X
تبلیغات
بیدارشهر

بیدارشهر

کوره پز خانه های سنتی عامل آلودگی هوای آران و بیدگل و کاشان

قسمتي از مصاحبه ي سركار خانم مسيبي با آقاي حاجي علي عنايتي



غروب بود که رسیدیم بیمارستان. پرسیدیم:
 بیماری به نام «جواد عنایتی» دارید؟ به جای پاسخ ، با ما از صبر گفتند. گفتم: پرسش من چیز دیگری است. گفتند:
 هم تبریک می گوییم هم تسلیت.
بعدها دامادم گفت:
 من صدای خردشدن استخوان هایت را شنیدم.
دوسه روز پس از شهادت جواد،
 لباس هایش را آوردند. مادرش لباس ها را برد در حمام بشوید، حمام های قدیمی کوچک بودند. به محض ریختن آب جوش، گاز خردل در آن فضای کوچک، وارد ریه ي مادر جواد می شود. صدای فریادی از حمام به گوش می رسد...
همسرم بی‌هوش شده بود. آن زمان در شهر، پزشکی هندی زبردستی داشتیم، گفت:
 بیمار مسموم شده است، شاید بهبود یابد، ولی حالا حالاها درگیر این مسأله هستید.
از آن روز، حاج خانم در ماه 400 قرص می خورد. شب ها نمی توانست بخوابد. سرفه های زیادی می کرد. هفته ای دو- سه بار می رفت آزمایش. سالهای زیادی گذشت تا اینکه دوسال پیش، پزشک معالجش گفت:
حاج خانم را ببر بیمارستان، آزمایشی بگیرند نظرشان را بدهند. فکر می‌کنم عفونت شیمیایی وارد خونشان شده و کم کم به یک غده تبدیل می شود. حاج خانم، 10 روز بیمارستان بهشتی بستری شدند.
 گفتند: همسرتان 7 تا عمل جراحی در پیش دارد که هر عمل، 75 میلیون هزینه دارد. 7 ماه هم باید زیر نظر باشد تا بیماری ریشه کن شود. شبی 800 هزار تومان هم باید بپردازید. خودمان که هیچ، همه طایفه هم جمع می شدیم چنین پولی را نمی توانستیم جفت و جور کنیم.
گفتند: ببریدش بیمارستان خاتم الانبیای تهران یا بیمارستان لاله.
بدون سرسوزنی شک و گمان، عرض می کنم که صدی نود ، بهبودی بیماران، بابت مهربانی کادر بیمارستان خاتم الانبیاست. نسخه ای نوشتند 300 هزار تومن چهار تا عکس گرفتند 450 هزار تومن، ولی با این حال، روز عید غدیر حالش به طور عجیبی بدتر شد. در آن روز تعطیل، به این علت که دستمان از دکترهای تهران کوتاه بود حاج خانم را بردیم بیمارستان سیدالشهدا که در شهر بود. کادر بیمارستان حاضر نشدند از پشت میزشان بلند شوند بیایند به بیمار ما نگاه کنند.
حالا مادر شهید هیچ ... انسانیت کجا رفته بود؟ گفتند آمبولانس هم نداریم. باید بروید کاشان، آمبولانس بگیرید. ساعت دو نصف شب، ناامیدانه از بیمارستان برگشتیم. حاج خانم را خواباندیم توی خودروی خودمان. دامادم گاز ماشین را گرفت و با سرعت خودش را به خاتم الانبیا رساند. به هر دوربین و پلیسی رسیده بود، اعتنا نکرد.
فردای آن روز قبض جریمه 80 هزار تومانی برایمان آمد. دامادم گفت: آن روز، حال خودم را نمی فهمیدم ... مادر داشت از دست می رفت.
دم در بیمارستان برای حاج خانم سرم وصل کرده بودند. پزشکان به این نتیجه می رسند که چاره ای جز جراحی نیست. یک پزشک آمریکایی بود که باید نظر نهایی را می داد. گفته بود: من حاضرم جراحی را به عهده بگیرم. قول سلامتیش را هم می دهم، البته از نظر خودم تا ببینیم خدا چه بخواهد. هزینه جراحی 100 میلیون شد.
آمپولی باید برایش تزریق می شد که در ناصر خسرو 14 میلیون فروخته می شد. عصر هم آمپولی لازم داشت به مبلغ 3 میلیون و 100 هزار تومان ... 30 تا آمپول دیگر هم نوشته بودند که هر 15 روز یک بار باید تزریق می شد... هزینه اش به کنار ... آمپول ها را هیچ کس حتی پرستاران بیمارستان خاتم الانبیا بلد نبودند تزریق کنند. فقط آن دکتر آمریکایی می توانست تزریق کند! او هر ماه، یک بار چهارشنبه ها می آمد ایران برای جراحی.
برای تزریق هر آمپول هم، 160 هزار تومان می‌گرفت!


با این حال، همه ما خوشحال بودیم. حاج خانم حالش بهتر شد. پرونده هایش را هم از تهران گرفتیم تا کاشان زیر نظر باشد؛ غافل از اینکه بیماری به صورت پنهان، رو به پیشرفت بود. ناگهان پهلوهای حاج خانم درد شدیدی گرفت. از درد فریاد می زد. دکترها گفتند: کلیه هایش از کار افتاده. باید بروید تهران برای دیالیز.
صبح فردایش که برای دیالیز رفت، زنگ زدند که مادر هنگام دیالیز به کما رفته است و به سه آمپول نیاز دارد، برای حرکت قلبش... بچه هایم هلال احمر، بیمارستان سینا و جاهای دیگر سر می زنند اما آمپول گیر نمی آید. دوباره می آیند بیمارستان. به دکتر می گویند ما آمپول را گیرنیاوردیم. دکترها می گویند آمپول ها را باید از بازار آزاد بخرید. می خواهید زنگ بزنیم برایتان بیاورند؟ زنگ می زنند و می گویند: سه تا آمپول می شود 36 میلیون! چاره ای نبود. هرجور بود پول را جور کردیم و ریختیم به حساب. من از هیچ یک از این خرج ها ناراحت نیستم پول را خدا می رساند. اما از این دلم می سوزد که وقتی پول به حساب ریخته می شود آمپولی که در ظاهر قرار است از بازار آزاد تهیه شود، همان پزشکان می روند پایین از سردخانه بیمارستان آمپول را می آورند و تزریق می کنند(!) به آقایان پزشک گفتم، کدام عاقلی باور می کند این داروها آزاد است، آمپولی که باید در 60 درجه محیطی خاص نگهداری شود وقتی شما قرار است از طبقه پایین این آمپول را بیاورید بالا می گذارید در فلاسک یخ که هوا نخورد و خراب نشود. پرسش من این است کدام قاچاق فروشی می تواند این آمپول را از خارج کشور با این شرایط بیاورد، پنهان کند، بسته بندی کند بگذارد در ماشین یا در هواپیما تا وارد ایران کند؟ آیا چنین چیزی شدنی است؟
گفتند: این حرف ها را نزن حاج آقا! این آمپول ها باید با ارز آزاد وارد کشور شود.
در این لحظات سخت، این فکر آزارم می داد که هنوز هم آیا خانواده شهدا چشم و چراغ این کشور هستند؟

در جریان دوا و درمان حاج خانم، 2 میلیون و صد هزار تومن پول کرایه آژانس داده بودیم که فاکتورش را داشتیم. فاکتور را بردم و به بنیاددادم. دو ماه گذشت، خبری نشد. یک روز صبح رفتم، گفتم پول این فاکتور ما آمد؟ گفتند: نه آقا! فاکتورها از اصفهان برگشت خورده، آنها دیگر پول کرایه آژانس نمی دهند. ماتم برد از حرف آقایان.
فشارهای سخت در این مدت، مرا داغان کرده بود. با عصبانیت گفتم، لعنت به شما که این جور با خانواده های شهدا برخورد می کنید.
بنیاد به اصفهان گزارش کرد. یک روز چند نفر آمدند دم مغازه ام. گفتند:
حاجی عنایتی شما هستی؟ گفتم، بله گفتند: مشکل شما چیست؟ گفتم، من مشکلی ندارم! گفتند: اگر مشکلی ندارید چرا بنیاد را به هم ریخته اید؟ گفتم:
 چرا بنیاد، علت عصبانیت مرا به شما نگفته است؟
گفت: حق با شماست. گفتم، پس دلیل ندارد تهران با داشتن 23 ناحیه بنیاد شهید، هر ناحیه ای برای خودش مجزا آمبولانس و دکتر و درمان داشته باشد، ولی اینجا یک آمبولانس و دکتر هم در اختیار خانواده شهدا نباشد. این چه وضعی است؟
شما می بینید مردم چیزی نمی گویند و هر کار که دلتان خواست می کنید!
خانواده شهدا 30 سال پیش به آمبولانس و دکتر و درمان نیاز نداشتند... امروز پدر و مادرهای داغدار گوشه خانه افتاده اند و کسی نیست یک لیوان آب دستشان بدهد. گفتند: خب... بروید آژانس بگیرید ما کرایه آن را می دهیم. گفتم:
 احسنت ... حالا آمدیم سر اصل مطلب، این همان فاکتور آژانسی است که می گویید. پس چرا فاکتور ما را نپرداخته اید؟ گفت:
 آزمایشها را همین جا کاشان می گرفتید و می بردید به دکتر تهران نشان می دادید. چه لزومی داشت بیمارتان را ببرید تهران برای آزمایشگاه؟
گفتم:
 پزشکان تهران از کی آزمایشهای شهرستان ها را می پذیرند؟  خیال می کنید ما هوس کرده بودیم مریضمان را سوار ماشین کنیم در ترافیک تهران، هوای سرد زمستان یا گرمای دیوانه کننده تابستان، زندگیمان را مختل کنیم، برویم تا تهران، به خاطر یک آزمایش و پول فاکتور از شما بگیریم؟نوبت به پاسخ آخر آقایان که رسید حرف های چرت و پرتی نثارمان کردند که در دکان هیچ عطاری پیدا نمی شد.
برخی آقایان گفتند: شما فاکتور داروها را برای ما بفرست تا رسیدگی کنیم. گفتم:
ما همه داروها را آزاد خریده ایم و فاکتور نداریم.
گفت: ما نمی توانیم بدون فاکتور، پول بدهیم.گفتم:
 کشتی، کشتی... بیت المال را برای کشورهای دیگر می فرستید از آنها فاکتور می گیرید یا خودشان فاکتورتان می دهند؟ گفت:
 تند حرف می زنی! داری مسؤولان را زیر سؤال می بری!
از حاجی عنایتی می پرسم، همسرتان پرونده جانبازی داشتند؟ می گوید: بله! پزشکان تهران نوشته بودند جانباز. اما مسؤولان بنیاد گفتند: ما جانبازهای جنگ را کم کم از رده خارج می کنیم. اجازه ندادند ایشان را در قطعه ي شهدا به خاک بسپاریم.
تاکنون چندین بار صدا و سیما با ما مصاحبه کرده، اما هرجای مصاحبه را دوست دارند پخش می کنند.
قسمت شیمیایی شدن رزمنده را پخش می کنند، اما بقیه مصاحبه را که چه بر سر خانواده شهدا و جانبازان آمده است و درست آن جا که باید خودشان پاسخگو باشند، حذف می‌کنند.

http://abnews.ir/fa/news/2408/
وبلاگ سطري به يادگار
خانم مسيبي خيلي زحمت كشيديد .دست شما درد نكند.اجرتان با خداوند سبحان.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 10:51  توسط اکبر ستاری  | 

علی‌رضاخان عضدالملک اولین نایب‌السلطنه احمدشاه قاجار

تا رسیدن احمدشاه قاجار به سن بلوغ و تاج‌گذاری در تیر ۱۲۹۳ خورشیدی، ابتدا عضدالملک و سپس ناصرالملک از سران ایل قاجار نایب‌السلطنه بودند.

او از ایل قاجار بود و در دربار چند تن از شاهان قاجار خدمت می‌کرد. در اواخر عمر او را ایلخانی یا رئیس ایل قاجار می‌شمردند. عضدالملک در حدود نود سال عمر کرد و در عصر مجلس دوم مشروطیت وفات یافت. پس از او ناصرالملک نایب السلطنه گردید. عضدالملک جمعاً هجده ماه نایب السلطنه ایران بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 11:28  توسط اکبر ستاری  | 

تحصن شیخ فضل الله در شاه عبدالعظیم و ...



پس از پيروزي نهضت مشروطه  اقدامات شيخ فضل‏ اللَّه نوري به عنوان يکي از عالمان بزرگ زمان، عليه مشروطه ی غيرمشروعه از اوايل سال 1286 ش آغاز شد.
وي در روز سوم تير همان سال در رأس عده ‏اي از روحانيون و طلاب و اصناف که بالغ بر پانصد نفر مي‏شدند در اعتراض  به جريان غيرديني، در حرم حضرت عبدالعظيم  متحصن شدند.
 وعاظ حاضر در آن تحصُّن، همه روزه ضمن ايراد سخنراني، حکومت مشروطه را خلاف شرع دانسته و تقاضاي جدّي از شاه به عمل آورده که بايد مشروطه، مشروعه شود.
در همان ايام شيخ  به تمام علماي ايران تلگراف زد و ضمن برشمردن اعمال ضداسلامي که در قالب مشروطيت انجام مي‏گرفت، از همه ی علما خواست عليه اين جريان به پا خيزند.
 شيخ  مي‏گفت: "انقلاب مشروطه از اصول اوليه خود منحرف شده و عناصر مخالف اسلام در زير لباس مشروطه ‏خواهي، قصد دارند، تيشه به ريشه ی اسلام بزنند." اين تحصن يکي از بهانه‏ هاي مهم فاتحان تهران براي اعدام شيخ فضل ‏اللَّه نوري در 11 مرداد سال 1288شمسی  گرديد.
بالاخره کلنل لیاخوف فرمانده بریگاد قزاق  با نیروهایش مجلس را محاصره کردند و ساختمان مجلس و مدرسه سپهسالار را در (۲ تیر ۱۲۸۷) به توپ بستند.
پس شد:
86/4/3 ----آغاز تحصن شیخ بر علیه مشروطه ی غیرمشروعه
87/4/2 ---- به توپ بستن مجلس توسط عوامل محمد علی شاه مرید شیخ.
88/5/11 ---- اعدام شیخ توسط مجاهدین مشروطه خواه که تهران را تصرف کرده بودند و موجب پناهنده شدن شاه به سفارت روس و خلع وی شده بودند.گفته شده از شیخ هم دعوت کردند به سفارت برود ولی شیخ قبول نکرد و این ننگ را نپذیرفت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 19:11  توسط اکبر ستاری  | 

شادروان فهيمه رحيمي نویسنده صاحب سبک در خلق داستان‌های عامه پسند

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 10:36  توسط اکبر ستاری  | 

توهین به جنازه شیخ فضل الله نوری( ره)

بیدارشهر:با ابراز تاسف بسیار .

جنازه شیخ فضل الله را به داخل حیاط نظمیه بردند. جمعیت زیادی در آنجا جمع شده بودند. جنازه شیخ فضل الله را بر روی نیمکتی قرار دادند. انگار هنوز مأموریت سران مشروطه خواه!! در رابطه با شیخ پایان نیافته بود....

جمعیت زیادی دور جنازه جمع شده بودند. اسائه ادب به جنازه شیخ فرا رسیده بود.

عده ای با قنداق تفنگ و آنهایی که تفنگ نداشتند با مشت و لگد بر جنازه شیخ یورش بردند. آنهایی که در صفوف عقب بودند با سنگ بر جنازه شیخ می زدند.... جمعی که دورتر بودند به شکلی دیگر.

کار این گروه که تمام شد. نوبت به نفرات بعد رسید.

گروهی تف بر جنازه می انداختند... در این میان یکی از سران مجاهدین مشروطه خواه پیش آمد. همه به احترام او، راه باز کردند. این بی حیا به نزدیک جنازه مطهر شیخ که رسید دکمه های شلوارش را باز کرد و در برابر چشمان حاضرین به سر و صورت آقا.... کرد.

کاردار عثمانی هم عصازنان جلو آمد. این موقعی بود که سران مشروطه از توهین و اسائه ادب به شیخ خسته شده بودند. خونابه از سر و دهان و بینی و حتی چشم شیخ بیرون آمده بود.....

کاردار عثمانی هم جلو آمد. او نیز به ترکی فحش های زیادی نثار شیخ فضل الله کرد.


http://www.hawzah.net/fa/magazine/magart/130/6121/64682

بیدارشهر:100 سال پیش عده ای این اعمال وحشیانه را انجام دادند .اکنون بعد از 100 سال هم در دنیا انسانهای نادانی هستند که در این لحظات عقل از سرشان می پرد و با جنازه های افراد مغلوب  چنین می کنند...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 20:11  توسط اکبر ستاری  | 

مطالب قدیمی‌تر