بیدارشهر

عاشقی و نیکنامی سعدیا سنگ و سبوست

از چاله درآمدن و به چاه افتادن

صدور مجوز کارگاه آجرپزي در کوير نوش‌آباد نیز نه تنها باعث مخدوش شدن چهره اين کوير ملي شده که اکنون با نزديک شدن محدوده فعاليت‌شان به 200 متري قلعه فخرآباد و نصب سوله در نزديکي اين قلعه تاريخي، آن را در معرض خطر قرار داده است. در حال حاضر خاکبرداري در نزديکي قلعه به منظور پخت آجر ادامه دارد و گفته مي‌شود به زودي تعداد کارگاه‌ها در منطقه بيشتر مي‌شود.

http://nooshabad2007.blogfa.com/



برچسب‌ها: آجرپزي در کوير نوش‌آباد
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 16:23  توسط اکبر ستاری  | 

شرایط یک مناظره ی مفید

مناظره بین دو نفر و بیشتر  در امور علمی و دینی و اجتماعی و در حضور و یا بی حضور  تماشاگر بر پا میشود .حضور تماشاگر یا در محل است یا از طریق اینترنت و تلویزیون.مناظرات سیاسی که در حضور تماشاگر برگزار میشود ممکن است مناظره کنندگان را وادار کند که از شیوه های  عوام فریبانه استفاده کنند.

در  مناظره های عقیدتی و دینی و مذهبی که شرکت کنندگانش  پیرو  ادیان یا مذاهب متفاوت هستند نباید در استدلال هایشان به دستورات دینی ارجاع بدهند بلکه باید از لحاظ علمی به اثبات نظر خویش مبادرت نمایند.در غیر این صورت مناظره به مجادله و نزاع منتهی میگردد.

مثال  :

مسیحیان گوشت خوک را حلال و کلیمیان حرام میدانند فرض کنیم مناظره ای بین یک کلیمی و یک مسیحی با موضوع جواز خوردن گوشت خوک برگزار میشود :

مسیحی :  چون عیسی گوشت خوک می خورده است پس خوردنش اشکال ندارد .

کلیمی : در تورات آمده است که گوشت خوک حرام است و نظر شما اشتباه است.

مسیحی : شما اشتباه میکنید من یک همسایه ی کلیمی دارم که گوشت خوک می خورد و نظر شما اشتباه است.

کلیمی : خیلی از دانشمندان گفته اند گوشت خوک خطرناک است پس اگر خدا گفته نخورید به این دلیل بوده است.

مسیحی : خدا نگفته است.تورات تحریف شده است.

کلیمی : اهانت نکن.خوک مدفوعش را می خورد .اَه اَه.

مسیحی : دستگاه گوارش خوک آن را تبدیل به غذا میکند.

کلیمی : کی گفته؟

مسیحی : معلومه .و گرنه خوک می مرد.

کلیمی : توی کتابهای ما چنین چیزهایی نیست.

..................................................

....................................................

در اینگونه مناظرات افراد فاقد تخصص و یا روحانیونی که فقط کتب دینی را مطالعه نموده اند نبایستی شرکت نمایند بلکه مثلا دو دکتر زیست شناسی ، مناسب هستند و اگر تلویزیونی از دو روحانی این ادیان دعوت نمود آنها باید به نیت خیر صاحب آن تلویزیون  شک نمایند و ضمن عذرخواهی کارشناسان علمی را به جای خویش اعزام نمایند.

 


برچسب‌ها: شرایط یک مناظره ی مفید
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 6:52  توسط اکبر ستاری  | 

در باغ نیکی زندگی ساده ای جریان داشت.


معلم گرانقدرم در کلاس اول ابتدایی ؛ جناب آقای اشرف بودند که همیشه دوستشان دارم؛ وقتی از یکی از همکلاسی هایم پرسید که چطور صورتت زخمی شده ؟ همکلاسی خوبم  جواب داد:  نیمه شب گاومان زایید و بعلت سرمای زمستانی مادرم  گوساله اش  را به اتاق آورد و زیر کرسی خوابانید و پس از یکی دو ساعت که گوساله جونی گرفته بود از جایش بلند شد و در اتاق جست وخیز کرد در نتیجه مرا پایمال کرد و صورتم زخمی شد.http://aib1963.blogfa.com/
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 6:7  توسط اکبر ستاری  | 

ضرب و شتم پیش نماز مسجد جامع شهمیرزاد توسط دو دختر بد حجاب

این پیش نماز مسجد جامع شهمیرزاد در خصوص چگونگی ضرب و شتم خود توسط دو دختر بد حجاب می‌گوید: خیلی قادر به راه رفتن نیستم اما از آنجایی که قصد داشتم بعد از ماه مبارک رمضان نیز درب مسجد به روی مومنان بسته نشود، برای اقامه نماز ظهر عازم مسجد شدم، دو دختر جوان در حال گذر بودند که یکی از آنها بد‌حجاب بود. محترمانه تذکر دادم: «خانم خودت را بپوش» که در جوابم گفت: «تو چشماهایت را ببند»،
این حرف او برای من بسیار سنگین و ناراحت کننده تمام شد.

بیدارشهر: ضمن ابراز تاسف برای این حادثه من از این روحانی عزیز می پرسم که :
چرا این حرف او برای شما بسیار سنگین و ناراحت کننده تمام شد؟
 آن دختر هم به نوبه ی خود امر به معروف نموده است .
فحش که نداده است.
گفته است:تو چشماهایت را ببند.
البته می توانست بگوید:حضرتعالی لطفا چشمهایتان را ببندید.
و این سفارش دین و مذهب ماست.
لازم نیست كه مرد و زن هنگام عبور از كنار نامحرمان یا در مجالس آنها، چشمان خود را ببندند، كه منظره ی بدی پیدا كند، و یا راه رفتن را ناممكن سازد، بلكه منظور این است كه انسان به هنگام نگاه كردن، هرگاه نامحرمی در حوزه ی دیدش قرار گرفت، چشمانش را به گونه ای فرو گیرد كه نامحرم از حوزه ی دید او خارج شود.
و البته من هم از بدحجابی فرزندانمان در جامعه ناراضی هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 6:7  توسط اکبر ستاری  | 

پیامبران از جنس بشرند...

قرآن کریم در سوره انبیاء، بر انسان بودن پیامبران تأکید می گذارد. 

محمد هم انسان بود.

گرسنه اش می شد.

می خورد و می آشامید و احساس سیری می کرد.

بارها ازدواج کرد .

بچه دار شد.

داماد داشت.

نوه دار شد.

بچه ها و نوه هایش را دوست داشت.

آنها را می بوسید و می بوئید.

با آنها بازی می کرد و می گذاشت از سر و کولش بالا بروند.

سردش می شد .

گرمش می شد.

خسته میشد.

می خوابید.

خود را می شست.

و خود را خوشبو می کرد

سرحال می شد.

و ....

و  می خندید.

کار میکرد.

فکر میکرد.

مبارزه میکرد.

به مردم خدمت میکرد.

و به آنها آموزش میداد.

خدا را ستایش می کرد.

و سر انجام پیر شد

بیمار شد و درگذشت.

مثل همه ی آدمهای دیگر.

ولی زندگی پر باری داشت.

او برگزیده شده بود تا امور دین و دنیای مردم را اصلاح کند

و کرد.

راهش تاریک است.

ولی  چراغی از او به جای مانده است.

این چراغ قرآن است.

ولی همه در راهش نمی روند.

از چراغ استفاده نمی کنند.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 19:23  توسط اکبر ستاری  | 

چله های خونین

معتمدی: چاقو را بر می داشتم روی تخته می رفتم و  شروع به بافتن می کردم.

خدمتی : و چقدر دردآسا بود وقتی یک لحظه غفلت میکردی و با آن چاقو انگشتان ظریف کودکانه ات را می بریدی .یادت می آید.تامدتها چله های سفید قالی قرمز بود.

معتمدی: راستی چه رنگ قشنگی را با چله های قالی می ساختند ! البته این قرمزی خود نشانه بود که چقدر بافته ایم.

http://negofteh.persianblog.ir/post/26/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 12:20  توسط اکبر ستاری  | 

نگارندگان صحاح سته همگی ایرانی بوده اند.

صحاح ستّه یا کتابهای صحیح شش گانه کتب حدیث معتبر نزد اهل سنت که بنابر نظر اهل سنت تمام احادیث آنها صحیح است، البته علمای بزرگی از شیعه و اهل سنت از احادیث نامعتبر و شرک آلود در این کتب یاد کرده‌اند با این حال این کتب پس از قرآن کریم مهمترین منابع دینی است که در دسترس اهل سنت است و این کتابها توسط علمای اهل سنت و علمای شیعه مطالعه و استفاده می‌شود. این کتب عبارت اند از:

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 7:44  توسط اکبر ستاری  | 

شاید مادر ریحانه بود...

ریحانه جلو و روی شانه ی جوانان شتابان روی به شازده هادی روان بود.

پدر ، پدربزرگ ها و برادرها و عموها و دائی ها و دوستانشان از پی ِ این سبکبال.

و با فاصله ای اندک مادر و همسالان و بانوان دیگر .

رسیدیم به درب غربی شازده هادی.

در این لحظه ...

صدای گریه ها از پشت سرم اوج گرفت...

شاید مادر ریحانه بود...

گفت:

ریجانه می گفت من تنهایی می ترسم حتی به بهشت هم بروم...

و گریه و شیون ِ آنها که شنیدند ...

مرد و زن.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 22:21  توسط اکبر ستاری  | 

برای ریحانه

*******************************


نوگل ِ پرپر شده ات نامم  !!

کبوتر  ِ حَرَ مَت گویم !!

عزیز  ِ دل مادر!!

خوشگل ِ بابا!!

مگر هدیه را پس می گیرند!؟

خدایا ....!!

چه داغ بزرگی بر دلها نهاده شد!

زخمی پایدار درون سینه.

یادی و اندوهی برای همه ی عمر.

آه و حسرت.

ای وای ....

چگونه به خاکت سپارم امروز دخترکم؟

به عروسکهایت چه بگویم

وقتی امشب سراغت را گرفتند!؟

اطاق خالی ات را

کو توان تماشا مادر!؟


*******************************

برای پرواز زودهنگام عزیزمان -  ریحانه ی افتادگان


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 13:55  توسط اکبر ستاری  | 

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی

در سالی که من در دبیرستان سپهر درس می خواندم ، دو اتفاق بزرگ جهانی رخ داد که توجه من را به خود جلب کرده بود. یکی شکست اسراییل از اعراب بود و ماجرای شکستن خطوط مارلو.

در سال بعد نیز ماحرای واترگیت و شنود غیر قانونی نیکسون از کنگره. و بعد استعفای او و جایگزین شدن معاونش ، جرالد فورد به عنوان رئیس جمهمور آمریکا.

این چیزها را من هر روز در روزنامه ها یی که به قیمت پنج ریال از روزنامه فروشی سرکوچه ی قدمگاه می خریدم و با خود به میدان کمال الملک برای استراحت می رفتم ، می خواندم .
کتاب های « جوانی پر رنج » و « راز کرشمه ها » و « پشت پرچین ها » را نیز که نوشته ی دکتر صاحب الزمانی بود از کتابداری در کتابخانه ی همین دبیرستان برای مطالعه گرفتم که جوان بود و مهربان با موهایی لخته و کت وشلوار سورمه ای رنگی که هنوز در ذهنم مانده است.

کلاسی که من در سال اول دبیرستان در آن جای گرفتم در منتهی الیه ضلع جنوبی/ شمالی دبیرستان قرار داشت . و من سر میز اوّل می نشستم و تقریبا با نگاهی که مدام از پنجره به بیرون داشتم ، بر همه مدرسه اشراف داشتم.

هیچ چیز جالبی برای من در کتاب های درسی وجود نداشت و جز احساس بیگانگی و نفرت از محیط اطراف و دانش آموزان و معلم ها در وجودم حس نمی شد. این نفرت در فرایندهای گوناگونی دفع می شد که جای بیانش اینجا نیست.

معمولا فضای دنج و سُکرآور سینما سیلورسیتی و موزیک های ملایم و مارش گونه ایی که در ساعت دو بعداز ظهر در سالن انتظار سینما ، خلسه و رخوت را در روح و تنم جاری می ساخت ، یکی از این فرایندها بود.

در یک چاشتگاه زمستانی که آفتاب خوش رنگ کاشان، زمین حیاط مدرسه را زیر تایش خود داشت ، من در درون میز کلاس در حالیکه به بیرون چشم داشتم ، متوجه ورود پای فردی به داخل مدرسه شدم که قبل از آشکار شدن بقیه ی اندامش ، برایم روشن بود که پای کیست و به ناگاه از درون میز به بیرون جستم. ..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 6:20  توسط اکبر ستاری  | 

رویای دنیایی سبز و بدون جنگ

من رویایی دارم ،

رویای آزادی

رویای یک رقصِ بی وقفه از شادی


 من رویایی دارم ،

از جنس بیداری 

رویای تسکین این درد تکراری    


درد جهانی که از عشق تهی میشه

  دردِ درختی که میخشکه از ریشه


درد زنانی که محکوم آزارن

تعبیرِ این رویا درمون دردامه ... درمون این دردا تعبیر رویامه

رویای من اینه دنیای بی‌ کینه

 دنیای بی‌ کینه رویای من اینه


من رویایی دارم

رویای رنگارنگ

 رویای دنیایی سبز و بدون جنگ


من رویایی دارم که غیرممکن نیست

 دنیایی که پاکه از تابلوهای ایست


دنیایی که بمب و موشک نمیسازه

 موشک روی خواب کودک نمیندازه


دنیایی که تو اون زندونا تعطیلن

 آدمها به جرم پرسش نمی میرن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 6:0  توسط اکبر ستاری  | 

مصاحبه با استاد حیدرعلی عنایتی (ادامه ی پاسخ پرسش شانزدهم)

من وجود سهراب را یک افتخار برای کاشان نمی دانم. اولا او خود از افتخار جایی بودن بیزار بود.
و وقعی به این حرف ها نمی گذاشت. دوم اینکه او ترجمان کاشان بود.
هشت کتاب ، همه ی حسّ و حال شهری چون کاشان را در خود نهفته دارد.
شیوع بطئی فرهنگ تلویزیون در اوایل دهه ی پنجاه در کاشان باعث شده بود در کوچه / پس کوچه های شهر زنان و مردان جوان و نامحرم نگاه های هوسناک خود را از یکدیگر دریغ نکنند.

آمد و رفت به بازار و زرگری ها و پارچه فروشی ها میل به تبرّج را در زنان و لجام گستیحگی شهوانی مردانی را که با رقص های فروزان و هاله نظری و شهناز تهرانی دمخور بودند ،شعله ور می ساخت . ولی شهر در سنّت ها و آداب و رسوم اجتماعی خود پنهان بود و امنّیت احساس می شد.گاهی اوقات دویدن یک برگ کاغذ مچاله شده توسط باد در این کوچه ها ، برای من خرمنی از شعرپاییز و تنهایی و سکوت را به همراه داشت. در پلّه های آب انبارها فرو می رفتم . و ازکاشی کاری مساجد و زیارتگاه ها ، حسّی تازه می نوشیدم .

وقتی وارد دبیرستان سپهر می شدیم یک ساختمان ال شکل در برابر خود می دیدیم. ضلع بزرگ این ال را همان کلاس هایی تشکیل می داد که پشت به مغرب و رو به آفتاب صبجگاهی داشتند.

ضلع کوچک آن شامل چند کلاس بود که روبه قبله و پشت به شمال داشتند. این ساختمان ها که در روی ایوانی به ارتفاع نیم تر قرار داشتند ، با دو ورودی دیگر به زمین ورزش بسیار بزرگ دبیرستان و ساختمان های جنبی آن راه پیدا می کرد.

در سالی که من در دبیرستان سپهر درس می خواندم ، دو اتفاق بزرگ جهانی رخ داد که توجه من را به خود جلب کرده بود. یکی شکست اسراییل از اعراب بود و ماجرای شکستن خطوط مارلو.

در سال بعد نیز ماحرای واترگیت و شنود غیر قانونی نیکسون از کنگره. و بعد استعفای او و جایگزین شدن معاونش ، جرالد فورد به عنوان رئیس جمهمور آمریکا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 6:20  توسط اکبر ستاری  | 

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی 25

پرسش شانزدهم/ چرا رشته ی ادبیات و چرا دبیرستان سپهر؟..


دبیرستان سپهر کاشان از ورودی خوش منظری بر خوردار نبود .

درب گاراژی خشنی داشت که یاد آور درب زندان قصر بود . دلیل این بد منظری این بود که این دبیرستان بر خلاف دو دبیرستان محمودیه و پهلوی که در جنب خیابان و در مرکز شهرقرار داشتند ، در نقطه ای پرت و در مجاور بیابان های دشت جمال آباد و حوالی جاده زیدی قرار گرفته بود. و بعد چند خانه ی مسکونی فقیرانه در اطرافش احداث شده بود که وجود دبیرستان را از چشم می انداخت.

ولی وقتی تازه واردی قدم به صحن دبیرستان می گذاشت ، از دیدن ردیف کلاس هایی که با آجر اخرایی رنگ رو به آفتاب شرق و پشت به مغرب داشتند ، احساس بدی پیدا نمی کرد.


کاشان همیشه برای من شهر رویا ها و رویا پروری ها بود. سکوت دیوارها ، کوچه های طولانی و مغموم . و مردمی که بوی تن و بوی آرزوهای دور و دراز با عبور از کنارشان حس می شد ، به من غنای روح می داد.
شاعری چون سهراب فقط در همین شهر می توانست زاده شود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1391ساعت 21:36  توسط اکبر ستاری  | 

فیلمی که مرگ سفیر آمریکا در لیبی را به دنبال داشت

درحالی که پخش فیلمی موهن موجب خشم مسلمانان، به ویژه در لیبی و مصر و حمله به سفارت آمریکا در این کشورها شده، محتوای این فیلم چیست؟

به گزارش بازتاب به نقل از رسانه های خارجی، فیلم مذکور از سوی تری جونز، کشیش ضد اسلام اهل فلوریدای آمریکا، منتشر شده که اعلام کرده‌ است انتشار این فیلم به مناسبت سالگرد حملات یازده سپتامبر صورت گرفته است.

در این فیلم دوساعته، شخصیت ارزشمند پیامبر اکرم (ص) به طنز گرفته شده و این چهره پاک، فردی ترسیم شده‌ است که گناهان بسیاری مرتکب می‌شود.

رسانه‌های آمریکایی ازجمله «وال‌ استریت جورنال» گزارش دادند که «سَم باسیل»، نویسنده و کارگردان این فیلم، که «معصومیت مسلمانان» نام دارد یک یهودی آمریکایی اهل کالیفرنیا و شاغل در بخش مستغلات است، اما پخش و توزیع فیلم را تری جونز برعهده دارد.

سم باسیل که هم‌اینک در مخفیگاه به‌ سر می‌برد به «وال‌ استریت جورنال» گفته‌ است که «بیش از ۱۰۰ یهودی با اعطای ۵ میلیون دلار» در تأمین مالی این فیلم کمک کرده‌اند و این فیلم با شرکت ۶۰ هنرپیشه و ۴۵ نفر پشت صحنه در سه ماه ساخته شده‌ است.

به گفته «سم باسیل»، این فیلم تاکنون تنها یک بار اکران شده که اوایل سال جاری در سالنی تقریباً خالی در هالیوود بوده است.

تری جونز، کشیش کلیسای گِینزویل فلوریدا، که شبکه خبری سی‌ان‌ان در وب‌سایت خود او را کشیشی «جویای نام» توصیف می‌کند پیشتر در اردیبهشت‌ماه امسال قرآن را آتش زده بود.

وزارت خارجه ایالات متحده نیز در پاسخ این عمل را محکوم کرده و اعلام کرد که «این یک عمل فردی است و به هیچ وجه نمایانگر ارزش‌های مردم آمریکا یا دولت ایالات متحده نیست». با این حال هیچ گونه برخوردی با این فرد هتاک به اعتقادات یک و نیم میلیارد مسلمان نکرده که این امر باعث تحریک احساسات مسلمانان شده است.

تری جونز روز ۲۰ مارس ۲۰۱۱ نیز یک نسخه از قرآن را در کلیسای خود به آتش کشید که این اقدام تظاهرات گسترده‌ای را در افغانستان به دنبال داشت که طی آن ده‌ها تن کشته و زخمی شدند.
http://www.19dey.com/news_b/30335-felm-mvhn-amrekaee-kh-mslmanan-ra-bh-khshm-avrd.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 6:59  توسط اکبر ستاری  | 

روحانی نما حسن اللهیاری

این روحانی نما که در سایتها نوشته شده و خود نیز مدعیست مدتی در حوزه ی علمیه ی قم تحصیل نموده و معلوم نیست که چه کسی در گرفتن ویزای آمریکا و اقامت در آمریکا و تاسیس شبکه ی تلویزیونی به او کمک کرده است و این ابهامات شک و تردید بسیاری را در باره اش به وجود آورده است اخیرا به بهانه ی مخالفت با عثمان  اقدامات وی در مورد جمع آوری و حفظ آیات قرآن را مطرح و در دل مردم نسبت به اصل عدم تحریف ایجاد شک و تردید می نماید و با اهانتهای شدید پی در پی  به ابوبکر و عمر و عثمان بین شیعه و سنی دشمنی ایجاد میکند .او  همچون عروسک خیمه شب بازی بازیچه ی دست می باشد به زبانهای افغانی و فارسی و عربی و انگلیسی و کار با رایانه آشناست.البته یک شبکه هم به طرفداری از اهل سنت وجود دارد که مجریان آنهم عروسک خیمه شب بازی می باشند و این دو تا با هم در ظاهر با هم رقابت دارند و مناظراتی تلفنی هم انجام میدهند ولی در خفا دست در دست یکدیگر دارند و احتمالا از یک مرکز اداره و پشتیبانی میشوند و هر دو به دنبال یک هدف هستند و آنهم ایجاد کینه در بین توده های مسلمان و استفاده ی دشمنان از این کینه ها برای نفوذ در حکومتهای منطقه برای پیشبرد منافع استعماریشان می باشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 6:57  توسط اکبر ستاری  | 

بارک الله به بچه های آران و بیدگل و مربیان دلسوزشان

مسابقات اسكواش آقايان بین 6 تيم از استان هاي يزد ، كرمان ، اصفهان ، مركزي ، كرمانشاه و گلستان شهريورماه 91 در يزدبرگزار شد و آقایان:

ابوالفضل قنداني مقام اول در گروه سني زير 11 سال

محمد جهانگيري مقام سوم در گروه سني زير 11 سال

محمد پويان مقام اول در گروه سني زير 13 سال

مجيد كريم پناه مقام دوم در گروه سني زير 15 سال

را به دست آوردند.

همچنین مسابقات دو و میدانی نونهالان استان با حضور 12 تیم و بیش از 100 شرکت کننده از نوزدهم ماه جاری به مدت دو روز در ورزشگاه انقلاب اصفهان برگزار شد و آقایان:

محمد رضا سلیمیˈ با پرتاب 16 متری وزنه و ˈحسین باباˈ با پرتاب 43 متری نیزه، مدال قهرمانی این مسابقات را بدست آوردند.


 ˈعلی محمودآبادیˈ مقام دوم پرتاب وزنه

ˈابوالفضل عموزادهˈ نیز با پرش 5 متر و 80 سانتی متری نفر دوم پرش طول را بدست آوردند.

انجمن اسکواش شهرستان آران و بیدگل/علیرضا توحیدی/ چکاوک


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 6:40  توسط اکبر ستاری  | 

گرامی باد شهید علی خدمتی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 9:30  توسط اکبر ستاری  | 

پسر تو جقدر خوشگلی! مثل نقل می مونی.

دلم برای کودییم تنگ شده

 برای زیر گذر حاج حسن بقال و نصرالله قصاب خدا بیامرز

 برای تابستونایی که هندونه از نوش آباد میومد

برای کتاب فارسی ام

برای کتاب علوم

برای بابا آب داد

برای حسینیه ی وشا

 وقتی علمات هیئت میومد عشق می کردیم

این طرف اون طرف میدویدیم

 برای مداح دهنو حاج علی اخباری خدابیامرز

 برای شمشیری

که روی یک صندلی آهنی سبز رنگ و رو رفته می نشست و روضه می خوند

 برای پهلون حسن حیدر زاده که می گفت: یا ابوالفضل.

 دلم برای حاجی تنگ شده

 زیر گذر دعا می کرد

 ما هم که معنی اونا نمی دونستیم  و آمین می گفتیم.

 دلم برای هوای اون روزها که بوی خاص خودشا داشت

برای گرمای تابستونش

تنگ شده.

 برای پشت بومای کاه گلی که خونا را بهم وصل می کرد.

 چه زیبا بود پشت بام ها!

در نداشتن

ده تا خونه بهم وصل بود

 از این پُش بوم میدویدیم اون پُش بوم.

 برای آب تنی توی حوض بزرگ وسط خونمون.

سروصدا می کردیم

کتک می خوردیم.

با هم دعوا می کردیم

بعد از ده دقیقه هم دوست بودیم.

شیخ حسین کفاش خدا بیامرزدش

 علی رزاق

( عابده بقال محل بود)

 علی اکبر بابا

 اوسا حسن

 علی قندی

 حاجی قندی

 علی اکبر حمومیه

شخصیت هر کدوم کار کرد خودشا داشت

 دلم برای کودکیم تنگ شده .

خونه ی عظیم ،خونه ی همسایه داری بود

بیش از 30 نفر توش زندگی می کردن

 گاهی باهم دعوا می کردن

به هم فحش می دادن

و مثل بچه ها شب با هم خوب بودن

توی خونشون صدای گاو گوشفند مرغ خروس هم میومد

به قول خودشون حیوون دار بودن

و چقدر با صفا بودن .

دلم برای زهرا سید تنگ شده

پیرزن برای گوساله و گاوش پوسته هندونه می خواست

 وما برایش می بردیم .

همیشه می گفت :پسر تو جقدر خوشگلی! مثل نقل می مونی.

 حظ کردم دیدمت!

دلم برای کوچه های خاکی و تنگ

برای حموم عنایتی که دودش تموم خونه ی ما را می گرفت

 برای ربابه کشوره

 گووره

 برا ی زینته

پیرزن هایی که هر روز می آمدن خونمون

و هر روز مهمون داشتیم

در خونمون همیشه باز بود

آخر شب می بستیم

البته در همه ی خونا باز بود

تنگ شده

 اینها همه به دیار آخرت رفته اند

خدا همه را بیامرزد

 خدایا همه ی اینها از زندگی فقط رنجش را داشتن

و همواره شاکر بودن

صداقت

سادگی

 پاکی

خصوصیت بارز اینها بود

خدایا تو در آن سرای باقی از ناز ونعمت الاهیت سیرابشان کن

http://fkarani.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 6:41  توسط اکبر ستاری  | 

و آنها وانمود می کردند که دهانشان از چای ما می سوزد.

یاد تابستانهای روزهای کودکی را فراموش نمی کنم.

با تعطیل شدن مدارس در تابستان ،سرگرمی ما دوچرخه سواری و آب بازی در حیاط خانه ی ماجون بود که پر بود از گل های لاله عباسی و درختان انار که سایه ی آن پناه خستگی شیطنت های ما بود.

دنیای کودکی من خلاصه می شد در خانه ای کوچک  در گوشه ی حیاط ماجون که آنرا با آجرهای ساختمانی می ساختیم .

آن زمان که ماجون و بزرگترها به مهمانی خانه ی آجری ما می آمدند لبریز از شادمانی و خنده می شدیم و خاله بازیمان را با چای(آن هم چایی سماور زغالی به قول مجتبی) در فنجان های کوچک پلاستیکی که از آب پر می شد به مهمانان تکمیل می کردیم .

و آنها وانمود می کردند که دهانشان از چای ما می سوزد.

رویای شاد زیستن ، به بهانه خوش بودن و در کنار یکدیگر صادقانه زندگی کردن در کودکی مان موج می زد.

چه روزهایی می گذراندیم غافل از اینکه روزی خاطراتی تکرار نشدنی  خواهند شد .

 باتمام وجود افتخار می کنیم که  کودکیمان را به تمامی در حیاط ماجون کودکی کردیم و بسیار نگران از آینده ی فرزندان  این دوران که دنیای بچگی شان در رایانه و تلویزیون خلاصه می شود.

آنها قرار است کدام خاطره را برای نسل خود تعریف کنند.

خاطراتی که در آن جای حیاط خانه ی ماجون و آب بازی در حوض وسط حیاط و دویدن از پی چرخ دوچرخه و پریدن یواشکی در میان گلهای باغچه تا همیشه خالی خواهد بود...

http://majooneman.blogfa.com/post/7

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 21:43  توسط اکبر ستاری  | 

خطای نابخشودنی

صالحی همچنین در خصوص ایراد نمایندگان مجلس به ترجمه سخنان محمد مرسی رئیس جمهور مصر در مراسم افتتاحیه اجلاس تهران نیز گفت: آقای ضرغامی در گزارشی که دادند گفتند که تنها یکی از شبکه‌ها در ترجمه دارای اشکال بوده که البته مسئولان آن شبکه مورد توبیخ قرار گرفتند اما سایر شبکه‌ها کار ترجمه را به درستی انجام دادند.
بیدارشهر: نام این خطای  وقیح که با آبروی یک ملت بزرگ بازی شده است اشکال نیست.مترجم باید در محل وقوع جرم به طور علنی محاکمه شود و معلوم شود که او خودسرانه مرتکب این خطا شده و یا از طرف فردی دیگر مامور بوده است.صالحی نگفته است که توبیخ او چه درجه ای بوده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 14:2  توسط اکبر ستاری  | 

http://bidgoly.blogfa.com/

وبلاگ "وطن من بیدگل" عکس ارزشمندی را از دبیرستان در حال ساخت شهید خدمتی در سال 64 گذاشته است .حسین جان دوستت دارم.


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 6:59  توسط اکبر ستاری  | 

ياد دوران كودكي بخير .

يادم مياد شش يا هفت ساله بودم .

همه ی فكر و ذكرم شده بود درس و مدرسه و انجام تكليفايي كه معلماي مدرسه بهم ميدادن .

هميشه تا از مدرسه ميومدم خونه .

دفتر و كتاب رو برميداشتم و راهي خونه ی دوستم مي شدم .

قبل از هر كاري بعد از تعطيلي مدرسه ، كارم انجام تكاليف و نوشتن مشقا با دوستم بود .

بعد از اون ديگه مشغول انواع و اقسام تفريحا مي شدم .

يادمه اون زمان ، تفريح اصلي من كه تخصص خيره كننده اي هم در اون داشتم ، تيله بازي بود .

هرروز بعداز ظهر بعدازانجام تكاليف بي درنگ راهي زمين تيله بازي مي شدم.

 حياط خانه محمد پوروطن كنوني ، پارچه سابق ، مرشد هميشگي  .

با دوستم كه پسر محمد مرشد بود يك تيم تيله بازي تشكيل داده بوديم كه با هم با بچه هاي ديگه و از محلات ديگه مسابقه ی تيله بازي مي داديم .

يادمه توي يه بعدازظهر تا شب تونستم شونزده تا تيله از يكي ببرم كه اين خودش شده بود مايه ی غرور و خودبرتر بيني من نسبت به هم بازيا .

ناگفته نماند كه همون شب همه تيله هايي كه برده بودم رو با يه گوش مالي ساده از مادر رقيب شكست خورده پس دادم .

خلاصه از اين طريق تيله هاي زيادي جمع كرديم و هرروز به مغازه آقا سيد محمد خاتمي خدابيامرز سرمي زديم تا به آخرين ورژن تيله هاي جديد دست پيدا كنيم .


در رتبه بندي تيله ها ، تعداد پرهاي رنگي آن ملاك بود و معمولا وقت زيادي را خرج انتخاب تيله هنگام خريد مي كرديم .

صبح ها تا ظهر درس مي خونديم و ظهرهم تا شب تيله بازي مي كرديم .

بزرگتر شدم ديدم ديگه بازي تيله نيازهاي تفريحيمو ارضا نمي كنه .

اونوقت زماني بود كه كم كم بازي كفشي و عكسي داشت توي بورس ميومد .

ما هم قدم به عرصه نهاديم و لنگه كفش به يك دست و عكس بدست ديگر وارد ميدان رقابت شديم .

به لنگه كفش كوچك برا بازي جور كرده بودم كه جون ميداد براي بازي كفشي.

با همين لنگه كفش همه بچه محلا را تارومار كردم .

آوازه ی لنگه كفش ما از دروازه گذركرد وبه محله هاي ديگه رسيد .


همه ی بچه ها و هم بازيها وقتي ميخواستن بازي كنن نوبت مي گرفتن تا ازلنگه كفش من برا بازي استفاده كنن.

اوضاع بروفق مراد بود همه ی  هدف جمع كردن عكساي بيشتر بود .

ماهم زرنگي كرديم وهر كس ميخواست كفش مارو برا بازي كرايه كنه در عوضش 5 تا عكس ازش شتلي مي گرفتيم .

شده بودم يه پا مدير آژانس كرايه لنگه كفش .

عكساي زيادي اينجوري به جيب زديم .

خدا همه رو ببخشه .

يه بار با دوستم دنبال بچه هاي محله ی بغلي رو گرفتيم ديديم يه آجر ازتوي ديوار درآوردن و پاكت عكساشونو توي ديوار قايم مي كنن .

وقتي كوچه خلوت شد يواشكي رفتيم و همه عكساشونو بالا كشيديم .

روزبروز داشتم بزرگتر مي شدم .

حس كردم كه ديگه بايد كم كم بازي رو كنار گذاشت و بزرگ شد .

در كمال اعتماد به نفس به افتتاح يك فروشگاه سيار خوراكي روي يه جعبه ميوه دست زدم .

كاري كه غوغايي بين بچه ها ايجاد كرد و همه بچه ها به تبعيت از من مشغول همين كاسبي شدن .

شده بوديم هفت هشت فروشنده .

يكي دم خونه ی آقا فخرالدين مصطفوي مي نشست.

يكي دم خونه ی محمد مرشد .

يكي دم خرابه ی داش رضا .

يكي دم دكون مهدي خدمتي.

يكي دم سباطه .

يكي بغل مسجد محقق ( مسجد قديمي ).

و يكي هم دم خونه ی خدابيامرز ارباب صمد ستاري .

همه كاسب شده بوديم .

سروصداي بدوبدو همه جارو گرفته بود .

حواسمون كاملا بهم جمع بود.

تا يكي چيزي مي فروخت همه بهش چش غره مي رفتن.

يادمه يه بار با يكي از دوستان كسبه دوتايي عقب وانت بابام مشغول فروختن بوديم .

يكي اومد از يكي مون آدامس بخره .

انقد تو وانت بهم زديم كه طرف مجبور شد همه ی آدامساي هردوتامونو بخره .

كار رو گسترش دادم .

خوراكي هامو هفته اي يك بار به همراه پدربزرگ خدابيامرزم ميبردم دهات و ميفروختم .

يادم نميره اولين باري كه با فروختن يه پفك دلبرنمكي يه سكه بيست و پنج تومني نادر از يه دهاتيا گرفتم انقد شوق كرده بودم كه نگو.

به هركي مي رسيدم سكه رو نشون ميدادم .

يادم مياد اونشب از خوشحالي تا سحرخوابم نمي برد.

و توي ذهنم مشغول بافتن آرزوهاي گوناگون بهم بودم .

گذشت و گذشت وضع مالي خراب شد.

و مغازه ورشكست .

شديم شاگرد مغازه و مسئول كل امور بدوبدوگويي مغازه ی جعبه اي يكي از دوستام .

همش براش بدو بدو مي گفتم .

هروقت هم كه ميرفت جايي برگرده ( مثلا دستشويي )  يه تومني از تودخلش برميداشتم و توي جيبم ميذاشتم .

چندي بعد شاگردي رو كنار گذاشتيم و شديم مسئول خريد نون سنگك از دكون شاطرمندعلي دلوسي و خريد ماست از خونه ی حاجي محمود كجايي خدابيامرز براي خونه ننه بزرگم.

و درعوضش دوتومنوپنج زار ازش دستمزد مي گرفتم فاصله ی بين خونه ی ننه بزرگم تا دكون شاطرمندعلي و حموم حاجي محمودكجايي يه جيغ را بيشتر نبود .

ولي همين راهو توي نيم ساعت طي ميكردم ،.

توي راه انواع و اقسام ادا و اطوارا رو در مياوردم .

دركمال اعتماد به نفس ماست رو توي يك دستم مي گرفتم و دستمال نون را بروي سرم ميگذاشتم .

. . يادش بخير عجب دوراني بود .

پر از حلاوت و شيريني .

حيف كه گذشت .

ياد دوران كودكي بخير .

تيله بازي ، كفش بازي ، كرايه ی كفش ، عكس بازي و تمام خاطرات ديگه . والسلام.

 

 http://khedmati.blogfa.com/post-471.aspx

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 23:29  توسط اکبر ستاری  | 

Bolshevik

بُلشِویک‌ها (در روسی به معنای «اکثریت»)، دسته‌ای از حزب کارگر سوسیال دموکرات مارکسیستی روسیه بودند که در دومین کنگره حزب در ۱۹۰۳ به رهبری لنین از دستهٔ منشویک‌ها (اقلیت) جدا شده و نهایتاً حزب کمونیست شوروی را تشکیل دادند.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 6:59  توسط اکبر ستاری  | 

روی دیوارهای شهر- سخنی با وبلاگنویسان عزیز و تذکری به خودم

درست است که ما مطالبمان را در خانه و در رایانه مان می نویسیم ولی چون قابل مشاهده برای همگان است مثل آن است که روی دیوارهای شهر می نویسیم.لذا خوب است قبل از آنکه مطلب را به ثبت نهایی برسانیم پیش خود فکر کنیم که آیا این مطالب  مناسب نوشتن روی دیوارهای خیابان معلم است یا نه؟
آیا در این مطلب به هیچیک همشهریانمان مستقیم و غیرمستقیم ، بانام و بی نام اهانتی نشده است؟
چه نفعی از این مطلب عاید دیگران میشود؟
در اصلاح خودمان و جامعه نقش دارد؟
پاکی تبلیغ خواهد گردید یا پلیدی؟
اگر خبری را می خواهیم منتشر کنیم اطمینان یابیم که منطبق با واقعیت باشد.
همیشه اخبار ناگوار را منعکس نکنیم.اخبار سازندگی/تولد/ازدواج و سفر را هم بنویسیم.
مطالب تکراری ننویسیم.
گاهی نوآوری هم داشته باشیم.
دوستی ها تقویت شود.
ما شاید کمک مادی نتوانیم به یکدیگر نمائیم ولی ابلاغ محبت و دوستی به یکدیگر را فراموش نکنیم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 6:50  توسط اکبر ستاری  | 

وبلاگ آشنای غریبه

وبلاگ آشنای غریبه خاطره ی قشنگی گذاشته که من نتوانستم کپی کنم .از حجت می خواهم به من هم فوت و فنش را یاد بدهد.چند جا به جای "دم" "دو " نوشته است .صادقانه همه چیز را نوشته.من را با دنیای کودکی خود آشنا کرد.دوستت دارم حجت.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 6:36  توسط اکبر ستاری  | 

موبایل /تصادفات /

مطالعات نشان از افزایش تصادفات جاده ای را در زمانی که رانندگان از موبایل استفاده می کنند نشان می دهد.

تحقیقات به طور واضح نشان داده اند که میزان تصادفات جاده ای در رانندگانی که در هنگام رانندگی از تلفن همراه به صورت Hands free یا معمولی استفاده می کنند افزایش می یابد . در بسیاری از کشورها رانندگان کلیه وسایل نقلیه از استفاده تلفن همراه در زمان رانندگی منع شده اند.

مترجم: سویل حکیمی
منبع: سایت سازمان بهداشت جهانی
صحبت با تلفن همراه سه برابر و ارسال پیامك در حین رانندگی پنج برابر احتمال بروز تصادف را افزایش می‌دهد.
http://www.sedaghatnews.ir/Pages/News-14396.html

فقط افراد پشت فرمان نیستند که در خطر تصادف مربوط به موبایل قرار دارند. یک تحقیق انجام شده روی اطفال نشان داد که اگر کودکان در حال مکالمه با موبایل باشند، بسیار بیشتر از بزرگسالان با حواس‌پرتی از خیابان رد می‌شوند! 77 کودک 10 و 11 ساله مورد تحقیق قرار گرفتند و دیده شد که میزان توجه به علایم ترافیکی حتی نگاه کردن به چپ و راست، 20 درصد کاهش داشته و خطر تصادف با یک ماشین 43 درصد افزایش داشته است. با شایع و همه‌گیر شدن استفاده از موبایل بین دانش‌آموزان آمریکایی، به نسبت 10 سال قبل، این مساله بیشتر نگران کننده است.

بعضی از تحقیقات اولیه حاکی از آن است که حتی بزرگسالان حین راه رفتن و مکالمه با موبایل تمرکز خود را از دست می‌دهند. هر چند که آنها با احتمال بیشتری از تصادفات، دوری می‌کنند و بیشتر از کودکان، مراقب خود هستند.

club.golestan.com/main/HealthyTopic.aspx

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 6:17  توسط اکبر ستاری  | 

تبریک به مردم آران و بیدگل


افتتاح فروشگاه زنجیره ای رفاه بر شما مبارک باد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 6:6  توسط اکبر ستاری  | 

اطلاعیه ی وبلاگ بیدارشهر

با درود خدمت تمام بازدید کنندگان محترم این وبلاگ و تمام دوستان وبلاگ نویس مخصوصا وبلاگ نویسان عزیز آران و بیدگلی به آگاهی می رساند:

با توجه به آنکه افرادی نظرات جعلی و تفرقه برانگیز به طور ناشناس و یا به نام دوستان وبلاگ نویس می نویسند ، بیدارشهر منبعد برای هیچ وبلاگی نظر نخواهد گذاشت و هیچ نظری را تایید نخواهد نمود و چنانچه نظری در مورد مطالب وبلاگ دوستان داشته باشد آن را در پست اصلی خواهد نوشت .رابطه ی همکاری بیدارشهر با وبلاگ استاد عنایتی کماکان به شکل سابق ادامه خواهد یافت و پس از دریافت پاسخ پرسشها در این وبلاگ درج خواهد گردید.با احترام - اکبر ستاری

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 22:44  توسط اکبر ستاری  | 

پدر/امروز

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 13:28  توسط اکبر ستاری  | 

زمانی که زنبیل یا بخچه ی حمام اشخاص معتبر و بزرگان محل را ازمنزلشان به حمام می آوردم

پسر حاجی ، زنبیل را بیار اینجا.زنبیلش را آنجا که گفته بود  گذاشتم .
در طول مسیر خصوصا آن
سراشیبی که منتهی می شد به خانه ی آقا میرزا مواظب بودم وسایل از دستم نیفتد.
بعد از گذاشتن وسایل می ایستادم و نگاه معنی دار به حاج خانم می کردم.
 متو جه می شد که شیرینی من یادش 
رفته .
 قرا قروت هایی که ازاو می گرفتم هنوزمزه اش زیر دندانم هست و دهانم را آب می اندازد.

 امروز از دری دیگری وارد خانه ی او شدم .

فکر کنم آن وقتها این خانه یک دالان کوچک و یک در چوبی داشت .

رفتم پیش حاج خانم و کنارش نشستم اما من را به جا نمی آورد.

آخر ماشاا.. اون زمان که من بچه بودم اوبرای خودش سن و سالی داشت.

هر چه بلند صحبت کردم صدای من را متوجه نمی شد.

بنظر میرسید گوشهایش سنگین است .

سمعکش را که گذاشت خودم را دوباره معرفی کردم.

او سرش را به علامت تایید تکان داد .

خواستم از اوعکسی بیادگار بگیرم اما قبول نکرد و گقت :

از عکسهای کناراتاق هر چه می خواهی بگیر.

بعد بلند شد و رفت عکسی را از گوشه ی تاقچه اتاق پایین آورد و به آن خیره شد .

نگاهی به او کردم .

چشم هایش پر از اشک بود .

زیر لب  گفت .

پسرم حسن است  چقدر قشنگ بود خدایش بیامرزد....




خاطراتی از محسن معتمدی    http://negofteh.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 6:25  توسط اکبر ستاری  | 

در کاشان خیابانی به نام شادروان حسن تفضلی نامگذاری شد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 20:53  توسط اکبر ستاری  | 

در خیابانکی مردکی در کنار زنکش قدمک بر میداشتی در حالیکه دفع ِ جامد کرده و فضولات از پاچه ی شلوارش به زمین می ریختندی .از سوی مقابل مردکی دیگر آمدندی که نیفه اش خیس بودندی.مردک اولی با دیدن او خندیدن آغاز نمودندی.زنک از این رفتار شویش برآشفتندی و بانگ بر وی زدندی که :
مرتیکه ی پدر سوخته آبروی من بردندی و ساعتیست سرِ ِ من از گندت به درد آمدندی. تو که نیمی از بدنت ملّوث به پلیدی است عاقلانه و عادلانه نباشندی که به این مردکِ تَرمیان بخندندی.
از جوامع الحکایات و نادرالخباثات مولانا کاتب بیدارشهری

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 6:51  توسط اکبر ستاری  | 

کاروانسرای میرپنج نیاز به مراقبت بیشتر دارد

سقف دالان ورودی تیمچه(سرای) میرپنج کاشان، از ورودی سمت بازار مسگرها. معماری اوایل دوره قاجار. این سرا یا کاروانسرا دارای دو حیاط بزرگ و دو درب چوبی قدیمی است که یکی به درون بازار و دیگری به خیابان راه داشته و از آنجا کاروان‌های بار و مسافر وارد سرای می‌شدند. هم‌اکنون در حجره‌های حیاط این کاروانسرا پیشه ورانی به نجاری و تجارت و ... مشغولند.  این بنا به شماره ثبت 2435 در مورخ  22/6/1378 به ثبت سازمان میراث فرهنگی رسیده است.

http://barahout2020.blogfa.com/post/192



مسگر. حیاط اول کاروانسرای میرپنج، کاشان. 11 صبح 8مرداد 86. نور طبیعی،‌ بدون فلاش. مقدار زردی نور گرفته شده. کمی هم ادیت شده. جالبه که در اون سروصدا،‌ دو تا کفتر در انتهای مغازه نشسته‌اند.
http://aks.akkasee.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 21:28  توسط اکبر ستاری  | 

افتتاح

کارخانه ی تولید لوله ی پلیکا دارای مهر استاندارد ویگل پایپ آقای عباس اربابی بیدگلی ساعاتی قبل در شهرک صنعتی راوند کاشان افتتاح شد.

با آرزوی توفیق

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 12:36  توسط اکبر ستاری  | 

از گرسنگی می‌مرد اما دست پیش كسی دراز نمی‌كرد.

من اخوان (ثالث )را هم مردی پاك می‌دانم، استغنای طبع عجیبی داشت، از گرسنگی می‌مرد اما دست پیش كسی دراز نمی‌كرد.مشفق کاشانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 6:58  توسط اکبر ستاری  | 

خاطره ی دیگر از استاد مشفق کاشانی

ما در كاشان كه بودیم آقایی روحانی بود كه می‌گفت : مثنوی را باید با انبر بردارید؛ نجس است؛ حافظ نجس است .
خدا رحمت كند آیت‌ا.. حائری، مرجع زمان رضا شاه را، به بچه‌ها می‌گوید شما نروید مثنوی بخوانید (طلبه‌ها) .
یك روزی دو تا از طلبه‌ها صبح زود می‌روند منزل آقا سوالی داشتند، وارد می‌شوند می‌بینند كه آقا روی بالش افتاده و مثنوی می‌خواند. یك نگاهی به او می‌كنند و می‌گویند :
شما به ما گفتید كه نخوانیم.
 خنده‌ای می‌كند و می‌گوید :
به شما گفتم كه نخوانید؛ شماها نمی‌فهمید .
هنوز الان هم داریم كه حافظ را قبول ندارند و مولانا را می‌گویند كافر بوده‌اند.

عبدالکریم حائری یزدی (یا آیت‌الله موسس[۱]) (۱۲۳۸ ه.خ. -۱۳۱۵ ه.خ.) از مجتهدان و مراجع تقلید شیعه و بنیان‌گذار حوزهٔ علمیهٔ قم بود. او از سال ۱۳۰۱ تا سال ۱۳۱۵ ریاست تامّه و مرجعیت کامل شیعیان را برعهده داشت.[

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 6:53  توسط اکبر ستاری  | 

دبیرستان نظام وفا آران و بیدگل

خدايش بيامرزد مرحوم حاج آقا سيد جواد بني­ طبا بيدگلي معلمِ متين و با شخصيت و با سوادِ دهه­ ي سيِ آران و بيدگل را. وقتي كه در آن سال­ها توانست اولين دبيرستانِ شهر در محلِ خانه­ ي حاج حبيبِ خرّاط آراني - واقع در ميدان بزرگ، خيابان محمدهلال (ع) – را بنا نهد، چه هوشيارانه نام نظام وفا را براي آن انتخاب كرد. مرحوم بنی طباء حتماً به این نکته واقف بود که مدارس متعددی درسراسر ایران ، نام نظام را روی سردر خود دارد. 

http://va-ama-bad.blogfa.com/post-30.aspx


پس از تخليه ي خانه شيخ الاسلام، مدرسه( دبستان نظام وفا) به خانه ي ديگري در ميدان بزرگ انتقال يافت. اين خانه متعلق به استاد حبيب خراط و داراي هشت اتاق بود. نكته جالب اينكه، مدرسه به خانه ي مجاور، راه داشت و هراز گاهي ، مرغ و خروس و حتي گوسفند و گوساله ي خانه ي همسايه، وارد مدرسه مي شد و سرگرمي خوبي براي دانش آموزاني بود كه مدتي با دويدن دنبال مرغ و خروس ها و گوسفند و گوساله، خود را سرگرم مي كردند!

http://ghodsiye.blogfa.com/post-8.aspx

خودِ این بنده نیز در سال تحصیلی 31-1330 که به علت صغر سن و نداشتن سن قانونی در کلاس اول همان دبستان (که هنوز در محل خانه شیخ‌الاسلام دایر بود) پذیرفته نشده بودم. لکن در کلاسی به عنوان کلاس تهیّه که شبیه به کلاس‌های آمادگی دوره‌های اخیر بود، در محل همین خانه مشغول درس خواندن شدم. با شروع سال تحصیلی 32-1331 محل دبستان پس از بیست و چند سال از خانه شیخ‌الاسلام به خانه‌ای واقع در ضلع شمالی میدان بزرگ که متعلق به آقای استاد حبیب‌ا... خراط بود منتقل گردید. (در احداث خیابان امامزاده محمدهلال (ع) خانه استاد حبیب‌ا... خراط نیز در مسیر خیابان قرار گرفت و تخریب شد.)مهندس سیف‌اله امینیان

http://va-ama-bad.blogfa.com/8803.aspx


در آن سال (1334 شمسي) دوره اول متوسطه (از كلاس اول تا سوم دبيرستان) در آران وجود داشت.....نماينده ی فرهنگ و رئيس دبيرستان، مرد فرهيخته اي به نام سيد جواد بني طبا بود ...
در آن روزها، اطراف دبيرستان را ديواركشي مي كردند.
http://ghodsiye.blogfa.com/post-10.aspx

مکان دبیرستان نظام وفا به ترتیب:
اوایل دهه ی 30 - میدان بزرگ آران- منزل استاد حبيب خراط
اوایل دهه 40 - روبروی درمانگاه /جنب شهرداری
اوایل دهه ی 50 - جنب دبستان بونصر
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 6:55  توسط اکبر ستاری  | 

خاطره ی دیگری از استاد مشفق کاشانی

من غزلی ساخته بودم، یك كاری كه می‌كردم آن موقع بین غزل گاهی یك حرفی می‌زدم و دردی را بیان می‌كردم، یك غزلی ساخته بودم :
«گر با طراوت تو ،گلی در چمن یكی است / آن تازه‌گل تویی تو نگارا سخن یكی است»
یك دفعه وسط غزل من گفتم كه:
«ایمن به جان خویش نشستن ز ابلهی‌است/ آنجا كه نقش راهبر و راهزن یكی است»
 روز بعد در محل وزارت آموزش و پرورش یك یادداشتی آوردند كه شما فردا خیابان امیریه چهارراه مختاری، ساختمان فلان، مراجعه كنید.
ما روز دیگر با ترس و لرز رفتیم آنجا و دوساعتی ما را در اتاقی تنها گذاشتند مخصوصا از نظر روانی اذیت می‌كردند، بعد یك جوانكی آمد كه:
 آقای مشفق، شما این شعری كه دیشب در انجمن حافظ خواندید، منظورتان از این بیت چه بود؟
 گفتم خوب معلوم است من گفتم «آنجا» نگفتم كه «اینجا» شاید نظرم آمریكا بوده، شاید جای دیگر بوده،
 یك نگاهی كرد؛ نگه كردن عاقل اندر سفیه .
گفت: ما را بازی نده، ما می‌فهمیم كه چه گفتی، ولی خواهش می‌كنیم دیگر از این كارها نكن.
در آن موقع شرایطی بود كه اگر در شعر كلمه ی «جنگل» بود؛ شعر سانسور می‌شد و متأسفانه خود شاعران مطرح آن دوره می‌آمدند و نظارت می‌كردند همین شعر مرا یك شاعر یادداشت كرده بود و داده بود كه ما بعدا‍ً شناختیمش، وضع چنان بود كه واقعا‍ً نمی‌شد حرف زد ولی گوشه و كنار مملكت باز فریادهایی بود؛ ضجه‌هایی بود كه آن هم از طرف شاعران و هنرمندان به گوش می‌رسید. یعنی آثاری را محرمانه پخش می‌كردند، یادم است یك سرهنگ ارتشی، شعری در فضاحت دربار سروده بود؛ در حدود 80 _ 90 بیت و بدترین فحشها را داده بود به دربار و دست همه كس هم بود؛ یعنی گه‌گاهی جهشی اتفاق می‌افتاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 6:52  توسط اکبر ستاری  | 

شما راهتان این است و باید به مردم فكر كنید و پیامتان مردمی باشد

مشفق کاشانی:
بعد از صدور فرمان مشروطیت توسط مظفر‌الدین‌شاه شعر از دربار رسوخ كرد در اجتماع و شاعران آن دوره كه مجبور بودند در اعیاد بروند در مدح حاكم و شاه ظالم شعر بسازند، اینها احساس كردند كه زمانه عوض شده و باید شعر را مردمی كرد و ما می‌بینیم در دوره ی مشروطه، شاعرانی مثل فرخی و عشقی و عارف قزوینی با ترانه‌هایش و ملك‌الشعرای بهار و نسیم شمال شروع كردند به پرداختن به دردهای مردم و بیان رنجهایی كه مردم در طول سالیان دراز كشیده بودند، به شهادت آثاری كه هست، اینها یك چراغی فرا راه شاعران بعدی گذاشتند كه شما راهتان این است و باید به مردم فكر كنید و پیامتان مردمی باشد؛ در شعر وقتی عشقی و فرخی تن ندادند، به سرسپردگی رضاخان؛ عشقی در خانه‌اش ترور شد؛ فرخی در زندان كشته شد، وقتی مشروطیت پا گرفت؛ استعمار از آستین خود رضاخان را بیرون آورد و گذاشت؛ ظاهر قضیه در مشروطه نمایندگان انتخاب می‌شدند، اما در اصل لیست نمایندگان در شهربانی تهیه می‌شد و به فرماندار و استاندار می‌گفتند اینها باید از صندوق بیرون بیاید؛ همان استبداد قبلی در لباس مشروطیت ظاهر شد؛ لذا همین دست‌نشاندگان استعمار می‌خواستند دهان این شاعران را ببندند؛ كما اینكه شما خوانده‌اید وقتی فرخی می‌رود در یزد شعر می‌سازد. در انتقاد از حاكم به جای مدح او؛ دهانش را می‌دوزند. عشقی را ترور می‌كنند، ملك‌الشعرا را تبعید می‌كنند به اصفهان و بین این شاعران، كسانی تا آخر ایستاده‌اند؛ یكی فرخی بود، یكی عشقی، بعضی دیگران هم خودشان را هماهنگ كردند و باز مداحیها شروع شد اما اثر خودش را این آزادمنشی و آزاد‌اندیشی و شعر مردمی در اجتماع گذاشت و این تنگنا و اختناق تا زمانی كه رضاخان سر كار بود برقرار بود؛ اگر هم شاعری در گوشه و كنار این مملكت شعری می‌ساخت نمی‌توانست منتشر كند و روزنامه‌ها هم تحت كنترل بود؛ ولی بود این آثار و بعد از فرار رضاخان آثاری را می‌خوانیم كه در خفا می‌نشستند؛ دردها را می‌گفتند.
بعد از شهریور 1320 كه رضاخان رفت از ایران دوباره فضا كمی مساعد شد؛ و آثار خوبی به وجود آمد. بهار قصیده دماوند را می‌سازد كه از ابتدا تا انتها انتقاد است، یا خیلیها مثل شهریار، رعدی آذرخشی و ... كارهای انتقادی زیادی می‌سازند.
بعد از كودتای 28 مرداد باز همان خفقان و تنگنا به‌وجود آمد، من یادم است كه اگر شاعری در انجمنهای ادبی شعری یا غزلی می‌خواند كه انتقادی در‌ آن بود؛ روز بعد شهربانی تذكر می‌داد.
http://www.iricap.com/magentry.asp?id=2706

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 6:57  توسط اکبر ستاری  | 

از مرتضی کاتوزیان

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 6:32  توسط اکبر ستاری  | 

عکس تاریخی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 13:24  توسط اکبر ستاری  | 

"دیوار شکسته، سگ درنده، زن(یا نامرد!)سلیطه"

قدیمی‌ها می‌گفتند از سه چیز باید حذر کرد: "دیوار شکسته، سگ درنده، زن(یا نامرد!)سلیطه" ...اما با توسعه‌ی فناوری در دنیای مدرن، تولد دنیای مجازی و آداب معاشرت با شهروندان آن؛ موارد ضروری و قابل توجه دیگری نیز به این سه اضافه شده؛ که از جمله‌ی آنها  «ترول گرسنه» است!

... نخاله‌هایی که غذایشان با آزار رساندن به این و آن تأمین می‌شود و شهرت‌شان(!) و حیات‌شان، به شدت به واکنش‌ها و توجهات شما وابسته است!

بیائید این اراذل و اوباش مجازی که جنس بنجل‌شان را گاه به عنوان «نقد» نیز تبلیغ و عرضه می‌کنند؛ بشناسیم و به ساده‌گی اما به صورت تدریجی و فرسایشی هلاکشان کنیم!

... تفاوت یک «ترول» با یک «منتقد» نیز به روشنی قابل تشخیص و تمیز است ... اولین و ساده‌ترین نشانه آن‌که: «منتقد»؛ با متلک‌پرانی،‌ هرزه نویسی و اتهام زنی - به ویژه در پوشش هویت‌های مجعول - میانه‌ای ندارد!

«ترول»[Troll] یک اصطلاح اینترنتی‌ست و به کسانی اطلاق می‌شود که در جوامع آنلاین مثل فروم‌ها یا بخش کامنت‌های یک وبلاگ، پیام‌هایی بی‌ربط، آزار دهنده و فتنه آمیز ارسال می‌کنند با این هدف اصلی که بقیه را وادار به عکس‌العمل‌های احساسی کنند و باعث بحث‌های بی‌ربط به موضوع اصلی شوند ... این کلمه می‌تواند هم به شکل اسم برای فرد ارسال کننده بکار رود و هم به شکل فعل برای خود عمل.

در این‌باره که چرا بعضی‌ها «ترول»‌ورزی می‌کنند نظرات مختلفی هست، ولی سندروم‌های رفتار ضداجتماعی و حس کنترل بر احساسات دیگران از طرف آدم‌های ضعیف، از تئوری‌های ارائه شده هستند.


توجه زیاد به این مفهوم در اینترنت از سال ۲۰۰۸ به بعد، باعث شد که استفاده از آن در خارج از اینترنت هم معمول شود! ... "نیویورک تایمز" «ترول» را به شکل «دستکاری تعادل روانی دیگران» معرفی کرده است.

پیروزی یا عدم پیروزی «ترول»  و از آن مهم‌تر ادامه فعالیت «ترول»گر در یک محیط؛ وابسته به رسیدن یا نرسیدن سوخت به اوست! ... اگر افراد، کنترل احساسات‌شان را از دست بدهند و درگیر بحث‌ها و جدل‌هایی بشوند که «ترول» را خوشحال می‌کند، او به کارش ادامه خواهد داد! ... و در غیر این صورت هلاک و پس از مدتی محو خواهد شد!

در واقع؛‌ این فهم و درک کاربران یک جامعه است که باعث می‌شود کسانی که دنبال لجاجت و جدل هستند در این‌کار موفق شوند یا نه! ... بی‌توجهی به کامنت آن‌ها می‌تواند «ترول»ها را از کنترل احساسات شما ناامید کند! ... نکته مهم این است که هر گونه بحث منطقی با «ترول» بی‌نتیجه است! ... چرا که «ترول»  فقط به دنبال ناراحت کردن و آزار شماست نه انتقاد سالم و سازنده و یا
قانع‌کردن‌تان!

منبع: وبلاگ کوهنوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 7:6  توسط اکبر ستاری  | 

دبستان صباحی آران و بیدگل تقریبا این شکلی بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 6:48  توسط اکبر ستاری  | 

زنده یاد .شادروان.مرحوم نظام وفا ( 1267-1343)

نامگذاری چند دبیرستان به نام این مرد بزرگ :

دبیرستان نظام وفا آران و بیدگل

دبیرستان دخترانه ی نظام وفا اهواز

دبیرستان نظام وفا علویجه

دبیرستان نظام وفا قزوین

دبیرستان نظام وفا(یاوری) شهرضا

نامگذاری چند خیابان:

خیابان نظام وفا در اهواز

خیابان نظام وفا در قزوین

خیابان نظام وفا در آران و بیدگل




+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 6:9  توسط اکبر ستاری  | 

استاد عب‍ّاس مشفق كاشانی



در چهارم مرداد 1304، در‌ كاشان متولد شدم؛ در خانواده ی مادری من، شاعرانی بودند و عارفانی؛ خود مادرم هم از هنرمندان قالیباف بود كه در كاشان مشهور بود و قالیچه‌هایش دست‌به‌دست می‌گشت؛ تا پیش از رفتن به دبستان، پرورش من به دست مادر بود؛ چون او بیشتر غزلیات حافظ را در حافظه داشت و در عین حال كه سواد فارسی نداشت؛ حدیث و قرآن را هم به‌خوبی نزد پدر و مادرش فرا گرفته بود. این‌طور بود كه از همان اوایل كودكی، ذهن من با مسائل شعری و به‌خصوص وزن شعر آشنا شد.
خلاصه اینكه پرورش نزد چنین مادری پشتوانه‌ای بود برای من؛ در سال سوم ابتدایی در مدرسه پهلوی كاشان، معلمی داشتیم به نام حسن فریدی نطنزی؛ ما در این مدرسه گلستان سعدی و اشعار نظامی را می‌خواندیم.
من شعری ساختم برای معلم و برای ایشان خواندم؛ بسیار مرا تشویق كرد دیگر دست از سر من برنداشت و آثاری را داد كه بخوانم و سوژه‌هایی به من داد كه شعر بگویم.
آن زمان در دبیرستان پهلوی كاشان روزهای چهارشنبه یك انجمن ادبی بود كه - خدا رحمت كند - استاد حسین‌علی منشی و علی‌نقی راوندی در این انجمن شركت می‌كردند و شاگردان دبیرستان كه ذوقی داشتند؛ در این جلسه شعر می‌خواندند. همین آقای فریدی مرا هم به آنجا برد و آنجا هم خیلی تجربه اندوختم.
تا آذر سال 1333در كاشان بودم و مدت دو سال در مدرسه «گوهر مراد» معلم بودم در همان موقع ما در كاشان به سرپرستی استاد حسین‌علی منشی‌كاشانی كه استاد شعر و ادب در زمینه كلاسیك بود و حافظه عجیبی داشت، انجمن كلیم كاشانی را ترتیب دادیم كه در این انجمن تعداد عدیده‌ای شركت می‌كردند. من بودم، سهراب سپهری در سالهایی كه در كاشان بود و جمعی از شاعران كاشان مثل «عباس حدادی» كه الان حیات دارد و «رضا آل یاسین» كه فوت كرد و چند نفر دیگر و خیلی محدود بود در این انجمن، شعر نقد می‌شد.

http://www.iricap.com/magentry.asp?id=2706

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 5:40  توسط اکبر ستاری  | 

مصاحبه با حیدرعلی عنایتی (24)

حزب رستاخیز روزنامه و مجلّه های خیلی خوبی داشت. مجله هفتگی جوانان رستاخیز دو تومن بود . زمانی که ازدواج کردم ، به جای یکی ، دو تا می خریدم. یکی از آنها را به همسرم می دادم و وادارش می کردم که درس و مشقش را کنار بگذارد و بخواند .
خودم هم روبرویش می نشستم و مجله خودم را می خواندم .

او البته مجبور می شد زمانی که من به خواب می رفتم ، مجله را کنار بگذارد و کتاب های درسی اش را بخواند و صبح در حالیکه من هنوز در یکی از اتاق های خانه ی پدرش خواب بودم ، راهی مدرسه اش ( در کاشان ) شود.
نزدیک ظهر من از خواب بیدار شده و نشده روانه کاشان می شدم و یکی دو تا فیلم در سینما بیتا و سینما سیلور ...
و بعد خرید دو سه تا نشریه و روزنامه و گشتی در بازار و...تا او از مدرسه خارج می شد . و همین طور سرگردان در کوچه / پس کوچه های شهر پرسه می زدیم تا غروب .


محمد مولایی
خیلی بچه بود که من برایش کیهان بچه ها را خریدم . هفته بعد عکسی از او در کیهان بچه ها چاپ شد . بعد عادت کرد به مطالعه . فکر کنم هنوز هم آن شماره را دارد .

نمی دانم مجله ستاره سینما را می دیدی یا نه ؟ مجله بی پروایی بود در نشرعکس های عریان زنان سینمایی.
ولی یک پاورقی داشت به نام « تابستان برفی » و عجیب این پاورقی خلسه آور و تخدیری بود.

مجله هفتگی تماشا ارگان رسمی رادیو و تلویزیون شاه بود. مقالات قاسم صنعوی در باره قاره آفریقا در این نشریه برایم خواندنی بود. صفحه جوک این مجله به عهده منوچهر آتشی بود وبسیار بد آموز . قیمتش سه تومن بود.
نماینده مردم اصفهان در مجلس شورای ملی شخصی بود به نام میر اشرفی . از تیپ کسانی چون خرّم و محمود قربانی و این ها بود. ایشان هم یک نشریه سکسی داشت که به صورت نیمه مخفی منتشر می شد و بیشتر برای ارتشی ها و پادگان ها توزیع می گشت. من به زحمت توانسته بودم یکی / دو شماره اش را تهیه کنم.
با نشریه مذهبی پیام شادی هم بیگانه نبودم . داستانهای احمد رضا حکیمی در این نشریه تلاش می کرد جوانان را از مسیر ادبیات به وادی دین و اعتقادات مذهبی بکشاند.

دو نشریه معتبر و متفاوت دیگر هم داشتیم که من هردو را مشترک بودم. یکی « دانشمند » و یکی « مکتب اسلام » .
رستاخيز جوان كه اولين شماره آن در روز54/3/25 با مديرمسئولي هوشنگ پورشريعتي و سردبيري حسام الدين اشرف زاده و بعدها با مديريت حسين سرفرازي و سردبيري ستار لقايي منتشر مي شد بالغ بر 30000 نسخه تيراژ داشت و در چاپخانه كيهان به چاپ مي رسيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 6:11  توسط اکبر ستاری  | 

مصاحبه با استاد حیدرعلی عنایتی (23)

پرسش شانزدهم:اولین کیهان بجه ها را چه سالی خواندی و احساست چه بود ؟



هیچ گاه کیهان بچه ها را نخواندم . من بیشتر با نشرّیات موسسه اطلّاعات مانوس بودم. این موسسه نشریه ای داشت با عنوان « دختران و پسران » که در کنار جوانان امروز و اطلاعات هفتگی منتشر می شد.
این سه نشریه را می خریدم و می خواندم . و از میان آنها اطلاعات هفتگی را بیشتر دوست داشتم . عمیق تر بود و به تاریخ ایران اهمیّت می داد. احتمال می دهم تو باید آرشیوی غنی از این مجله داشته باسی. خانواده تو از معدود خانواده هایی بودند که در شهر ما در کنار نان و پنیر و تره بار و گوشت و برنج ، روزنامه و مجله هم به خانه می بردند.

از موسسه کیهان فقفط زن روز را می خریدم . و گزارشات هما سرشار را در آن می خواندم . کیهان یک ویزه نامه ادبی هم داشت که چیز بدی نبود . نخستین بار گزارشی را در باره سهراب در این ویژه نامه خواندم.

موسسه ای که حالا در ایران با عنوان « کمیته امداد امام خمینی » به انجام کارهای خیرّیه مشغول است در زمان شاه با عنوان « بنیاد پهلوی » *و زیر نظر اشرف پهلوی کار می کرد. فکر می کنم زیر مجموعه سازمان شاهنشاهی* بود .
این بنیاد مجله خوبی هم داشت با عنوان « بنیاد » . مسئول انتشارش علیرضا میبدی* بود که بعداز انقلاب تلویزیون پارس را در لس آنجلس راه انداخت .

میبدی به همراه مسعود بهنود و اسماعیل میرفخرایی وعلیرضا نوری زاده و هما ناطق و مهرانگیز کار و ...چند تا برنامه ادبی و هنری نیز در شبکه دو رادیو ایران داشتند که خیلی خوب بود.
ذائقه ادبی من با گوش دادن به این برنامه ها قوی تر می شد.
از این محموعه ایی که نام بردم فقط اسماعیل میرفحرایی در ایران ماند و با تلویزیون جمهوری اسلامی ایران همکاری خود را در قسمت مستندات مربوط به محیط زیست ایران ادامه داد. میر فخرایی برادری هم دارد که طراح صحنه و دکور سریال های بزرگ تلویزیونی است .

مجله بنیاد در کنار نشریات دیگری که از سوی دربار تقویت می شد ، به خواننده آرامش می داد.
هویدا هم یک نشریه داشت با نام « تلاش » . اقتصادی بود و فرهنگی .


*بیدارشهر : فکر کنم امیر شجره مالک تلویزیون پارس باشد.
*بیدارشهر : بنیاد اشرف پهلوی جدای از بنیاد پهلوی بوده است.
*بیدارشهر: سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی زیر نظر اشرف پهلوی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 13:52  توسط اکبر ستاری  | 

گونه نادر جغد انبار در آران و بیدگل

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 12:42  توسط اکبر ستاری  | 

رویت گونه نادر گربه کاراکل درآران و بیدگل

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 12:34  توسط اکبر ستاری  | 

تنها سه درصد

کارشناس بهداشت عمومی کاشان خبر داد:
تنها سه درصد ساختمان های کاشان در برابر زلزله مقاوم هستند.
حدود دو قرن پیش ، زلزله مهیبی، شهر کاشان که در آن زمان در زمره یکی از زیباترین شهرهای جهان بود را به کلی ویران کرد و آثار و بناهای منحصر به فرد آن نابود شد، اما بعد از آن زلزله، والی مقتدر کاشان، مرحوم "عبدالرزاق خان"، این خطه را بازسازی کرد. از این رو بیشتر خانه های تاریخی این شهرستان، مربوط به دوران قاجاریه و بعد از این زلزله است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 8:20  توسط اکبر ستاری  | 

مطالب قدیمی‌تر