ازسرگشادش میزنه!

آدم همه کاره هیچ کاره است.

 آرزو برجوانان عیب نیست!

آرزومند پیوسته  نیازمند بود.

آز ریشه ی گناه است .

آزموده را آزمودن خطاست !

 آستین نو بخورپلو!

آسوده کسی که خر ندارد ازکاه و جو اش خبر ندارد

آسه برو آسه بیا تا گربه شاخت نزنه

آشپز که دو تا شد  آش یاشور است یا بی نمک

آش نخورده و دهن سوخته!

آفتابه خرج لحیمه!

آفتابه و لگن هفت دست،شام و ناهار هیچی

آمدم ثواب کنم کباب شدم

آنان که غنی ترند  محتاج ترند.

آن کس که با های می آید با هوی میرود

آنچه دلم خواست نشد و آنچه خدا خواست همان شد

آن را  که حساب  پا کست ازمحاسبه چه باک است

آن را که سخاوت است  حاجت به شجاعت نیست

آن زند ه که کاری نکند مرده به است

آن یکی میگفت  اشتر راکه هی                 از کجا می آیی  ای فرخنده پی

گفت   از حمام گرم کوی تو                     گفت خود پیداست از زانوی تو

آن قدر بایست تا علف زیر پایت سبز شود

آن قدرسمن هست که یاسمن توش گم

آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت

آن قدر مار خورده افعی شده

آن کس که تن سالمی  دارد  گنجی داردکه خودش نمیداند

آنوقت که جیک جیک مستونش بود  فکر زمستونش نبود

آواز دهل شنیدن از دور خوش است

آئینه  چون نقش تو بنمود راست              خود شکن آینه شکستن خطاست

آئینه داری در محله ی کوران؟

اجاره نشین خوش نشین است

ابر و باد و مه و خورشید  همه درکارند         تا تو نانی  به کف آری و به غفلت نخوری

ادب مرد به از دولت اوست

ارزان خری  انبار خری

از اسب افتاده ایم اما از اصل نیفتاده ایم

از آنجا رانده  ازاینجا مانده

ازآن نترس که های و هوی دارد ازآن بترس که سر به توی دارد

ازاین گوش میگیره و از اون گوش درمیکنه

از این ستون تا او ن ستون فرج

ازبی کفنی زنده ایم

از پس هر گریه آخرخنده است

ازتنگی چشم پیل معلوم شد          آنا ن که غنی ترند محتاج ترند

ازتو حرکت از خدا برکت

 از چشم دور و از دل دورتر

ازحرارتش  خیری  ندیدیم  اما از دودش کور شدیم

 از حق   تا ناحق چهار انگشت فاصله است

 ازخرس مویی غنیمت است

ازخودت گذشته  خدا عقلی  به بچه هایت بدهد

ازدور دل میبرد از جلو زهره

از کاه کوه نساز

 ازکوزه  همان برون تراود که دراوست             گر دایره ی  کوزه زگوهر سازند

ازگدا چه یک نان بگیرند و یا بدهند

از دست دزد خلاص شد گیر رمال افتاد

از ماست که برماست

 از مال پس است و ازجان عاصی

ازمردی تا نامردی یک قدم است

از من بدر به جوال کاه    !!!

 از نخورده بگیر  بده به خورده

از نو کیسه  قرض مکن  قرض کردی خرج مکن

از هرچه بدم آمد سرم آمد.

اسباب خونه بی صاحبی خونه  میره  !!!

اسب ترکمنی است  هم ازتوبره میخوره هم ازآخور

اسب را گم کرده پی نعلش میگردد

اسب و خررا که یک جا ببندند اگر هم بو نشوند  همخو شوند

استخری که آب ندارد این همه قورباغه چه کار؟

 اگربیل زنی باغچه  خودت بیل بزن

 اگربرای من آب ندار ه برای تو نون داره

اگر باباش ندیده بود ادعای پادشاهی میکرد!!!

اگرپیش خردمندان  خامشی ادب است  به وقت مصلحت   آن به  که درسخن کوشی!

اگر خوراک آسیا را نرسانی ،سنگها   همدیگررا می سایند

اگر  هست مرد  ازهنر بهره ور              هنر خود  بگوید نه صاحب هنر

 اگر حسود نباشد دنیا گلستان  است

اگر  دعوت  گرگ  را قبول  کری  سگ را همراه  خود ببر

اگر  دانی که نان دادن  ثواب است تو خود  میخور  که بغدادت خرابست

اگر دعای بچه ها  اثر  داشت یک معلم زنده  نمی موند

  اگر زری بپوشی اگر اطلس  بپوشی  همون کنگرفروشی

 اگر عسل   نمیدهی   باری نیش مزن

 اگر علی  ساربونه  میدونه شتر رو کجا بخوابونه

 اگر لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره

 اگر  بگویید  ماست سفید  من میگویم سیاه  است

اگر  مهمان  یک نفر باشد صاحب خانه  براش گاو  میکشد1

 اگر نخوردیم نان گندم  دیدیم دست مردم

اگر  همه گفتند  نون و پنیر  تو سرت را بگذار زمین و بمیر

 امان از خانه داری ، یکی  میخری  دو تا نداری!!!

امروز  توانی  و ندانی /  فردا که  بدانی نتوانی

 امیدواری  یعنی پیروزی

 اندک دان بسیار گوست

 اندک اندک  خیلی شود  قطره قطره سیلی

انگور خوب نصیب شغال میشود

 اوسا علم،این  یکی روبکش قلم!!!

  اول اندیشه وانگهی گفتار

 اولاد  بادام است و اولاد اولاد مغزبادام

  اول بچش بعد بگو بی نمک است

اول  برادریت را ثابت  کن بعد  ادعای ارث و میراث  کن

 اول  بقالی و  ماست ترش  فروشی!

اول چاه را بکن  بعد منار را بدزد

 این  تو بمیری  ازآن تو بمیری   ها نیست!

این قافله  تا  به حشر   لنگ است

 این دغل  دوستان   که میبینی                 مگسانند  دور شیرینی

این هفت  صنار  غیر   ازاون چارده  شاهی  است

با آل علی هرکه در افتاد ور افتاد

  با اون زبون  خوشت  با   پول زیادت  یا با را ه  نزدیکت !

با پا  راه بری  کفش   پاره   میشه ، با سر راه بری  کلاه!

با خوردن   سیر  شدی،  با لیسیدن نمیشی!

باد آورده را باد میبرد

 با دست  پس  میزنه   با پا پیش میکشه

 بادمجان  بم آفت نداره

 بار کج به مقصد  نمیرسه

 با رمال  شاعر  است  با شاعر  رمال ،          با هر دو  هیچکدام  با هیچکدام  هردو!

بازی اشکنک داره  سرشکستنک داره

 باسیلی صورتش را سرخ نگه داشته است

با کدخدا بساز ده را بچاپ

با گرگ دنبه میخوره  با چوپان گریه میکنه

 بالا بالا ها جایش نیست  و پایین  ها  راهش  نیست

 با  مردم زمانه  سلامی و السلام

  با نردبان  به آسمان   نمیشود رفت

 با همین  پر و پاچین میخواهی  بری چین و ماچین

باید گذاشت درکوزه  آبش رو خورد

 با یک دست دو هندونه  نمیتونی برداری

 با یک گل بهارنمیشه

  بخور و بخواب کار من  خدا نگه دار من

  بدبخت اگر مسجد  آدینه بسازد        یا  طاق  فرو آید یا قبله کج آید

برادران جنگ کنند ابلهان باور کنند

  برادر پشت  برادر  زاده هم پشت

برادریمان   به جا  ، بزغاله هفت  صنار!

برای کسی بمیر که برات تب کنه

برای همه مادراست برای ما زن بابا!

 برای یک بی نماز   درمسجد رانمی بندند

 برای  یک دستمال  ، قیصریه رو آتش میزنه

  برعکس نهند  نام  زنگی ، کافور

 با زبان  خوش  مار ازسوراخ  بیرون می آید

بزک نمیر بهار میاد ، کمبزه و خیار میاد

 به شتر مرغ گفتند  بار ببر گفت   مرغم  گفتند بپر گفت شترم

 بعد ازچهل  سال  گدایی  شب جمعه را گم کردی

 بگو و ببند  دست پهلوان

 *بوی پیاز ازدهن خوب روی          نغز تر آید  که گل  از دست  زشت

به اشتهای مردم نمیشود نان خورد

  به جای  شمع کافوری چراغ  نفت  میسوزد

 به درویش گفتند  بساطت  رو جمع   کن   دستش را گذاشت در دهانش

  به دعای گربه کوره بارون نمیباره

 به روباه گفتند شاهدت کیه گفت دمم

 ***به مالت نناز   که  به یک شب  بنده   به حنت نناز  که به یک تب بنده

 به ماه  میگوید تو در نیا  من درمی آیم

به مرغشان  کیش نمیشود  گفت

 به مرگ میگیره   تا به تب راضی  بشه

 به هرکجا  که روی آسما ن همین رنگ است

  به یک گفتند  سرکه هفت ساله داری گفت  دارم و نمی دهم، گفتند  چرا گفت اگر میدادم   هفت ساله نمیشد!

به کسی گفتند پدرت  ازگرسنگی مرد ، گفت داشت و نخورد

به گاو و گوسفند   کسی کاری ندارد

 پا را  به اندازه  گلیم خود   باید دراز کرد

  پایان شب  سیه سپید است

  پله پله رفت به سوی بام

 پز عالی  و جیب خالی

پس از  چهل سال  چارپا  داری  ، الاغ خودش را نمیشناسد

  پس از قرنی  شنبه به نوروز می افتد

  پسر خاله   دوست  دیزی

 پسر کو  ندارد نشان  پدر        تو بیگانه خوانش   نخوانش پسر

 پشت تابو بزرگ شد(تابو ظرفی که درآن خمیر نان   درست میکنند)

 پنج انگشت  برادرند اما برابر نیستند

  پنجه  با شیر زدن و مشت  با شمشیر   کارخردمندان نیست

پوست خرس   نزده را می فروشه

  پول است نه جان  است که آسان بتوان داد

 پول  پیدا کردن ساده است و اما نگهداریش سخت

 پولدار با کباب و بی پول با  بوی کباب

پی خر مرده میگردد که نعلش را بکند

پیراهن  بعد از عروسی برای گل منار خوب است

  پیش  ازآخوند  به منبر نرو

  پیش دیوار آنچه گویی هوش دار              تا نباشد رد پس دیوار موش

پیش قاضی و ملق بازی

  تا ابله در جهان است  مفلس  درنمی ماند

تابستان  پدر یتیمان است

 تا پریشان  نشود کار به ساما ن نرسد

 تا تریاک ازعراق آرند              مار گزیده  مرده باشد

تا تنور گرم است نان را بچسبان

تاتوانی دلی به دست آور            دل شکستن هنر نمیباشد

تا چراغ روشن است جانوران  از لانه بیرون نمی آیند.

تاشب نروی روز به جایی نرسی      تا غم نخوری به غم گساری نرسی

تا گوساله گاو شود دل مادرش آب شود.

تا گفته ای که غلام تو را هم میفروشنت!

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها

تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی

تب تند عرقش زود در می آید.

تخم مرغ دزد شتر مرغ دزد میشود.

 تخم نکر د ، نکرد ، وقتی هم کرد توی کاهدون  کرد.

ترب هم جز مرکبات شده ؟

تعارف  کم کن وبر مبلغ  افزا

تغاری  بشکند و ماستی بریزد             جهان  گردد به  کام کاسه لیسان

 تلافی غوره را سر کوزه در میاره

تمرین زیاد بهترین استاد است

تنبل مرو به سایه ، سایه خودش میایه

تنها به قاضی رفته خوشحال برمیگرده

توانگری به قناعت به توانگری به بضاعت

تو بگی ف من تا فرحزاد رفتم

 توبه ی گرگ مرگ

 تو که خیرت نمیرسد شر نیز مرسان

توی دعوا نون وحلوا خیر نمیکنند.

ثمر علم ای پسر عمل است              ورنه تحصیل علم  دردسر است

ثبات ، قدم از  پیش میبرد.

جا تر است بچه نیست

جای دزد زده تا چهل روز امن است

جایی نمی خوابد که آب زیرش برود

جایی که میوه نیست چغندر سلطان مرکبات است

 جلوی ضرر را از هر جا بگیری منفعت است

جلو میخندد و از  پشت خنجر میزند.

جواب ابلهان خاموشیست

جواب های هوی است

جوانی کجایی که یادت بخیر

جود از ابرو لاف از رعد است

دراین رواق زبر جد نوشته اند به زر        جور استاد به از مهر پدر

جوجه را آخر پائیز میشمارند

جوجه همیشه زیر سبد نمی ماند

جان به عزرائیل  قسطی میدهد

جهان  بگردد و لیکن نگرددش احوال

جهان دیده بسیار گوید دروغ

جیبش تار عنکبوت بسته

چهار دیواری اختیاری

چاقو دسته خودش را نمیبرد

چاه کن همیشه ته چاه است

چاه مکن بهر کسی  اول خودت بعداً کسی

چاه می نماید و راه دریغ میکند

چراغ را نتوان دید مگر به نور چراغ

چراغی که به منزل رواست به مسجد روا نیست

چشم دارد نخود چی ، ابرو ندارد هیچی

چشمش آلبالو را گیلاس میبیند

چغندر گوشت نمیشود  دشمن نیز دوست نمیشود

چناردر خانه اش را نمی بیند

چوب خدا صدا ندارد هرکس بخورد دوا ندارد

چوب دوسر طلاست

چوب را که برداری  گربه دزده  فرار میکند

چون قضا  آید طبیب ابله شود.

چیزی که عوض داره گله نداره.

حافظه ساعت زندگی است .

حتی در جهنم نیز میتوانی رفیقی برای خودت بیابی

حتی مرغ کور هم دانه پیدا میکند.

 حرف حق شمشیری است برنده

حساب به دینار بخشش به خروار

حسد عمیق تر از کک میزند

حسد وفاداری را نمی شناسد

تنها حرصی که پیر نمیشود حسد است

حق بالاتراز قانون است

حق شناسی بار سنگینی است

حقیقت سنگین است لذا عده ای معدود قادرند آنرا حمل کنند.

حقیقت بهتر از طلاست

حکمت سبکترین بار  سفر است

حکمت برده بلاهت است

حکیمان دیر دیر خورند عابدان نیم سیر

حکیمی که با جهان در افتاد  توقع عزت ندارد

حماقت افراد شهامت گدا را زیاد میکند.

حیف است اوقات که به بطالت گذرد

حیف است کسی رنج کشد بهر ناکسی

خار را درچشم دیگران میبیند و تیر رادر چشم خودش نمیبیند.

خاشک به گاله ارزان است وشنبه به جهود

خاک خور نان بخیلان مخور               خارنه ای زخم ذلیلان مخور

 خال مهرویان سیاه و دانه فلفل سیاه      هردو جانسوز است ولی این کجا و آن کجا؟

خانه ای که دو کدبانوست خاک تا زانوست

خانه ی پر دشمن از خانه خالی بهتر است

خانه نشینی بهتر از بی چادریست

 خانه ی همسایه  آش میپزند به ما چه !

خاموشی از کلام بیهوده به

خدا به آدم گدا نه عزا بده ونه عروسی

خدا جامه میدهد کو اندام ، نان میدهد کو دندان

خدارا بنده نیست !

خدا روزی رسان است اما همتی هم میخواهد

خدا سرما را به قدر بالاپوش میدهد

خدا گر زحکمت ببندد دری   ز رحمت گشاید در دیگری

خدا میان دانه ی گندم خط گذاشته

خدا نجارنیست اما در و تخته رو خوب باهم جور میکنه

خدا وقتی بخواد خوب و  بدهد نمیپرسد تو کی هستی

خدا همه چیز را به یک بنده نمیدهد

خدا همون قد که بنده ی بد داره بنده خوب هم  داره

خدایا آنکه را عقل دادی چه ندادی و آنکه راعقل ندادی چه دادی

خدا عقلی به تو بدهد پولی به من

خراب شود باغی که کلیدش چوب مو است

خر است و یک کیلو جو

انگور شیرین مال شغاله

خربزه که خوردی پای لرزش هم بشین

خربیار و باقالا بار کن

خرج که ازکیسه ی مهمان است        حاتم طایی شدن آسان است

خرخسته و صاحب خر ناراضی

 خر خفته جو نمی خوره

خر را جایی ببند که صاحب خر راضی باشه

خر راکه به عروسی میبرند از خوشی نیست برای آبکشی است

خرس در کوه بوعلی سیناست

خرو گم کرده پی نعلش میگرده

 خرس شکارنشده رو که پوست اول نمیفروشند

 خر ما از کرگی دم نداشت

خروسی را که سر صبح شغال میخواد ببره بذار آخرشب ببره

خشت اول چو ن نهد معمار  کج            تا ثریا میرود دیوار کج

خفته را خفته کی کند بیدار

خوشبخت آن که خورد وکشت بدبخت آنکه مرد و هشت

خواب پاسبان چراغ دزده

****خنده کردن دل خوشی میخواده و گریه کرد ن رو چشم

خواستن توانستن است

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

 خودت را خسته  ببین رفیقت را مرده

خودش رو نمیتونه نگه داره چطورمنو میتونه نگه داره

خود شناسی حدا شناسی است

خودم کردم که لعنت بر خودم باد

خود کرده را تدبیر نیست

 خوردن خوبی دارد پس دادن بدی

 خوردن ازبرای زیستن است نه زیستن برای خوردن

خودستایی جان من برهان نادانی بود

خوشا به حال کسانی که مردند و آواز تو را نشنیدند

خوشا چاهی که آب از خود بر آرد

خورشید چه سود که آن را رهبری نیست

خوش بود تا محک تجربه آید به میان        تاسیه روی شود هرکه در او غش باشد

خوش زبان باش درامان باش

خوش خو خویش بیگانگان باشد  بدگو بیگانه ی خویشان

 خون را با خون نمیشویند

خوانسار است ویک خرس

خداوندابه حق چهار و هشتت          ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی

خویشتن را ارج خواهی قدر مردم را مبر

خیر در خانه صاحبش را میشناسد

خیک بزرگ روغنش خوب نمیشود

دادن به دیوانگی گرفتن به عاقلی

دارندگی است و برازندگی

داری طرب کن نداری طلب کن

داشتم داشتم حساب نیست دارم دارم حساب است

دانا داند و پرسد نادان  نه داند و نه پرسد

دانا گوشت میخورد و نادان  چغندر

دانایی توانایی است

دانستن را کار بستن باید

دختر تنبل مادر کدبانو را دوست دارد

 دختر میخواهی مادرش را ببین کرباس میخواهی پهنایش را ببین

دربیابان گرسنه را شلغم پخته به از نقره فام

  دربیابان لنگه کفش هم نعمت است

در پس هر خنده ای عاقبت گریه ایست

درجوانی مستی در پیری سستی پس کی خدا پرستی

درجهان هر کس که دارد نان مفت  میتواند حرفهای خوب گفت

***درجهنم عقربی است که از دست مار غاشیه پناه میبرد

در چهل سالگی طنبور می آموزد درگورستان استاد خواهد شد

در حوض که ماهی نیست قورباغه سپهسالار است

درخانه ات راببند همسایه ات را دزد نکن

درخانه اگر کس هست یک حرف بس است

***درخانه مور شبنمی طوفان است

درخانه هر چه مهمان هرکه

درخت اگر متحرک شدی زجان  بجای        نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر

 درخت پربار سنگ میخورد

درخت کاهلی بارش گرسنگی است

درخت کج جزبه آتش راست نمی شود

درخت گردو به این بلندی ،  درخت خربزه الله اکبر

درخت هر چه بارش بیشترشود سرش پائین تراست

درد خود کم بود این هم غر غر همسایه

دردروازه رو میشه بست اما در دهن مردم نه

دنیا همیشه روی یک پاشنه نمی چرخه

در دیزی باز حیای گربه کجا رفت

در زمستا ن آلو به از پلو

درزی در کوزه افتاد

در زیر این گنبد آبنوسی یکجا عزا ویک جا عروسی

درسر عقل باید بود

درشهر کورها یک چشم پادشاه است

 درشهرنی سواران باید سوار نی شد

درعفو لذتی است که درانتقام نیست

 درکار خیر حاجت هیچ استخاره ای نیست

 در کف شیر نر خونخواره ای                   غیر تسلیم و رضا کو چاره ای

درمجلس خودراه مده همچو منی را          کافسرده دل افسرده کند انجمنی را

درم داران عالم راکرم نیست          کریمان را به دست اندر درم نیست

درمسجد نه کنده است نه سوزاندنی

درویش از ده رانده ادعای کد خدایی میکند

درویش را گفتند در دکانت راببند دهانش را هم گذاشت

درهفت آسمان یک ستاره هم ندارد

دزد آب گرون میخورد

دزد باش مرد باش

دزد به یک راه میرود صاحب مال به هزار راه

دزدحاضر بز حاضر

دزد ناشی به کاهدون میزنه

دزدی آن  هم دزدی شلغم

 دزدی که نسیم را بدزدد دزد  است

***در جهان  پسی ومست بسیار است               لیک دست بالای دست بسیار  است

دست به تنبک هرکسی بزند صدا میدهد

 دست بریده  قدر دست بریده را میداند

 دست بشکنددرآستین سر بشکند در کلاه

دست بیچاره چو به جان   نرسد         چاره جز پیراهن دریدن نیست

 دست بی هنر کفچه گدای است

 دست پشت سر ندارد

دست پیش را گرفته پس نیفتد

دست تنگی بدتراز دلتنگی است

دست خالی برای  تو سر زدن خوبه

دست دکاندار تلخ است

دست راستش را از دست چپش تشخیص نمیدهد

دستش به دم گاو بند شده

 دستش به دهنش میرسد

 دستش  درکیسه خلیفه است

دستش را در کمرش گرفته تا از بیگی نیفتد

دست شکسته هم به کار میاید ودل شکسته به هیچ کار

دست شکسته وبال گردن است

دستش نمک ندارد

دست کار دل رو نمیکنه دل کار دست

دستش کج است

دست که به چوب بردی گربه دزده حساب کارش میکنه

 دست که بسیار شد برکت کم میشود

دست ما کوتاه و خرما بر نخل            پای ما لنگ است ومنزل بس دراز

دست ورویت را بشور من هم بخور

دست و ریش را بآب مرده شورخانه شسته

دستش  را توی حنا گذاشته

دستی را که حاکم ببرد یا خون ندارد یا دیه

دستی را نمی توان برید باید بوسید

دشمنان درزندان باهم دوست شوند

دشمن دانا بلندت میکند        برزمینت میزند نادان دوست

دشمن دانا که غم جان بود       بهترازآن دوست که نادان بود

دشمن نتواند حقیر و بیچاره شمارد                                    

دلاکها که بیکار میشوند سر هم را میتراشند

دل به دل راه دارد

دل سفره نیست که آدم پیش هر کسی باز کنه

دلو همیشه درست از چاه بیرون نمیاد

دماغش را بگیری جانش در میاید

دم خروس از جیبش پیداست

***دمش راردم خمره زده است

دندان اسب پیش کشی را نمی شمارند

 دنده اش را شترشکست تاوانش را خرداد

دنیا پس از مر گ ما چه دریا و چه سراب

دنیا جای آزمایش است نه جای آسایش

دنیا دار مکافات

دنیا ر اآب ببرد اورا خواب میبرد

دنیایش مثل آخرتش یزید است

دو تا در را پهلوی هم میگذارندتا به درد هم برسند

دود از کنده بلند میشود

دودکش آتش نمی گیرد مگر از داخل

دوری و دوستی

دوست آن است که بگریاند و دشمن آن است که میخنداند

دوست خوب درروز بد شناخته میشود

دوست همه کس دوست هیچکس نیست

دوستی دوستی از سرت میکند پوستی

دو صد گفته چون نیم کردار نیست

دو صد من استخوان میخواهد که یک صدمن بار بردارد

دوغ خانگی ترش است

دوقورت ونیمش هم باقی است

***دو قرص نان گر ازگندم است و ازجو         دوتای جامه اگز زکهن است وزنو

ده انگشت را خدا مانند هم نیافرید

ده برای کدخدا خوب است وبرادرش

ده درویش در گلیمی بخسبند دو پادشاه دراقلیمی نگنجند

دهنش آستردارد

دهنش چاک وبست ندارد


دیرآمده زود میخواده برود

دیگ به دیگ  میگه روت سیاه

دیگ شراکت جوش نمی آید

دیگران کاشتند ماخوردیم ما میکاریم دیگران بخورند

دیگ ملانصرالدین است

دیوار حاشا بلنداست

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید

ذره ذره جمع گردد وانگهی دریا شود

راستی کن که راستان رستند

راه دویده کفش دریده

رخت دو جاری را نمیشود دریک طشت شست

رستم است و یک دست اسلحه

رسیده بود بلایی ولی بخیر گذشت     نریخت درد می و محتسب  زدیر گذشت

رطب خورده منع رطب چون کند

رفت به نان برسد به جان رسید

رفتم ثواب کنم کباب شدم

رفتم شهر کورها دیدم همه کورند منم کورشدم

روبروخاله وپشت سر چاله

روده بزرگ روده کوچیک خورد

روز از نوروزی از نو

روزگار،آئینه را محتاج خاکستر کند

روزگارست آن که گه عزت دهدوگه خواردارد     چرخ بازیگرازبازیها بسیار دارد

روزه خوردنش رادیدن واما نمازخواندش را ندیدم

روزی به قدمه

روغن ریخته را وقت امام زاده میکند

رومسخرگی پیشه کن و مطربی آموز     تاداد خوداز کهتر و مهتر بستانی

روی گدا سیاه است ولی کیسه اش پراست

روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم

ریسمان سوخت و کجیش بیرون نرفت

ریش و قیچی هردو دست شماست

ز آب خرد ماهی خرد خیزد               نهنگ آن به که ازدریا گریزد

زاغم زدو زوغم زد پس مانده کلاغ کورم زد

زبان خوش مار را از لانه بیرون میکشد

زبان گوشت است به هر طرف که میخواهی میچرخد

زخم زبان اززخم شمشیر بدتراست

زدی ضربتی ضربتی نوش کن

زردالو رامیخورند برای هسته اش

زرنگی زیاد فقر می آورد

زرنگی زیاد مایه جوانمرگی است

زعشق تا صبوری هزار فرسنگ است     دلی که عاشق وصابراست سنگ نیست

زکات تخم مرغ یک پنبه دانه است

زگهواره تا گوردانش بجوی

زمانه ایست که هرکس به خود گرفتاراست      تو هم درآیئنه حیران  حسن خویشتنی

زمانه باتو نسازد تو با زمانه بساز

زمستان رفت وروسیاهی به زغال ماند

زن بلاست اماالهی هیچ خانه ای بی بلا نباشد

زنگوله ای پای تابوت بست

زن وشوهر دعوا کنند ابلهان باورکنند

زور حق را پایمال میکند

زورداری وبی زوری پول نمیخواهد

زیراندازش زمین است ورواندازش آسمان

زیر پای کسی پوست خربزه گذاشتن

زیر سرش بلند شده

زیر کاسه نیم کاسه است

زیره به کرمان میبرد

سالی به داوزده ماه مامی بینیم حال یک بارهم تو ببین

سال به سال دریغ ازپارسال

سالها میگذرد تاشنبه به نوروز بیافتد

سالی که نکوست ازبهارش پیداست

سبوی خالی را سبوی پر مزن

سبوی تازه وآب خنک

سبکبار مردم سبک  تر روند

ستم برستم پیشه عدل است وداد

سحر خیز باش تا کامراباشی

سخت میگیرد جهان برمردمان سخت کوش    گفت آسان گیر بر خودکارها کز روی طبع

سخن خودت را کجا شنیدی آنجا که حرف مردم را شنیدی

سخن تلخ ازدل تلخ برمیخیزد

سربریده سخن نمیگوید

سربزرگ را بالای بزرگ باشد

سربی گناه پای دار میرود ولی بالای درا نمیرود

سربی خیال فقط در گور میسر است

سر پیری و معرکه گیری

سرت را با پنبه میبرد

سررا قمه میشکند تاوانش  را کاشی میدهد

سرزلف تو نباشد سرزلف دگری

سرزنش به جا بهتراز تعریف بی جاست

سرش از خودش نیست

سرش به تنش زیادی میکند

سرش بوی قرمه سبزی میدهد

سرش توی حسا ب است

سرش جنگ است ودلش تنگ

سر قبری گریه کن که داخلش مرده باشد

سر کچل و عر قچین

سرکه مفت ازعسل شیرین تراست

سرکه نقد به تراز حلوای نسیه است

سر که نه دراه عزیزان بود        بارگرانیست کشیدن به دوش

سرگاو توی خمره گیر کرده

سرگنجشگ خورده است

سرم را میشکند نخودچی جیبم میکند

سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی     که ماهم دردیار خود سری داریم وسامانی

سرنا را از سر گشادش میزند

سرنا چی کم بود یک غو غو هم به آن اضافه شد

سری را که دردنمیکند دستمال نمی بندند

سری که عشق ندارد کدوی بی بار است            لبی که خنده ندارد شکاف دیوار است

سفر نینداخته بوی مشک میدهد

سقش سیاه است

سگ با دمش زمین را جارو میکند

سگ پاچه صاحبش رانمیگیرد

سگ اگر چاق شود هار میشود

سگ زرد برادر شغال است

سگ سفید به ضرر پنبه فروش است

سگ سیر دنبال کسی نمیرود

سگ گر و قلاده زر؟

سگ ما درلانه شیر است

سگ به بامی جسته گردش به مانشسته

سگس که پارس کند نمیگیرد

سلام گرگ بی طمع نیست

 سلامت از احتیاط خیزد

سنگ به در بسته میخورد

سنگ بزرگ علامت نزدن است

 سنگ مفت و گنجشگ مفت

سوار از پیاده بیخبراست وسیر از گرسنه

سودا چنان  خوش است که یک جا کند کسی      ماکه  دنیا و آخرت را به  نگاهی فروختیم

سودای نقد بوی مشک میدهد

سود و زیان خواهرو برادرند

 سوزن همه را می پوشاند ولی همیشه خودش لخت است

سیره رنگ کرده را  جای بلبل میفروشد

سیب خیلی دور از درختش نمی افتد

سیب مرا خوردی تا قیامت ابریشم پس بده

سیبی که ازدرخت میافتد هزار چرخ میخوردتا به زمین برسد

سیم  بخیل  وقتی ازخاک درمی آید که خودش زیر خاک باشد

سیمرغ دگراست وسی مرغ دگر

شاه میبخشدو وزیر راضی نمیشود

شاهنامه آخرش خوشه

شایعه نصف دروغ

شب دراز است و قلندر  یدار

شب عید است و یار از من چغندر پخته میخواهد    به خیالش من گنج قارون زیر سر دارم

شتر اگر مرده هم باشد پوستش  بار خراست

شتردرخواب بیند پنبه دانه          گهی لف لف  خورد گه دانه دانه

شتررا چه به علاقه بندی  = علاقه بند آنکه ابریشم میبافد

شتررا گفتند چرا گردنت کج ،گفت ای بابا کجام راسته که گردنم راست نیست

شتررا گفتند چه کاره ای گفت علاقه بندم گفتدازدست وپای نازکت پیداست

شتر سواری ودلا دو لا نمیشود

شتر مرد و حاجی خلاص

شرط عشق نیست با یک دل دو دلبر داشته باشی

شریک اگر خوب بود خدا هم برای خودش یکی میگرفت

شریک دزد و رفیق قافله

شست پات تو چشمت نره

 شش ماه به دنیا آمده

شغال ترسو خوب انگور نمی خورد

شیره که تو قفس باشه ممیونه بهش میخنده

شغال که ازباغ قهرکند به منفعت باغبان است

شغالی که مرغ میگیرد بیخ گوشش زرد است

شمر جلودارش نیست

شنا بلد نیست شیرجه میزند

شناختن  هندوانه مشکل است

شنونده باید عاقل باشد

شوهرم شغال باشد نانم ته تغار باشد

صابونش به جامه ما خورد ه است

صبر کوتاه خدا سی سال است

صبر بالاترین هنر است

صبر گلی است که درهرباغی نمیروید

صحت بهتر از ثروت است

صدا هر طور که باشد انعکاسش همانطوراست

صد رحمت به کفن دز داولی

صد پتک زرگز یک پتک آهنگر

صد تا چاقو بسازد یکیش دسته ندارد

صد سال گدایی میکنی هنوز شب جمعه را نمیشناسی؟

صد سوزن جمع کنی یک جوال دوز نمیشود

صدمن پر قو یک مشت نمیشود

صد موش را یک گربه کافیست

صلاح مملکت خویش خسروان دانند

صنار جیگر سفره قلمکار نمیخواهد

ضرب خورده جراحه

 ضربه ای که نفع داشته باشد به گردن آسیبی نمیرساند

ضرب المثل ها حکمت و فلسفه مردم کوچه وبازار است

ضرر کار کن کارنکردن است

ضیافتها کوتاه و عمر طولانی است

ضرورت ترش را شیرین میکند

طاووس را به نقش و نگاری که هست خلق        تحسین کنند واو خجل از پای خویش است

طبل تو خالیست

 طبیعت  بی مروت خلق رارنجور میخواهد

طعام دیگری خوشمزه تراست

طعمه هر مرغی انجیر نیست

 طلا در تیرگی میدرخشد

طمع پیشه را رنگ و رو زرد است

طمع را نباید چندان کنی                   که صاحب کرم را پشیمان کنی

طمعش از کرم مرتضی علی بیشتر است

طمع چاه اشتباه است

طی نکرده گز کن

 ظالم دستش کوتاه است

ظالم همیشه خانه خراب است

ظلم ظالم بر سر اولاد ظالم میرود

ظلمتی مانند نادانی نیست

عاشقان را گر همه آب ببرد                      خوب  رویان را همه  خواب ببرد

عاشق بی پول باید شبدر بچیند

عاشقی پیداست اززاری دل

عاشقی کار سری نیست که بربالین است

عاقبت گرگ زاده گرگ شود               گرچه با آدمی بزرگ شود

عاقل به کنارآب تا پل میجست                    دیوانه پابرهنه ازآب گذشت

عاقل  گوشت خورد بی عقل بادنجان

 عالم بی عمل به چه ماند گفت زنبور بی عسل

 عالم شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل

عالم ناپرهیزکار کوریست مشعل دار

عبادت بجز خدمت به خلق نیست             به سجاده و تسبیح ودلق نیست

عجب کشکی ساییدیم که همش دوغ شد

عجله کار شیطان است

 عجله وعقل باهم جور نمیشود

عجله سبب ضرر است وضرر باعث بدبختی

عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد

عذر بدتراز گناه است

عروس مردنی  را گردن مادر شوهر نیندازید

عزیز کرده خدا ذلیل  نمیشود

عسل نیستی که انگشتت بزنند

عشرت امروز به فردا میکن              مایه  نقدئ بقا را که ضامن خواهد شد

عشق است و صد بد گمانی

عشق پیری گر بجنبد مایه رسوایی است

عشق رفیق نابینا است

عشق در هر کجا پا بگذار د عقل آنجا را ترک میکند

عقد پسر عمو ودختر عمورادرآسمانها بسته اند

عقلش پاره سنگ برمیدارد

عقل که  نباشد جا ن درعذاب است

عقل مردم به چشمانشان است

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد          دریغ سود ندارد چو رفت کار زدست

علاج کن کز دلم خون نیاید       سرشک ازرخم پاک کردن چه حاصل

علف باید به دهن بزی خوش بیاید

علم بی عمل همچون درخت بی  ثمراست

علم سطحی یکسره قیل است وقال

عیدت رااینجا نو کردی نورزت را برو به جای دیگر

غالباً انسا ن آنچه را که نمیخواهد می یابد

غاز میچراند

غربال را جلوی کولی گرفت گفت مرا چطور میبینی گفت همان طور که تو مرامی بینی

غروب همه را به خانه می آورد

غصه فردارا امروز نباید خورد

غلام به مال خواجه نازد و خواجه به هردو

غم مرگ برادر را برادر مرده  میداند

غوره نشده مویز گشتی                 نزد همه کس  عزیز گشتی

غیرت بی بصیرت آتشی است بی نور

 فاتح احساس خستگی نمیکند

فردا که بر منو تو وزد باد مهرگان            آنگه شود پدید که مردو نامرد کیست

 فرزند بی ادب مانند انگشت ششم است اگرببری درد  دارد اگر نبری زشت است

فرزند کسی نمیکند فرزندی                گر طوق طلا بر گردنش بربندی

 فریاد کشیدن روش بی خردان است

فضول را به جهنم بردند گفت هیزمش تراست

فضیلت تنها نیست  حتماً همسایگانی دارد

فقر قوم خویش ندارد

فقط ساعاتی طلایی هستند که به شمارش درمی ایند

فقیر در جهنم نشسته است

فکرنان کن که خربزه آب است

فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیز

فواره چوبلند شود سرنگون شود

فیل خوابی میبیند و فیل بان خوابی

 فیلش یاد هندوستان کرده است

فیل و فنجان؟

قاتل با پای خود به پای طناب دار میرود

قاچ زین را بگیر اسب دوانی پیشکشت

قبای بعد از عید برای گل منار خوبه

قدرزر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری

قربون بند کیفتم تا پول داری رفیقتم

قرض که رسیده به صد تومن هرشب بخور قیمه

قلم دست دشمن است

قوم وخویش گوشت هم را میخورند واما استخوانها را دور نمیریزند

کاچی بهتراز هیچی است

کار از محکم کاری  عیب نمی کند

کارد  دسته اش را نمیبرد

کار نباشد زرنگ است

کارنشد ندارد

کارهر کس نیست خرمن کوفتن                   گاو نر میخواهد ومرد کهن

کاری بکن بهر ثواب

کاسه داغ تر ازآش

کاسه جای رود که شاه تغار بازآید

کاشکی راکاشتند سبز نشد

کافر همه رابه کیش خود میبیند

کاه از خودت نیست کاهدون که از خودت است

کبکش خروس میخواند

کجا خوشه اونجا که دل خوشه

کچلی را گفتندچرا زلف نمیگذاری گفت من ازاین قرتی بازی ها خوشم نمیاید

کد خدا راببین ده را بچاپ

کرم داران عالم را درم نیست                   درم داران عالم را کرم نیست

کرم درخت از خوددرخت است

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست            هروقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

کسی را در قبر دیگری نمیگذارند

کسی که خربزه میخورد پای لرزش هم مینشیند

کشته ازبس که فزون است کفن نتوان کرد

کفترصناری یا کریم نمیخواند

کفشاش جفت و حرفاش مفت

کفگیرش به ته دیگ خورده

کلاغ از وقتی که بچه دار شد شکم سیر به خود ندید

کلاغ اگرازباغبان قهر کند یک  گردوبه منفعت ما

کارهایش مانند ازدواج کلاغ است که کسی ندیده

کلاغ خواست راه رفتن کبک را یا دبگیرد راه رفت خویش را فراموش کرد

کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی

کلوخ اندازرا چاره اش سنگ است                                    

کمال گل در من اثر کرد              وگرنه من همان خاکم که هستم

کم بخور همیشه بخور

کنگر خورده لنگر  میاندازد

کوراز خدا چه میخواهد دو چشم بینا

کور خود و بینای مردم

کوربشه آن دکان داری که مشتری خودرا نشناسد

کوررا چه به شب نشینی

کورکوررا میجوید آب گودال را

کور هر چه را در چنته خود خیال کند در چنته رفیقش هست

کوزه خالی زوداز لب بام میافتد

 کوزه گراز کوزه شکسته آب میخورد

کوزه نو آب خنک دارد

کوزه نو دو روز آب را خنک نگه می دارد

کوه به کوه نمیرسد اما آدم به ادم میرسد

گاو پیشانی سفید

 گاوش زاییده

گاو نه من شیر ده

گاه باشد که کودکی نادان               به  غلط بر هدف زند تیری

گاهی از سر سوزن داخل میرود از در دروازه خارج نمیشود

گاهی روز ها بلندترند وگاهی شب ها

گدا  را اگر رو بدهی صاحب خانه میشئود

گدای نیک فرجام به از پدشاه بد فرجام

گدایی کاربی مایه است

گذر پوست به دباغ خانه میافتد

گربه برای رضای خدا موش نمیگیرد

گربه تنبل راموش طبابت میکند

گربه دستش به موش نمیرسد میگوید بو میدهد

گربه را دم حجله باید کشت

گربه راگر درخانه حبس کنی برویت پنجه میکشد

گربه شب سموره

گربه شیراست درگرفتن موش                لیک موش است درمصاف پلنگ

گربه مسکین اگر پرداشتی                تخم گنجشک اززمین برداشتی

گرتو نمی پسندی تغیر کن قضا را

گر جمله کائنات کافر گردند                 بردامن کبریایش ننشیندگرد

گر حکم شودکه مست گیرند             درشهر هرآنچه که هست گیرند

گر در همه دهر یک سر نیشتراست        برپای کسی رودکه دوریش تراست

گردنام پدر چه میگردی               پدر خویش باش اگر مردی

گردن مااز مو باریکتراست شمشیر شما از الماس برنده تر

گرز به خورند پهلوان است

گرزمان وزمین به هم بدوزی                  ندهندت زیاده ازروزی

گر صبر کنی ز غور ه حلوا سازند

گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست

گرگ از بارون نمی ترسد

گرگ باتعلیم و تربیت  گوسفند نمیشود

گرگ دهن آلوده و یوسف ندیرده

گرهی که با دست  بازمیشود با دندان  بازنمیشود

گرگ حساب سرش نمیشود

گریه کردن هم دل خوش میخواهد

گنجشک امسال گنجشک پارسالی را قبول ندارد

گندم خوردیم وازبهشت بیرونمان کردند

گوسفندان از گوسفندان طبعیت میکنند

گوشت رااز نا خن نمیشود جدا کرد

گوسفند به فکر جان است و قصاب به فکر دنبه

گورهر پاک بیابد که شود قابل فیض                   ورنه هر سنگ و گلی لولو ومرجان نشود

گیریم پدر تو بود فاضل از بهر پدر تورا چه حاصل

گیسش را تو ی آسیاب سفید نکرده

لالائی بلدی چرا خوابت نمیبره

لب بود که  دندان آمد

لقمان را گفتندادب ازکه آموختی گفت ازبی ادبان

لیلی رااز سر چشم مجنون باید دید

مااز خیک دست برداشتیم  خیک از ما دست برنمیدراد

مادرکه نیست با زن بابا باید ساخت

ماربد بهتر بود از یار بد

مار پوست خودش را رها میکند اما خوی خودش را رها نمیکند

مارتا مار نخورد اژده ها کی شود

مارخورده افعی درآمده

مار را با دست غیر بایدگرفت

مارگزیده از  ریسمان سیاه وسفید میترسد

مارگیر را آخرش مار میکشد

مار مهر ه هر ماری ندارد

مار هر کجا کج رود به خانه خودش راست میرود

ماستهاراکیسه کردند

ماست مالی کردن

ماستی که ترش است از تعارش پیداست

ما صد نفر بودیم تنها آنها سه نفربودند همراه

ماکه در جهنم هستیم یک پله  هم بالاتر

مال است نه جان که آسان توان داد

مال به یک جا میرود  ایما ن به هزار راه

مالت را خوار کن خودت را عزیز

مال دنیا وبال آخرت است

مال ما بالای گل مناره مال مردم زیر  تغاره

مال مردم صرافی ندارد

ما و مجنون همسفر بودیم دردشت جنون                                 او به مطلب ها رسید وماهنوز آواره ایم

 ماه درخشنده جو پنها ن  شود                                                                   شب پره بازیگر میدان شود

ماه همیشه پشت ابر نمیماند

ماهی  را هر وقت ازآب بگیری تازه است

مثل سیبی که از وسط به دو نیم شده باشد

مثل کنیز ملا باقر

مرد خردمند هنر پیشه را                                                                عمر دوباره است دراین روزگار

تا به یکی تجربه آموختن                                                                         بادگری تجربه بردن به کار

مرد با همتش اوج میگیرد

مرابه خیر تو امید نیست پس شر هم مرسان

مرغ بی وقت خوان را باید سربرید

مرغ زیرک که میرمید از دام                                                باهمه زیزکی آخر به دام افتاد

مرغ صحرا و سنگ بیابان است

مرغ گرسنه ارزن به خواب میبینه

مرغ همسایه غاز است

مرغی که درهواست نباید به سیخ کشید

مرغش یه پا دارد

 مرغی که انجیر میخورد نوکش کج است

مرگ برای من گلابی برای بیمار

مرگ به فقیر و غنی نگاه نمی کنه

مرگ خوب است اما برای  همسایه

مرگ هم یک بار شیون هم یک بار

مزدآن گرفت جان برادر که کار کرد

مزن بی تأمل به کاری تو دست

مشک خالی و پرهیزآب

مشو با نایاران همدم که صحبت را اثر باشد

معامله با خودی غصه دارد

معامله نقدی بوی مشک میدهد

معما چو حل گشت آسا ن شود

 من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم          تو خواه از سخنم پند بگیر خواه ملال

من ازبیگانگان هرگز ننالم         که بامن هرچه کردآن آشنا کرد

منت مکش اردوست بود حاتم طایی

من اینجا و خلیفه دربغداد

من نمیگویم سمندر باش یا پروانه باش   چون به فکر سوختن افتاده ای مردانه باش

موش به سوراخ نمیرفت جاروبه دمش میبست

موش زنده بهتراز گربه مرده است

 موش و گربه که  با هم بسازند دکان بقال خراب میشود

مهتاب  نرخ ماست را میشکند

مهره ماردارد

مه فشاند و سگ عو عو کند               هرکسی بر طینت خود می تند

مهمان باید خنده رو باشد اگر چه صاحب خانه خون گریه کند

مهمون ناخونده خرجش به گردن خودش

میان حق و باطل چهار انگشت فاصله است

میان دعوا نرخ تعین میکند

میخواهی عزیز شوی یا دور شو یا کور

میراث خرس به کفتار میرسد

میوه را بخور وراجع به درخت سوال مکن

میوه خوب نصیب شغال شود

ناخوانده به خوان خدا نتوان رفت

نادان را به از خامشی نیست

نبرد رگی اگر خدا نخواهد            اگرتیغ عالم بجند به جایی

نخود هرآتش

نردبان ، پله به پله

نزدیک شب نخواب تا خواب آشفته نبینی

نزن درکسی را تا نزنند درت را

نقسش از جای گرم بیرون میآید

نکرده کاررا نبرید به کار

نوشدارو پس ازمرگ سهراب

نوکر بی جیره ومواجب تاج سرآقاست

نو که آمدبه بازار کهنه میشود دل آزار

نان به همه کس بده اما نان همه کس مخور

نانت رابااب بخور منت آب دوغ مکش

نان را با اشتهای مردم نمیشود خورد

نونش تو روغن

نون گدایی را گاو خورد دیگ به کار نیامد

نون نامردی تو شکم مرد نمی مونه

نه آبی نه آبادی  نه گلبانگ مسلمانی

نه آفتاب از این گرمترمیشود نه غلام ازاین سیاه تر

نه به این خمیر نه به آن فتیر

نه به این شوری شور نه به این بی نمکی

نه پسر دنیایم نه دخترآخرت

نه پشت دارم نه مشت

نه چندان درشتی کن که ازتو سیر شوند نه  چندان نرمی که بر تو دلیر شوند

 نه درغربت دلم شادو نه روی وطن دارد      الهی بخت برگردد ازاین طالع  که من دارم

نه دزد باش نه دزد زده

نه راه پس دارم نه راه پیش

 نه سر پیازم نه ته پیاز

نه سرکرباسم  نه ته کرباس

نه شیر شتر نه دیدار عرب

نه مال دارم دیوان ببرند نه ایمان دارم شیطان ببرد

 نه نماز شبگیر کن نه آب توی شیر کن

نه هرکه به قامت مهتر به قیمت بهتر

نی به نوک دماغش نمیرسد

نیش عقرب نه از سر کین است اقتضای طبیعتش این است

نیکی و پرسش

هرجا خرس است جای ترس است

هرجا سنگ است برپای لنگ است

هرجا که پری رخی باشد دیوی با اوست

هرجاکه نمک خوردی نمکدان مشکن

هرچه از دزد ماند رمال برد

هرچه بادا باد

هرچه برخود نمی پسندی بردیگران مپسند

هرچه بگندد نمکش میزنند،وای به  روزی که بگندد نمک

هرچقدر پول  بدهی  آش میخوری

هرچه پیش آید خوش آید

هرچه خواست خدا باشد همان باشد        هر چه دردلم بودآن نشود

هرچه خواهی که نشنوی مگوی

هرچه دیرتر نپاید دلبستگی نشاید

هرچه عوض دارد گله ندارد

هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی

هرچه که پیدا میکند خرج اتینا میکند

هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست     ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

هرچه خوارآید روزی به کار آید

هم  پیاز خورد هم چوب خورد هم پول داد

هردودی از کباب نیست

هرراه را به راهداری سپارند

هررفتی آمدی دارد

هرسخن جای هرنکته مکانی دارد

هرسرازیزی یک سربالایی دارد

هرسرکه ای ازآب ترش تراست

هرسگ درخانه صاحبش شیر است

هرشب  شب قدراست اگر قدر دانی

هرکس وطن خویش دوست دارد ولو جهنم باشد

هرچه آن درود عاقبت که کشت

هرکه بامش بیش برفش بیشتر

هرکه به امید همسایه نشست گرسنه میخوابد

هرکه تنها به قاضی رفت خوشحال برمیگردد

هرکه خربزه میخورد پای لرزش هم مینشیند

هرکه خیانت بورزد دستش در حساب بلغزد

هرکه را زر ترازوست زور در بازوست

هرکه  طاووس خواهد جورهندوستان کشد

هرکه را مال هست وعقلش نیست          روزی آن مال مالش دهد

هرکه شیرینی میفروشد مشتری بر او میجوشد

هرکه را نان از عمل خویش میخورد

هر گلی زدی سر خودت زدی

 هرگردی گردو نیست

هزارتا چاقو بسازد یکیش دسته ندارد

 هزار قورباغه جان یک ماهی را نمیگیرد

هزار وعده خوبان یکی وفا نکند

هشتش گروی نه اش است

هلو برو تو گلو

هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده

هم از توبره میخورد هم ازآخور

هم ازشوربای قم افتادیم هم از حلیم کاشان

هم حلوای مرده هاست هم خورش زنده ها

هم خدارامیخواهد هم خرمارا

همسایه نزدیک بهترازبرادر دوراست

هم فال است وهم تماشا

همکار همکاررانمیتواند ببیند

هم میترسم هم میترسونم

هر ابری باران ندارد

همه سر وته یک کرباسند

همه قافله پس و پیشیم

همه کاره و هیچ کاره

همیشه روزگار به انسان رو نمیکند

هیچ ارزانی بی علت نیست

هر انگوری دوباره غوره نمیدهد

هیچ بدی نرفت که خوب جایش بیاید

هیچ بقالی نمیگوید ماست من ترش است

هیچ چراغی تا صبح نمی جوشد

هیچ دویی نیست که سه نشود

هیچ عروس سیاه بختی نیست که تا چهل روز سفید بخت باشد

هیچ کس نزد خودش چیزی نشد

وای به کاری که نسازد خدا

وقتی رشوه ازدر وارد میشود عدالت از در خارج میشود

وعده سر خرمن

وفاداری مدار از بلبلان چشم       که هردم بر گلی دیگر سرایند

یا خدا یا خرما

یاربد بدتر بود از کاربد

یا رومی روم یا زنگی زنگ

یارب مباد که گدا معتبر شود          گر معتبرشود ز خدا بی خبرشود

یاردرخانه  وما گرد جهان میگردیم

یا سخن دانسته گوی ای مرد ره یا که خموش

یار قدیم اسب زین کرده است

یا کوچه گردی یا  خانه دار

یا مرگ یا اشتها

یامکن با پیلبانان دوستی یا بنا کن خانه ای در خور پیل

یک بز گرگله را گر میکند

یک داغ دل بس است برای قبیله ای

یک انار وصد بیمار

یک تب یک پهلوان را میخواباند

یک تخته اش کم است

یک دست صدا ندارد

یک دستم سپر بود یک دستم شمشیر با دندان که نمیتوانم بجنکم

یک دیوانه سنگی به چاه میاندازد که صد عاقل نمیتوانند آن را بیرون بیاورند

یک روزه مهمانداری و صد سال دعا گو

یک سال بخور نون وتره صد سال بخور گوشت بره

یک سردارد وهزار سودا

یک سوزن به خودت بزن یک جوالدوزبه مردم

یک شکم سیر بهتراز صدتا شکم نیم سیر است

یک کفش  آهنی میخواهد و یک عصای فولادی

یک کلاغ وچهل کلاغ

یک مویز و چهل قلندر

یکی به نعل ویکی به میخ

یکی  راکه دربند بینی مخند     مبادا که روزی بیفتی به بند

یکی نون نداشت بخوره پیاز میخورد که اشتهاش باز شه

یه کاری نکن که  رودم خر علف سبز شه

 http://hamsar-magazing.blogfa.com/post-277.aspx

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 18:50  توسط اکبر ستاری  |