بیدارشهر

عاشقی و نیکنامی سعدیا سنگ و سبوست

خاطره ای از دفاع مقدس

 عملیات کربلای پنج و تاریخ ۶/۱۱/۶۵ . در آن شب که خیلی برایم تاثیرگذار بود و لحظه لحظه ی خاطره اش تا آخر عمر فراموشم نخواهد شد مرگ را جلوی چشم خود دیدم . (آقای دکتر ناظمی)

گروهان  ما از خاکریز خودی گذشت و به سوی دشمن راه افتاد. در بین راه از یک نهر آب گذشتیم. دشمن گهگاه تیراندازی می کرد یک تیر به زانوی نفری در جلوی ما ( سه نفر جلوتر) اصابت کرد و دادش هوا رفت. عراقی ها نیز متوجه حضور ما شدند و از سه طرف به سوی ما تیراندازی کردند. یک تیربار در جلو و دو تیربار در دو طرف به سمت ما آتش گشودند. ما زمینگیر شدیم. تیرها خیلی به زمین نزدیک بود. صورت را با فشار به زمین چسباندم. تیری را دیدم که به کلاه آهنی یکی از بچه ها خورد و به سمت آسمان کمانه کرد.

عهد کردم که اگر زنده برگشتم بنده ی خوبی باشم.

 مدتی نگذشته بود که معاون گروهان (باغشیخی) با عجله آمد وگفت:

 چرا اینجایید ؟ سریع خودتون را به بچه ها برسونید!

( چون تیرها در سطح زمین شلیک می شد کسانی که خوابیده بودند احتمال تیر خوردنشان بیشتر بود ولی ما نمی دانستیم)

هوا کاملا تاریک بود و گهگاه منور عراقی ها صحنه را روشن می کرد. در یکی از روشنایی ها نگاه کردم کسی را در جلوی فرد مجروح ندیدم. نمی دانستم چه کنم؟ چند نفر در انتهای ستون جا مانده بودیم. یک نفر در حال بلندشدن بود که تیر به بازویش خورد و از درد به خود پیچید.

حسین در کنارم بود . به او گفتم : نمی دانم از کجا باید رفت تو از جلو برو من دنبالت می آیم.

او سینه خیز رفت و من دنبالش بودم. کمی جلوتر به یک مجروح رسیدیم که در حال بیقراری و با لهجه نجف آبادی آب می خواست و پس از لحظه ای جان داد.

وقتی به جلو نگاه کردم حسین رفته بود. دو متر جلوتر باز یک نهر آب. حسین به آب زده بود و رفته بود (و دیگر هم باز نگشت. جنازه او را پس از یکماه و بعد از عملیات کربلای ۸ آوردند)

در کنار نهر بودم که محمود از آب بیرون آمد و گفت : حاج احمد از طریق بی سیم دستور عقب نشینی داده . برگرد!‌ مردد بودم که برگردم یا نه . مصطفی بی سیم چی گروهان نیز از آب بالا آمد و گفت :برمی گردیم.

بعدا فهمیدم که آن شب گروهان مسیر را اشتباه رفته و نتوانسته بود نردبانی که جهت عبور بر روی نهر قرار داده بودند را پیدا کند و از طریق معبر خود را به خاکریز دشمن برساند و بچه ها در میدان مین گرفتار شده بودند.

در  آن شب چند دوست نزدیک خود را از دست دادم. یادشان گرامی باد.

 http://monazzam.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:14  توسط اکبر ستاری  |